خلوت دل

من بلد نبودم حرف بزنم!

من شبای زیادی از سکوتِ خودم گریه کردم و به خودم گفتم: حرف بزن.
گفتم: لال نباش، بعد زدم تو گوشِ ساکتِ مچاله ی خودم و باز هم سکوت کردم.
شبای زیادی پشتِ پنجره به شیروونیِ بی قراریِ همسایه روبرویی زل زدم و وقتی به همه ی آدمایی که براشون گفته بودن: ما پشتِ بوم نداریم، سقفِ خونه هامون شیروونیه، فکر میکردم، چاوشی میخوند: نشد با شاخه هام بغل کنم تو رو.
من خیلی شاخ و برگِ هرز دارم رفیق.
نمیدونم اینهمه بی ریشگی، چه جور اینهمه شاخه داده؟!
ولی همه ی وقتایی که به خاطرِ شاخه هام نتونستم آدما رو بغل کنم، فرو کردمش تو چِشَم و گریه کردم.
من بلد نبودم کسی رو عادت بدم به ریشه داشتن.
من بی ریشه ترین بودم و اگه دست میزدی به خاکم، همه ی شاخ و برگام با هم سقوط میکردن.
من خیلی نگاه کردم.
اگه زندگیِ بعد از مرگی وجود داشته باشه، چِشام بیشتر از همه حق دارن شکایتم رو بکنن.
جایِ زبونی که باید حرف میزد، جایِ انگشتی که باید تایپ میکرد، جایِ پاهایی که باید ول میکرد و میرفت.
من شبای زیادی جایِ دوتامون با آهنگِ خودم گریه کردم.
تو میدونی، چون، حتما فقط تو میدونی جا موندنِ عطرِ یه نفر رو قفسه ی سینه یعنی چی!
چون، شاید فقط تو میدونی تا شدن از بو کردنِ آخرین ردی که از یه نفر مونده رو قفسه ی سینه یعنی چی!
من دلم برای کلمه هام سوخته بود، من بلد نبودم حرف بزنم.
آدمی که بلد نباشه حرف بزنه، تو فاصله های چند صد متری چطوری با نگاهش خواهش کنه؟!
آدم اصلا تو فاصله ی چند صد کیلومتری، چه کاری از دستش بر میاد، وقتی حتی نگاهم نمیتونه بکنه؟!
ما نه که نخواییم، نتونستیم نگاه کنیم.
پشتِ صفحه های چت و ویس های طولانی گم شدیم.
هیچ صدای اذانی نصفِ شب بیدارمون نکرد، وگرنه بِهِت میگفتم: کاش از گلدسته ها صدای رفیقِ من سنگِ صبورِ غمهامِ علی سنتوری پخش میشد.
یه جا خوندم نوشته بود: حوصله کن.
خب من حوصله کردم رفیق، نشستم یه گوشه و همه ی بهار رو نگاه کردم، ولی هیچکس به دیدنم نیومد!
هیچکس تقاطعِ سعدی و انقلاب، دستمون کاغذی نداد که روش نوشته باشه قطارت امروز میرسه!
من همیشه دور بودم.
اونقدر دور بودم که حتی برای رسیدن به خودمم باید میدویدم.
نِمیگَم رسیدن به تو، تو که من بودی رفیق.
ولی تو میدونی ماها بر نمیگردیم به گذشته.
به گریه های نصفِ شب.
به خواهشهای پشتِ تلفن.
به سکوت کردن های هر شب از لبِ پنجره، هیچ کدوم.
تو میدونی ماها زنده موندیم که این روزا رو دیدیم.
زنده موندیم که باز عاشق شدیم، باز خم شدیم، باز دلتنگ شدیم و باز فراموش کردیم.
واسه همین فقط تو میتونی بِگی که: دوست داشتنِ 30 سالگی از 20 سالگی قوی تره، که باورم شِه.
فقط تو میتونی بِگی که: عشق آینده نداره و دوست داشتنمِه که باورم شِه.
من بلد نیستم حرف بزنم، اما خب بلدم تو رو باور کنم.
تو توی ذهنِ من کلمه ای و رقص، همین و بس.

پی نوشت

یک درختِ پیرم و سهمِ تبرها میشوم.
مرده ام، دارم خوراکِ جانورها میشوم.

بیخیال از رنجِ فریادم تردد میکنند.
باعثِ لبخندِ تلخِ رهگذرها میشوم.

با زبانِ لالِ خود حس میکنم این روزها.
همنشین و همکلامِ کور و کرها میشوم.

هیچکس دیگر کنارم نیست، میترسم از این.
اینکه دارم مثلِ مفقودالاثرها میشوم.

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه ای.
میکُشَم خود را و سرخطِ خبرها میشوم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *