خلوت دل

زلفِ سیاهِ نبودنت

وایساد رو به من و گفت: چِطِه تو؟!
نگاش کردم..
دکتر رو میگم، دکتر جدیده، ندیدیش تو!
تو بودی، نبود!
تو بودی که دکتر میخواستم چیکار!
تازه اومده، جوونه، قشنگه، یه جوونِ خوش تیپ و خوش هیکل..
گفت: چِطِه دیوونه؟!
به خیالش که من الان دهن باز میکنم و میگم چِمِه!
نگفتم، چی میگفتم؟!
میگفتم آقای دکتر جریان از این قراره که بهرانِ کمبودِ صدای دلبر جِدیِه؟!
میفهمید؟! نمیفهمید که..
نگفتم وقتی نیستی، دنیا چه قبرِ تنگ و تاریکیه، چه سخت میگذره ثانیه ها..
تو هم که هِی نیستی!
یادت رفته بودن رو از بس که نبودی..
نگفتم براش که قُرصا و آمپولا اثر ندارن رو غمِ دوری..
نگفتم براش که وقتی دستت توی خواب بِرِه اونورِ تخت، تنِ دلبر رو جستجو کنه و کویرِ سردِ تنهایی رو کشف کنه، چه دردی داره..
گفتم دکتره، نمیفهمه!
به دکترا باید بگی: آقای دکتر، من یه کم خوابم کمه، سرم درد میکنه، شکمم کار نمیکنه، گلوم میسوزه..
از دل براشون بِگی، نِگات میکنن طِفلَکایِ بیچاره..
دل که دوا نداره، دارو نداره، قرص نداره، آمپول نداره، اصلا دکتر نداره!
دل اگه دردی شد دردش بی درمونه، عینِ اسبِ پیرِ پا شکسته باید ولش کنن یه گوشه تا چیکه چیکه تموم کنه..
باز گفت: چِطِه تو؟!
نگاش کردم..
همون طور چُنباتمه نشسته بودم توی حیاطِ بیمارستان، زیرِ اون درخت بلنده که میخوام یه شب از غمت خودمو آویزون کنم بهش و بشم مرحومِ عاشق، همونجا..
گفتم: دکتر قدِت رو قربون، تشنت باشه آب میخوری یا قرص؟!
گفت: آب..
گفتم: همین دیگه منم تشنه ام، چیه هِی قرص میدی به من؟! هِی سوزن میکنی تو تنم؟! هِی میگی منو ببرن سرم رو برق بذارن؟!
تشنه ام لاکردار..
بردار یه زنگ بزن به دلبر، بگو یه لب بخنده برام..
بگو منو بنگره، دلبرانه بنگره!
نگاه کرد، عینِ ننه ی بچه مرده!
چشاش تر شد، نشست کنارم..
دو تا سیگار روشن کرد یکی واسه خودش یکی واسه من..
گفت: دلبر رفته دیوونه، حِقی زد زیرِ گریه!
به شاخه بلنده ی درخت نگاه کردم..
میشد دو تایی خودمون رو آویزون کنیم از زلفِ سیاهِ نبودنت!
از زلفِ سیاهِ نبودنت..

پی نوشت

رک بگویم، از همه رنجیده ام..
از غریب و آشنا ترسیده ام..

با مرام و معرفت بیگانه اند..
من به هر سازی که شد رقصیده ام..

در زمستانِ سکوتم بارها..
با نگاهِ سردتان لرزیده ام..

ردِ پایِ مهربانی نیست نیست..
من تمامِ کوچه ها را دیده ام..

سالها از بس که خوشبین بوده ام..
هر کلاغی را کبوتر دیده ام..

وزنِ احساسِ شما را بارها..
با ترازوی خودم سنجیده ام..

بی خیالِ سردیِ آغوشها..
من به آغوشِ خودم چسبیده ام..

من شما را بارها و بارها..
لابلای هر دعا بخشیده ام..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *