خلوت دل

چطور میتونم شاد باشم وقتی…

درود بر همگان.
مدتی بود حس و حال نوشتن رو نداشتم.
این روزها اون قدر گرفتاری هام زیاد شدن که در خودم توانی برای نوشتنشون نمیبینم.
بعد از برگشتنم از تبریز یه جورایی افسرده تر و نسبت به زندگی بی روح تر شدم.
قرار بود این سفر روحیه ای تازه بهم برگردونه که این اتفاق نیفتاد.
همیشه فکر میکردم اگر روزی از این شهر لعنتی به یه جای دیگه مهاجرت کنم حتما برام خیلی بهتر خواهد شد و اونجا زندگی روی خوشش رو بهم نشون خواهد داد.
اما انگار توی این دنیای لعنتی هر جا که باشی آسمون همون رنگه و هیچ فرقی نمیکنه!
در طول دو سه روزی که توی تبریز بودم بهم ثابت شد که هر جا که برم و به خیال خودم بهترین دوستان رو هم که داشته باشم باز هم تنها هستم!
چون توی دنیای امروزی کمتر کسی پیدا میشه که از خودش و زندگیش به خاطر من و پر کردن تنهایی های من بگذره!
اگر هم این کار رو بکنه بیشتر از چند ساعت نخواهد بود و بعدش باز به دنبال زندگی خودش خواهد رفت…
البته شاید درست هم همین باشه!
خب وقتی عشقت با تمام ادعا هایی که مبنی بر دوست داشتنت و پوچ بودن زندگیش بدون تو داره آخرش رهات میکنه و به سراغ زندگی خودش میره دیگه از دیگران چه انتظاری میشه داشت!
حقیقتی که آزارم میده اینه که آدم هرچقدر هم که دور و برش شلوغ باشه باز هم تنهاست و هیچ کس رو جز خودش و خدای خودش نداره!
کسی که واقعا در کنارت باشه و تورو فقط به خاطر خودت بخواد نه به خاطر خودش وجود نداره!
اگر هم چنین کسانی باشن خیلی کم هستن و مطمئنا نصیب ما نمیشن!
خلاصه اینکه هر چقدر میخوام خودم رو از برخی مسائل دور کنم نمیشه و دلتنگی و غصه دست از سرم بر نمیداره!
یکی بهم میگفت: بابا یه کمی شاد باش و از شادی بنویس!
وقتی چیز شادی وجود نداره و همش مشکلات و غصه ها هستن که دور و برم رو گرفتن چطور از شادی بنویسم!
الان که من دارم این متن رو مینویسم عشقم توی مشهد با دوستاش در حال خوش گذرانی و عشق و حاله!
خب این غصه نداره که کسی که بیشتر از همه چیز و همه کس دوستش داشتم بی خیالم شده و به این راحتی ازم گذشته, در حالی که من هنوز تمام وجودم به دنبال اون میگرده؟!
چطور میتونم از شادی بگم زمانی که برادر کوچکترم توی منجلاب اعتیاد فرو رفته و چون نابینا هستم هیچ کاری از دستم بر نمیاد تا براش انجام بدم!
مگه میشه بی خیالی طی کنم وقتی که تمام زندگی و جوونیم در راه یک زندگی نا فرجام و شکست خورده تلف شده؟!
چطور میتونم بی خیال باشم وقتی با هزار امید و آرزو به دیدن دوستی رفتم و اون توی شهر غریب تنهام گذاشت و به دنبال زندگی خودش رفت؟!
دو سه شبه که نمیتونم چشم روی هم بذارم چون وقتی میخوابم هر چی کابوس وحشتناکه به سراغم میاد!
هفته ی پیش پدرم به علت عفونت کلیه ها و مشکلی که توی پروستاتش داشت توی بیمارستان بستری شد…
بعد از اون سکته ی مغزی لعنتی که چند سال پیش کرده بود کلا اوضاع درست درمونی نداشت و اکثرا حال به حال میشد!
گوشهاش خوب نمیشنوه و چشمهاش هم ضعیف شدن!
اختلال حواسش هم که دیگه یک مساله ی عادی برای همه ی ما شده!
بعد از اینکه در طول چند روز عفونت کلیه ها و بدنش برطرف شد دکترش پری روز پروستاتش رو عمل کرد و دیروز هم از بیمارستان مرخصش کردیم.
الان حال عمومیش خوبه و مشکل خاصی نداره…
اما حال مادرم که دیروز زانو هاش رو عمل کردیم زیادخوب نیست!
بعد از کلی رفت و آمد و صحبت با این و اون موفق نشدم کسی رو پیدا کنم تا مَفصل ها رو با چک بهمون بفروشه!
