خلوت دل

سی و چهارمین سال مرگِ زندگیِ من

یه روزایی هست که آدم از اومدن و یاد آوریشون خوشحال نمیشه..
نه تنها خوشحال نمیشه بلکه ناراحت هم میشه..
ممکنه توی زندگیِ هر کس تعدادِ این روزها متغیر باشن..
اما به هر حال حقیقت اینه که هر سال حتی اگه تو دلت نخواد از راه میرسن و تورو یادِ چیزهایی که نباید میندازن..
هجدهِ مرداد برای من یکی از همون روزهاست..
روزی که هر سال آرزو میکنم که سالِ دیگه نبینمش..
یعنی دیگه نباشم که ببینمش..
ساعت از نیمه ی شب گذشته و بعد از یک سال واردِ همون روزی شدم که همیشه میگم کاش هیچ وقت وجود نداشت..
هجدهِ مرداد روزِ تولدم..
وقتی سرگذشتِ خودم رو مرور میکنم، یه جاهایی به تهِ خط میرسم و اون وقته که دستام مشت میشن و چشمام تنگ..
بعد با عصبانیت میگم: که کاش هیچ وقت متولد نمیشدم..
واسه خیلی از آدما روزِ تولدشون یکی از روزهای خاطره انگیز و خوشِ زندگیشون به حساب میاد..
اصلا شایدم یکی از بهترین روزهای عمرشون باشه..
اما من تا اونجایی که یادم میاد روزِ تولدم هیچ تفاوتی با روزهای دیگه نداشته و یه روزِ کاملا عادی و معمولی بوده..
شاید فقط چند تا تبریکِ خشک و خالی از اطرافیانم دریافت کرده باشم..
تازه اونم به واسطه ی یاد آوریِ بعضی از این نرم افزارها و شبکه های اجتماعی که تاریخِ تولدت رو به دوستات یاد آوری میکنن..
مثلِ اسکایپ و فیص بوک و اینا..
حقیقت اینه که اگه برم و تاریخِ تولدم رو توی این شبکه های اجتماعی و نرم افزارها پاک کنم دیگه اون دو سه تا تبریکِ خشک و خالی رو هم دریافت نمیکنم..
به این چیزا که فکر میکنم بیشتر و بیشتر از این زندگیِ ماشینی و مسخره متنفر میشم..
همه توی شلوغیِ زندگی گم شدن و هیچ کس یادِ تو نیست..
اصلا توی این شلوغی تولدِ تو چه اهمیتی برای دیگران داره؟!
ما دهه شصتی ها از همه چیز محروم بودیم و داغِ همه ی خوشی ها به دلمون موند..
اصلا یه جورایی عُقده ای بار اومدیم از بس که حسرت ها توی دلامون تلنبار شد..
بچه هم که بودیم یه جشنِ تولدِ کوچولو برامون نگرفتن که دلمون بهش خوش باشه..
بزرگتر هم که شدیم دیگه سن و سالی ازمون گذشته بود و زشت بود جشنِ تولد واسه خودمون بگیریم..
اما بچه های نسلِ بعدی همه چیز واسشون فراهم بود..
چیزهایی که ما هنوز آرزوی به دست آوردنشون رو داریم اینا براشون عادی و خسته کننده شده..
هر سال به مناسبتهای مختلف براشون جشن میگیرن و تشویقشون میکنن..
از همون بچگی شروع میشه..
جشنِ روزِ دهمِ تولد..
جشنِ ختنه سورون و جشنِ سالگردِ تولد..
جشنِ دندون در آوردن..
جشنِ ورود به مدرسه و دانشگاه و جشنِ تکلیف..
جشنِ فارغ التحصیلی..
جشنِ پایانِ سربازی و همین طور بگیر تا آخر..
تازه این روزها آدم توی فضای مجازی چیزایی می‌بینه و میشنوه که شاخ در میاره!
واسه مناسبتهایی جشن میگیرن که آدم به عقلش هم نمیرسه!
در طولِ زندگیشون هم همه جور امکاناتِ رفاهی در اختیارشون قرار میگیره..
انواع و اقسامِ کلاسها رو هم میرن..
هر چیزی که بخوان باید براشون تهیه بشه و به دارم ندارمِ پدر مادرها هم توجه نمیکنن..
دستِ آخر هم طلب کارانه میگن که برامون کاری انجام ندادید..
اینا رو که میبینم به حالِ خودمون گریه میکنم..
بیچاره ما دهه شصتی ها!
به صورتِ خود جوش توی کوچه و برزن بزرگ شدیم..
به صورتِ خود جوش درس خوندیم و زندگی تشکیل دادیم..
نه جشنی بو و نه تشویقی..
هیچ امکاناتِ اون چنانی هم در اختیارمون نبود..
خیلی هامون هنوز حتی ازدواج هم نکردیم و همین طور ول معطلیم..
نه کاری، نه باری..
شدیم یه نسلِ سوخته که حسرتها همیشه باهامون همراه بودن..
دلامون پر از آرزوهایی هستش که هیچ وقت بهشون نرسیدیم و بعد از این هم بعیده که برسیم..
سی و چهار سال گذشت و واردِ سی و پنجمین سالِ این زندگیِ لعنتی شدم..
با تمامِ این اوصاف روزِ تولدِ آدمی چون من چه اهمیتی میتونه داشته باشه..
یه مرداد ماهی که همیشه به فکرِ دیگرونه، ولی هیچکس به فکرِ اون نیست..
واسه آسایشِ همه تلاش میکنه ولی خودش هیچ وقت آسوده نیست..
یه مرداد ماهیِ همیشه تنها که غم و غصه هاش از سر و کولش بالا میرن..
یه مرداد ماهی که از خودش به خاطرِ همه گذشته..
یه مرداد ماهی که به خاطرِ زندگی کردنِ دیگران زنده مونده..
یه مرداد ماهی که تمامِ آرزوهاش رو کنار گذاشته و با خاطراتش زندگی میکنه..
یه مرداد ماهیِ تنها و خسته..
یه مرداد ماهی که هر روز هزار بار آرزوی مرگ میکنه..
آره امروز روزِ تولدِ منه روزی که مثلِ هر سال آرزو میکنم سالِ دیگه نبینمش..

پی نوشت

زندگیِ من، زمانی که تاریکی ها برقلب زمان چیره شد و آسمانِ غبار گرفته هم دگر جذابیتی نداشت آغاز شد..
فردی چون من، منی از تاریکی های مبهم، برای دیدنِ این دوره از زمان متولد شد..
فردی که هرگز روح نداشت..
زمان به سرعت مرا به این دوران سوق داد و تاریکی ها شد زخمِ شبِ هر شبِ من..
و سخت است دیدنِ نقطه ی روشن و مبهم در این تاریکیِ محض..
کِرم ها وقتی متولد میشوند میدانند کِرم هستن و میدانند تنها بخشی از آنها شانسِ تولدی دوباره را دارند..
بیشترِ آن ها کِرم باقی خواهند ماند و به زندگیِ پوچِ خود ادامه خواهند داد..
و پوچی را میشود در وجودِ من دید با این تفاوت که من هر سال شانسِ تولدی دوباره را دارم..
ولی پای در قفل و زنجیر مگر میشود به پروانه شدن رسید؟!
مشقِ شبم را خط میزنم و به دو واژه میرسم..
زندگی، پوچی..
با این واژه ها چه کنم ای معلمِ زندگی؟!


خلوت دل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *