خلوت دل

پوست شکلات

این سرِ ظهر بیدار شدن هم بد‌جور آدمو کسل می‌کنه!
نه که خورشید رو ندیده باشیما!
دیدیم..
اونا بیدار شدن و دیدن..
ما بیدار موندیم و دیدیم! فرقش اینه..
توی یه برنامه ای دیدم میگفت:
صبح واسه عارف‌هاست، شب واسه عاشقا..
الکی می‌گفت..
صبح واسه کارگر‌هاست، واسه کارمند‌هاست، واسه محصل‌هاست..
عاشقا که اصلا شب و روز ندارن!
همینجوری خلافِ جریانِ آب، به سمتِ گذشته هاشون شنا می‌کنن..
شنا می‌کُنَنا!!
غرق می‌شن، جونِشون تموم می‌شه، باز بر‌می‌گردن از اول..
یه چیز‌هایی هم پیدا می‌کنن..
مثلا خودِ من همین چند شب پیش که شنا می‌کردم، اون وسط مسطا، یهو چند تا شکلات دیدم!
تو واسم خریده بودیشون..
شکلات‌ها رو میگم..
منم که عاشق!
پوست هاشون رو نگه داشتم!
یادش بخیر..
می‌گم: می‌دونی چقدر طول می‌کشه تا یه پوستِ شکلات توی طبیعت تجزیه بشه؟!
هزار سال..
حالا می‌دونی چقدر طول می‌کشه تا یه آدم یادش بره؟!
یه عمر..
ببین، یه عمر خیلی بیشتر از هزار ساله ها!!
خیلی..
قُربونِ خدا برم چی آفریده!
این عقل و دلِ آدم که به جونِ هم می‌افتن، هِی شب و روز کش میاد..
عین این می‌مونه که بالا سرِ یه آرایشگاهِ زنونه، مرکزِ ترکِ اعتیاد بزنی!
چی میشه؟! هیچی..
آدم سرِ ظهر بیدار میشه..
سرِ ظهر بیدار شدن هم آدم رو بد‌جور کسل می‌کنه..
حالا تو هِی گیر بده که: چایی باید دم بکشه..
گیریم دم نکشه!
مگه چایِ کیسه ای بَدِه؟!
عاشقیم دیگه!!

پی نوشت

در پیِ کافه ی دنجی هستم..
تهِ یک کوچه ی بُمبَستِ فراموش شده..
که در آن یک نفر از جنسِ خودم..
دست و دِلبازانه..
از خودش دست بِشویَد گهگاه..
و حواسش به فراموش شدن ها باشد..
کافه ای با دو سه تا مشتریِ ثابت و معتاد به آه..
کافه ای دود زده با دو سه شمع..
و گرامافونی که بخواند..

“گلِ گُلدونِ من..
ماهِ اِیوونِ من..
از تو تنها شدم چو ماهی از آب..”

یا بخواند گاهی..

“بوی موهات زیرِ بارون..
بوی گندمزارِ نمناک..
بوی سبزه زارِ خیس..
بوی خیسِ تنِ تو..”

و تو یک مرتبه احساس کنی..
کافه، یک کَشتیِ طوفان زده است..
وسطِ خاطره هایی که تو را می‌بلعند..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *