خلوت دل

چقدر ساده به هم ریختی، روانِ مرا

من آماده ام..
آماده برای متوقف کردنِ ساعتها خواباندنِ خاطرات..
برای کندنِ نقابِ لبخندهای کمرنگ..
برای داشتنِ تمامِ زندگی ام بدونِ تو..
برای چشم بستن، رویِ نگاهِ آینه و گوش بستن، رویِ صدای باران..
آماده ام برای غریبه شدن و غریبه دیدن..
برای عبور از کنارِ موج موجِ دلتنگی و ابر..
ابرِ بغض و گلو گیر..
که فاتحه ای بخوانم برای تمامِ آرزوهایی که بی سوال و بیگناه در هوایت بی نفَس شدند..
همه ی اینها یعنی: دوستم نداشته باشی، دوستت نداشته باشم و آب هم از آب تکان نخورد..
اما دروغ چرا، تکان میخورد..
در قلبِ من تکان میخورد..
در قلبِ لب پَر شده ی بی درمانم، که میگیرد از این همه نبودنِ تلنبار شده ات..
وقتی بی قراری ام را ساعت ها قدم میزنم..
وقتی که پایم میلرزد، انگار که لبه ی زندگی بایستم و از ارتفاعِ این همه سال به پایین نگاه کنم..
وقتی دستِ خودم را میگیرم و به خودم دلداری میدهم که کمی صبر، کمی امید، شاید معجزه ای..
قانونِ تو همیشه همین بوده..
باید رهایت کنم تا شاید تکه تکه ی دلت را از گوشه گوشه ی خاطراتت جمع کنی و بیاوری که برایت بند بزنم..
شاید دور بمانی و از دور ببینی و به یاد بیاوری، که تو یک عمر رویا به من بدهکاری..

پی نوشت

چقدر ساده به هم ریختی، روانِ مرا..
بریده غصه ی دل کَندَنَت، امانِ مرا..

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد..
به هر زبان بنویسند، داستانِ مرا..

گذشتی از من و شبهای خالی از غزلم..
گرفته حسرتِ دستانِ تو، جهانِ مرا..

سریع پیر شده ام آنچنان که آینه نیز..
شکسته در دلِ خود صورتِ جوانِ مرا..

به فکرِ معجزه ای تازه بودم و ناگاه..
خدا گرفت به دستِ تو، امتحانِ مرا..

نه تو خلیلِ خدایی، نه من چو اسماعیل..
بگیر خنجر و در دَم بگیر جانِ مرا..

تو را به حرمتِ عشقت قسم بیا برگرد..
بیا و تلختر از این مکن دهانِ مرا..

چه روزگارِ غریبیست بعدِ رفتنِ تو..
بغل گرفته غمی کهنه، آسمانِ مرا..

تو نیمه ی دیگرِ من نیستی تمامِ منی..
تمام کن غم و اندوهِ سالیانِ مرا..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *