خاطره

دسته خاطره



خداحافظ مادربزرگ

نمیدونم از کجا باید شروع کنم و راجع به چی بنویسم..
سفرِ چند روزه به تهران یا بیماریِ پدرم و از همه بدتر فوتِ مادربزرگِ مهربونم..

ادامه مطلب

داستان کسالتِ من و عفونتِ کلیه هام

واردِ خرداد ماه شدیم و چند روزی هم ازش گذشته..
اونم چه گُذَشتنی!
در پستِ قبلی نوشتم که چند روزی کسالت داشتم و این حرفا..
حالا بگم از ادامه ی ماجرا..

ادامه مطلب

از زِندِگانیَم گِلِه دارد جوانیَم

تا چشم به هم زدیم دو ماه از فصلِ بهار رو پشتِ سر گذاشتیم..
روزها اونقدر سریع میگذرن که آدم اصلا نمیفهمه از کجا اومد و به کجا رفت..
چند روزی بود که دوباره حالم خیلی بد شده بود..

ادامه مطلب

هفت روزِ تلخ

وارد هفتمین روز از سالِ ۹۸ شدیم..
به همین زودی یک هفته گذشت..
این عمرمون هستش که به سرعت از طولش کاسته میشه و با سرعت در حالِ گذره..

ادامه مطلب

آدم بـــرفـــی

هفت سالَم بود..
صبحِ زود، وقتی از خواب بیدار شدم تا به مدرسه بروم، دیدم زمین مثلِ عروسها پیراهنِ سفید پوشیده..
برف آمده بود..

ادامه مطلب

دو شبِ به یاد ماندنی

بر چشم به هم زدنی، سالِ ۲۰۱۸ هم به پایان رسید و رسما واردِ سالِ ۲۰۱۹ شدیم..
یازده روزِ پیش هم پاییز بار و بندیلش رو بست و از پیشمون رفت و زمستانِ سرد جاشو گرفت..

ادامه مطلب

رابطه ها

گاهی اوقات به این فکر میکنم که رابطه ها در زندگی هامون چه تاثیری میذارن..
بعضی وقتها بدون اینکه برنامه ای داشته باشیم با کسی آشنا میشیم که به طور اتفاقی وارد زندگیمون شده..

ادامه مطلب

جای زخم

هیچ وقت یادم نمیره!
ده یازده سالَم که بود، توی بازی با بچه های فامیل، پام گیر کرد به پایِ یکیشون و افتادم..

ادامه مطلب

خوش برگشتی پاییزِ قشنگ

به همین زودی و به چشم بر هم زدنی بهار و تابستون تموم شد و پاییز از راه رسید..
پاییزِ هزار رنگ و دلبر..
فصلی که خیلی ها منتظرِ رسیدنش هستن و بعضی ها هم خیلی علاقه ای بهش ندارن..

ادامه مطلب

عطرِ تنَش

سرم را پایین انداخته بودم و به سرعت به سمتِ خیابان اصلی حرکت می‌کردم..
شبیهِ آنهایی که کارِ اورژانسی دارند!

ادامه مطلب