خاطره

دسته خاطره



بغضِ بی امان

اومده بود توی حیاطِ آقا جون..
نشستم بقلِ درختِ توت، سرم رو تکیه دادم به درخت..
چشمام رو هم دوختم به آسِمونِ ابری..

ادامه مطلب

از سفر تا کرونا

انگاری چیزی ندارم که راجع بهش بنویسم..
آخه هر چی به مخم فشار میارم که چیزی از توش در بیارم و بنویسم، به موضوعِ چندان مهمی نمیرسم..
مگه این چینی ها گذاشتن بفهمیم امسال بهار و تابستونش چی به چی شد!

ادامه مطلب

دلتنگی

بابا من که تاریک نبودم..
اهلِ نور بودم و محبت، زلالِ زلال بودم..
سنگایِ کفِ صدامو میشمردی یادت نیست؟!

ادامه مطلب

یادی از یک دوستِ قدیمی

خب بالاخره موفق شدم در سال جدید اولین پستم رو بنویسم..
لازم میدونم قبل از هر چیز فرا رسیدنِ بهار و نو شدنِ طبیعت رو به همۀ کسانی که این پست رو میخونن تبریک بگم و از تهِ دل بهترین ها رو برای مردمِ مهربانِ سرزمینم آرزو کنم..

ادامه مطلب

لحظه ها رو با تو بودن

شنبه پنجم بهمن ماهِ ۹۸٫٫
چیزی به پایانِ ساعاتِ کاری نمونده..
کسل و بی حال و بی حوصله ام..
موبایلم زنگ میخوره..
پشتِ خط، مادرمه..

ادامه مطلب

خداحافظ مادربزرگ

نمیدونم از کجا باید شروع کنم و راجع به چی بنویسم..
سفرِ چند روزه به تهران یا بیماریِ پدرم و از همه بدتر فوتِ مادربزرگِ مهربونم..

ادامه مطلب

داستان کسالتِ من و عفونتِ کلیه هام

واردِ خرداد ماه شدیم و چند روزی هم ازش گذشته..
اونم چه گُذَشتنی!
در پستِ قبلی نوشتم که چند روزی کسالت داشتم و این حرفا..
حالا بگم از ادامه ی ماجرا..

ادامه مطلب

از زِندِگانیَم گِلِه دارد جوانیَم

تا چشم به هم زدیم دو ماه از فصلِ بهار رو پشتِ سر گذاشتیم..
روزها اونقدر سریع میگذرن که آدم اصلا نمیفهمه از کجا اومد و به کجا رفت..
چند روزی بود که دوباره حالم خیلی بد شده بود..

ادامه مطلب

هفت روزِ تلخ

وارد هفتمین روز از سالِ ۹۸ شدیم..
به همین زودی یک هفته گذشت..
این عمرمون هستش که به سرعت از طولش کاسته میشه و با سرعت در حالِ گذره..

ادامه مطلب

آدم بـــرفـــی

هفت سالَم بود..
صبحِ زود، وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم، دیدم زمین مثلِ عروسها پیراهنِ سفید پوشیده..
برف آمده بود..

ادامه مطلب