خلوت دل

حرفهای خودمانی

یه مسافرِ کوچولو

امروز از اون روزاییه که بی حوصله و بدعنق سر کار اومدم. دیروز تعطیلیِ خوبی نداشتم و کلا روزِ کسالت باری رو پشتِ سر گذاشتم. حالا نه اینکه بقیه ی روزها خیلی خوبن و کلی خوش میگذره!

سخنِ پایانیِ سال

خب بعد از مدتها باز اومدم. خیلی وقته که درست حسابی به اینجا نمیرسم. فکر کنم استعدادِ نوشتن رو از دست دادم. البته بی حوصلگی و یکنواختیِ زندگی هم توی سر نَزَدَنَم به اینجا بی تاثیر نیست.

یـــــلدا

بعد از نمیدونم چند وقت، دوباره اومدم. اما انگار یه پاییز گذشت! چقدر هم زود گذشت! این روزها شبکه های اجتماعی پر شده از کلیپها و عکس نوشته ها و متنهایی که محتواشون تبریکِ شبِ یلداست.

چیزی در من جا مانده

امشب میتوانم غمگینانه ترین شعرهایم را بگویم. شاید بگویم: شهر ستاره باران است و نسیمی آرام صورتم را به نوازش وامیدارد و دستانم را به لرزشِ سرما. بادِ شب در آسمان میرقصید و آواز میخواند.