بالاخره پزشک مادرم با شرکتی که خودش معرفی کرده بود تماس گرفت و راضیشون کرد تا لوازم پزشکی مورد نیاز رو در قبال یک چک به مبلغ ۱۵ ملیون و دویست و چهل هزار تومان اون هم بدون تاریخ در اختیارمون قرار بدن!
از حدود دو هفته ی پیش هماهنگی ها انجام شده بود و قرار بود بیست و هفتم مرداد ماه که دیروز بوده باشه دکتر زانوهای مادرم رو جراحی کنه!
بستری شدن یک باره ی پدرم هم یه جورایی اعصاب هممون رو به هم ریخته بود و در طول این چند روز همش توی بیمارستان بودیم!
پری روز همزمان با عمل پروستات پدرم, مادرم رو هم توی یک بیمارستان دیگه بستری کردیم, چون دکترش گفته بود که باید یک روز زودتر بستری بشه تا بیمارستان برای عمل جراهی آمادش کنه.
دیروز توی بیمارستان سه نفر باید عمل زانو انجام میدادن…
دکتر عمل مادرم رو به بعد از ظهر موکول کرد, به خاطر اینکه عمل زانوهای مادرم خیلی سخت بود و مدت زمان و حوصله زیادی رو میطلبید.
حدود ۴ ساعت طول کشید تا بالاخره مادرم رو از اتاق عمل بیرون آوردن!
رنگی به رو نداشت و بی حال روی تخت افتاده بود.
خون زیادی ازش رفته بود و درد خیلی شدیدی رو تحمل کرده بود!
استخوانهاش رو با اره بریده بودن و به جای زانوهاش مَفصل های مصنوعی رو پیچ و مهره کرده بودن…
تصورش هم برای من خیلی خیلی دردناکه!
اما ما مجبور به انجام این عمل جراحی بودیم چون مادرم دیگه توان راه رفتنش رو از دست داده بود و پاهاش کج شده بودن!
دکتر از عملی که انجام داده بود بسیار راضی بود و میگفت سخت ترین و نادر ترین عمل جراحی بوده که در طول چند سال گذشته انجام داده!
امروز صبح هم دوباره به دیدنش اومد و پانسمان های روی پاهاش رو باز کرد!
به مادرم گفت که: باید پاهات رو یواش یواش از تخت آویزون کنی و تکونشون بدی و از فردا بلند بشی و آروم آروم راه بری!
اما حال عمومی مادرم زیاد خوب نیست و اصلا رنگ به رخساره نداره!
درد زیادی رو از دیشب تحمل کرده و با وجود اینکه مُسَکِن های قوی مثل مرفین بهش تزریق میکردن باز دردش آروم نمیشد و شب رو اصلا نتونسته بخوابه!
به هر حال باید چند روزی تحمل کنه تا دردش کمتر بشه و زخمهای پاهاش خوب بشن!
حالا توی این همه گرفتاری داداشم مجیده که با کارهاش اذیتمون میکنه و تمام روحیه ی نداشتمون رو به باد میده!
بعد از این همه گرفتاری که در گذشته برامون به وجود آورده باز هم برگشته سر خونه ی اولش!
چند وقتیه دوباره درگیر مواد و اعتیاد شده!
توی این مدت که ما سرمون شلوغ بوده اون هم از اوضاع سوء استفاده کرده و صبح تا شب دنبال رفیق بازی و تامین مواد افتاده!
من حرص این رو میخورم که نمیتونم دنبالش راه بیفتم و جلوی این کارهاش رو بگیرم!
چند ماهی بود که کاملا ترک کرده بود و دیگه خیالمون راحت شده بود که دنبال اعتیاد نمیره!
اما درست همزمان با مراسم عقد خواهرم دوباره به دنبال مواد رفت و در عرض یک ماه دوباره به یک معتاد تبدیل شد!
پری روز به جای اینکه نگران پدرم باشه و توی بیمارستان در کنارش بمونه روی سر پول موادش با خواهرم درگیر شده بود و توی خونه اروده کشی راه انداخته بود!
هر چیزی که به دستش اومده بود, زده و شکسته بود!
نامزدش از ترس به خونه ی ما اومده بود!
بیچاره اون قدر گریه کرده بود که چشماش مثل دو کاسه ی خون شده بود!
اون عوضی از من هم هیچ ترسی نداره و راحت توی روم وایمیسه و در برابر تهدیدهام میگه: تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
توی این چند سال فقط کارمون این بوده که دنبال این مرتیکه بیفتیم و گند کاری هاشو پاک کنیم!
بعد از چند سال سربازیشو تموم نکرده و هر دفعه به دلایل مختلف و گند کاریهاش اضافه خدمت خورده!
این اواخر هم باز به دلیل استعمال مواد مخدر توی محل خدمت به یک شهر دیگه تبعیدش کردن!
اونجا هم به علت داشتن اعتیاد قبولش نکردن و برای ترک به یک کمپ ترک اعتیاد معرفیش کردن!
اما هر دفعه یه بهانه میاره و خودش رو معرفی نمیکنه!
چند وقت پیش توی خونه ی مادرم باهاش گلاویز شدم و حسابی کتک کاری کردیم!
اما نه خوش زبانی, نه مهربانی و نه دعوا و نصیحت و نه تهدید و کتک کاری هیچ کدوم روش اثر نمیذاره و اون هر کاری که دلش میخواد انجام میده!
امروز خواهرم راضیش کرده که بره و خودش رو به کمپ معرفی کنه!
امیدوارم این کار رو انجام بده و حداقل یکی دو ماهی از دست اون و کارهاش راحت بشیم…
اینطوری با فراغ بال بیشتری میتونیم به پدر و مادرم رسیدگی کنیم!
هم زمان شدن بیماری پدرم و عمل مادرم از یک طرف و کارهای مجید و دیوانه بازی هاش از یک طرف دیگه هممون رو افسرده کرده!
توی این چن روز هیچ کدوممون خواب و خوراک نداشتیم و همش نگران بودیم!
مجید همیشه از ما سوء استفاده کرده!
چون کسی نبوده که جلوی این کارهاش ایستادگی کنه گردن کشی کرده و خرش رو هر طور که دلش خواسته رونده!
به قول خودش پدرم که نمیتونه دنبال اون راه بیفته, دخترها هم کار زیادی از دستشون بر نمیاد و نهایتا پیش یک آدم گردن کلفت کار خاصی نمیتونن انجام بدن!
منم که یکی رو میخوام تا دست منو بگیره و کمکم کنه و جز یه آدم کوری که وبال گردن دیگرانه هیچ چیز دیگه ای نیستم!
این حرفش بد جور اذیتم میکنه!
کاش میدیدم و چنان درسی بهش میدادم که تا عمر داشت فراموش نمیکرد!
اما چه کنم که کاری نمیتونم انجام بدم!
بعضی وقتها یاد برادر بزرگترم میفتم که حد بی معرفتی و بی مسئولیتی رو ثابت کرده و بی خیال رفته دنبال زندگی خودش و ما رو با این همه گرفتاری و بدبختی تنها گذاشته!
اون باید به جای پدرم اداره ی خانواده رو به عهده میگرفت و جلوی مجید می ایستاد!
اما هیچ وقت خودش رو قاطی این کارها نکرده و به کل کنار کشیده!
توی این چند سال عذاب وجدان دمار از روزگارم در آورده!
وقتی میدیدم خواهر هام به دنبال کارهای مجید از این دادگاه به اون دادگاه و از این کلانتری به اون کلانتری میرفتن و اون بی غیرت ذره ای به خودش نمیومد دوست داشتم زمین دهان باز کنه و منو توی خودش بکشه!
وقتی میدیدم که به عنوان یک به اصطلاح مرد نمیتونم هیچ کاری بکنم, تنها آرزوی مرگ میکردم!
این ندیدن همه جا باعث تحقیر و ناتوانیم بوده و همیشه باعث خجالتم شده!
توی این همه سال جز هم فکری و همدردی با اعضای خانوادم و نشستن پای صحبت هاشون و گفتن خدا بزرگه و دادن راه کار و طرح های مختلف و خیلی وقتها سکوت کار دیگه ای نتونستم انجام بدم و همیشه یه جورایی ازشون به دلیل عدم تواناییم در انجام برخی از کارها خجالت کشیدم!
با اینکه خودم همیشه نیاز به یک تکیه گاه محکم داشتم که پای درد دلهام بشینه و تنهایی هامو برام پر کنه هیچ وقت نتونستم سنگ صبور پدر و مادر و خواهر هام نباشم و از کنار مشکلاتشون ساده و بی تفاوت رد بشم!
نیاز به وجود کسی که اینطور مواقع دستام رو توی دستهاش بگیره و بهم بگه غصه نخور من در کنارت هستم و تنها نمیذارمت…
اون وقتها خیال میکردم که عشقم همیشه بامن میمونه و مثل یک کوه محکم میتونم بهش تکیه کنم و مشکلات رو یکی یکی پشت سر بذارم!
اما الان میبینم که اون هم منو نخواست و خیلی ساده از زندگیش بیرونم کرد!
حالا اون پی خوش گذراندن و من تنها و پر غم!
آدمها چقدر زود دل همدیگه رو میزنن و چقدر زود همدیگه رو فراموش میکنن!
آرزو میکنم این شادی ها براش همیشگی باشن و یه روزی برسه که زندگی به من هم لبخند بزنه!
برای من و پدر و مادرم دعا کنید….
بدرود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *