خلوت دل

کمی از اوضاع این روزهام.

چند روزی میشه که پیدام نیست..
خودم رو هم گم کردم…
آخه اتفاق جدیدی نیفتاده تا بخوام در بارش چیزی بنویسم…
پنج شش روزی واقعا حالم بد بود…
کلا زمین گیر شده بودم و رو به موت.
اما کو شانس!
اون وسط ها سایت هم رفته بود رو هوا…
یکی دو هفته پیش هاست رو به یه جای جدید انتقال داده بودم…
مثلا میخواستم فضای بیشتری در اختیار داشته باشم تا بتونم گاهی اوقات فایل هامو توش آپلود کنم…
اما متاسفانه از سرویسی که میزبان جدید ارائه کرد راضی نبودم….
سرعت بالا و بیست و پنج گیگ فضا در اختیارم گذاشت ولی اشکال بزرگش این بود که اصلا پشتیبانی خوبی نداشت..
سایت هی بی خود و بی جهت از دسترس خارج میشد و ایشون هم در دسترس نبودن که مشکل رو برطرف کنن.
همیشه موبایلشون رو خاموش میکردن و نمیشد باهاشون تماس گرفت.
در عرض این هفته هم دو روزی سایت رو هوا بود.
ایشون میگفت: مشکل از سمت ما نیست و DNS های سایتتون مشکل داره…
با بررسی هایی که کردم فهمیدم ایشون کاملا حرف مفت میزنن و همون لحظه تصمیم گرفتم به هاست قبلی خودم در XZN برگردم…
درسته فضایی برای آپلود ندارم ولی خب میتونم بعد ها که دست و بالم بازتر شد یه سرور کم حجم برای خودم بخرم…
حداقل اینجا مشکل از دسترس خارج شدن سایت رو ندارم و میدونم هر وقت مشکلی پیش بیاد به راحتی میتونم با پشتیبانی تماس بگیرم و ازشون بخوام مورد رو بررسی کنن…
الحق و الانصاف هم کارکنان با اخلاق و مهربونی دارن و سریعا کار آدم رو راه میندازن…
خب این از داستان سایت که فعلا دیگه جای نگرانی نیست…
امروز حالم کمی بهتره هرچند صبح با دل درد شدیدی از خواب بلند شدم ولی خب موقتی بود و زود برطرف شد.
فکر میکنم مصرف زیاد داروها روی معده و دستگاه گوارشیم تاثیرات بدی گذاشته…
قرصهایی که برای خوابیدن میخورم بعضی وقتها گیجم میکنه و ساعات اولیه ی روز رو همینطور خواب آلود میمونم..
بدون اونها اصلا لحظه ای خواب به چشمم نمیاد ولی احساس میکنم که باید از قرصهای ضعیفتری استفاده کنم…
این موضوع رو باید با پزشکم مطرح کنم.
دیشب قرصم رو نخوردم تا ببینم میتونم بدون قرص هم چشم روی هم بذارم؟!
اما نشد که نشد!.
وقتی نمیخورمشون شدیدا بی قرار میشم و تمام تنم ناراحته!
همش این طرف و اون طرف میچرخم و نمیتونم بخوابم…
یکی دو ساعتی همینطور به خودم پیچیدم تا بالاخره ساعت سه نصف شب خوابم برد…
آخرین چیزی که پزشک بهم گفت این بود که:
باید با این درد حالا حالا ها بسازم…
گفت: سعی کن بهش عادت کنی!
اما واقعا چطور میشه این کار رو کرد…
اون که نمیدونه من چه دردی میکشم…
از سه شنبه ی هفته ی قبل تا دیروز واقعا زمین گیر شده بودم…
اصلا نمیتونستم تکون بخورم یا حتی قدم از قدم بردارم…
سست و بی حال بودم و درد هم امونم رو بریده بود…
تمام چهار ستون بدنم درد میکرد…
گاهی وقتها تب و لرز شدید به سراغم میومد و توی این گرما مجبور میشدم دوتا پتو دور خودم بپیچم!
بد تر از همه یکی از گوشهام هم گرفته و فقط سی درصد شنوایی داره…
بدبختی کم داشتم!
درد ندیدن کم بود!
اینم اضافه شد!
حالا دارم کَر هم میشم!
امان از این عفونت که چه بر سر من نیاورد!
هفته ی گذشته خاله ی عشقم باهام تماس گرفته بود…
خیلی وقت بود خبری ازش نداشتم…
آخرین بار که باهاش صحبت کردم بهم گفت که: داره دنبال خونه میگرده و سرش حسابی شلوغه…
انگار مدت اجاره خونشون تموم شده بود و میخواستن وسطهای شهر یه جایی رو برای اجاره پیدا کنن…
خلاصه اینکه حالا به خونه ی جدید نقل مکان کردن و همه ی کارهاش رو انجام داده بودن…
از خونه ی جدید ابراز رضایت میکردن و میگفتن: جای خیلی خوبیه…
ایشون با مادر پیرشون زندگی میکنن و میخواستن جایی رو پیدا کنن تا مادرشون کاملا راحت باشن…
خب شکر خدا مثل اینکه مقصودشون حاصل شده بود…
فکر کنم چند ساعتی باهم صحبت کردیم…
فقط بعضی وقتها با ایشون تماس میگرفتن و مجبور میشدیم حرف هامون رو قطع کنیم…
بعد از اینکه تماسشون تموم میشد دوباره با هم صحبت میکردیم…
از هر دری حرف زدیم…
کمی از خودم و حال و روزم بهشون گفتم…
البته همه چیز رو نگفتم چرا که فکر کردم شاید ناراحت بشن…
بیشتر راجع به جوامع و تشکلهای نابینایی صحبت کردیم…
درباره ی اینکه نابیناها چطور رفتار میکنن و چه اخلاقیاتی دارن…
از نظر من کسانی که مادر زاد نابینا به دنیا میان با کسانی که بعدها و به دلایل مختلف نابینا میشن از نظر اخلاقی و رفتاری خیلی تفاوت دارن…
نابینایان مادر زاد بیشترشون تند خو و بد اخلاق هستن و معمولا دعواها و درگیری هایی رو که در جوامع نابینایی رخ میده رو دامن میزنن….
اینو بارها و بارها امتحان کردم…
البته همیشه استثنا وجود داره ولی خب اکثریت اینطوری هستن…
این موضوع رو با یک پزشک ایرانی مقیم آلمان که در مورد نابینایان مشغول تحقیق هستن مطرح کردم.
براشون خیلی جالب بود و مثالهایی رو که برای اثباتش زدم کاملا پذیرفتن…
قرار شد ایشون هم در باره ی این موضوع تحقیق کنن و نتیجه رو بگن…
در باره ی همه ی اینها صحبت کردیم و در پایان صحبت عشق من پیش اومد..
خالش پرسید: الان شما با هم رابطه ندارید..
منم جواب دادم نه…
پرسیدم این روزها خواهر زاده هاتون مشغول انجام چه کارهایی هستن؟
در باره ی خواهر بزرگتر چیزی نگفت ولی در مورد عشق من کمی صحبت کرد…
میگفت: اون همش سرش تو سایت و کامپیوتر مشغوله…
از حرفاش فهمیدم که دل خوشی از این رفتارش ندارن…
انگار صبح تا شب پای لپتاپش میشینه و وقتی برای خانواده نمیذاره…
همیشه حدس میزدم که خانوادش یه روزی معترض میشن و این رفتارش رو دوست ندارن…
میگفت اگه بهش چیزی بگیم دعوا میکنه و ناراحت میشه…
گفتم: کاری بهش نداشته باشید بذارید هر طور راحته همون کار رو بکنه…
میدونم یه روزی خسته میشه…
این فضای مجازی به هیچ کس وفا نکرده…
تازه دنیای واقعیش وفا نداره چه برسه به دنیای مجازیش…
میگفت: حدودا یک ماه پیش به شمال رفته بوده…
خب سفرهای گاه و بیگاهش هنوز سر جاش باقیه و کلا اون هیچ چیزی ازش کم نشده…
خیلی ریلکس و راحت داره زندگیش رو میکنه…
کاری رو که من بعد از رفتنش نتونستم انجام بدم…
نهایتا با خاله خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم…
ولی تا به امروز به این فکر میکنم که چرا من نتونستم!
چرا نتونستم مثل اون باشم؟!
نتونستم وانمود کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و من و اون اصلا هیچ وقت همدیگه رو نمیشناختیم…
نتونستم بی خیال و دور از اون راحت زندگیمو بکنم و لحظه ای بهش فکر نکنم…
حتی نتونستم جز مواقع ضروری از این خراب شده پامو بذارم بیرون مبادا که ازش دور بشم…
همیشه در فکرش غرق بودم و رویاهاش دست از سرم بر نداشت…
آخه چطور میتونستم فراموشش کنم…
کسی رو که بوی عطرش هنوز از توی اتاقم میاد…
هر جا که پامو میذارم اون رو میبینم…
خاطرات از ذهنم بیرون نمیرن و همیشه جای خالی نبودنش رو به رخم میکشن…
من ذره ذره آب شدم و از بین رفتم…
حالا هم حال و روزی بهتر از این نمیتونم داشته باشم!!
بس که غصه ی نبودنش رو خوردم…
بس که از غم دوریش گریه کردم…
بس که حرص از دست دادنش رو خوردم…
بس که حسادت دوستان و اطرافیانش رو کردم…
بس که شب و روز جای خالیش رو با خیالاتم پر کردم…
تبدیل شدم به یک آدم مرده…
یک آدم عقده ای..
کسی که صبح و شامش شد فقط یک اسم…
اسمی که مدام زمزمه ی لبهاشه…
حالا باید این حال و روزم باشه!
یه مرده ی متحرک که هیچ کاری از دستش بر نمیاد…
جز اینکه یه گوشه بشینه و دق کنه…
اما اگر اون اینطوری خوشه بذار باشه…
بذار حداقل اون زندگی کنه و خوشبخت باشه…
اگر فکر میکنه به چیزی که میخواست رسیده بذار راحت باشه…
من هم خدایی دارم…
خدایی که همه چیز رو میبینه…
خودم رو به خودش سپردم….
به امید روزی که آغوشش رو به روم باز کنه…


قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *