خلوت دل

آدما چه زود عوض میشن!

روزی می گفتی : ” کسی جز تو یارِ من نیست..
گذشتن از تو کارِ من نیست..
دوباره نفَس هام ، تو رو به یادِ من میارن..
اما چه آسون امروز ، ساعتهای بیشماری رو بی من سر می کنی!
چه آسون، عشق به وجودی دیگه، همه هستی و افکارت رو پر می کنه!
چه آروم، شاهینِ آرزوهات رو بر بامِ خواسته های معشوقت می نِشونی و خاطراتی که با هم داشتیم رو به گنجینه ی خاک گرفته ی زمان میسپاری!
کجا رفتن اون شور و نشاطی که در هر روز صحبت کردن هامون، در وجودت می نشست؟!
کجا رفتند اون تپشهای پرشورِ قلبت، که لحظه های دیدار رو از هیجان سرشار می ساختن؟!
چطور تونستی به عشقی تازه اجازه بِدی تا بر رویِ پایه های عشقی که جاودانه میخوندی بشینه؟!
چطور تونستی لبخند هات رو به لبخندهای یه غریبه پیوند بزنی؟!
همون لبخندهایی که همیشه با نگاه به قلبِ من، بر رویِ لبات می نشست..
چطور تونستی در افکارت که همیشه با فکر به من پر می شد، دیگه به من جایی ندی؟!
روزی می گفتی : “تو همه ی آرزوهای منی”..
بودن و حس کردنِ تو، خلا زندگیِ منو پر میکنه و از هر کسی بی نیاز میشم!
“تو تنها عشقِ زندگیِ منی”..
امروز چه آسون عشق رو می سازی اما بی من!
امروز چه ساده آرامش می گیری، بی وجودِ من!
امروز چه شیرین می خندی، مسافتها دور از من!
امروز چه دلنشین با نگاهات، پلی از عشق و شور و هیجان می سازی در غیاب نگاههای من!
امروز چه گَرم دستانت رو مِهمونِ دستانی پرشور می کنی، دور از دَستایِ یخ زده ی من!
امروز چه جذاب، محوِ حَرفایِ دلنشین معشوقه ات میشی، در سکوتِ من!
آدمها چه آسون از عشق و دلبستگی و وابستگی میگن و مینویسن!
آدمها چه آسون از تکیه کردنها و نابود شدنها و آرامش ها حرف میزنن!
آدمها چه آسون از بی تابی و دلخستگی هاشون میگن!
آدمها چه آسون ادعای عاشقی می کنن و چه آسون عشق و دنیا و رویا هاشون رو تغییر میدن و جایگزین می کنن!
روزی می گفتی: “دارم نفَس نفَس نبودنت رو کم میارم، نرو که چاره ای جز خودت ندارم”..
اما امروز بودن و نبودنِ من توی زندگیت تاثیری نداره..

پی نوشت

نفَسَم بندِ نفَس های کسی هست که نیست..
بی گمان در دلِ من جای کسی هست که نیست..

غرق رویای خودش پشتِ همین پنجره ها..
شاعری محوِ تماشای کسی هست که نیست..

در خیالم وسطِ شعر، کسی هست که هست..
شعر، آبستنِ رویای کسی هست که نیست..

کوچه در کوچه به دستانِ تو عادت می کرد..
شهری از خاطره منهای کسی هست که نیست..

مثلِ هر روز نشستم سرِ میزی که فقط..
خستگی های من و چایِ کسی هست که نیست..

زیر باران دو نفر، کوچه، به هم خیره شدن..
مرگِ این خاطره ها پایِ کسی هست که نیست..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *