خلوت دل

و عشق یعنی:

و عشق یعنی چشمهایش را اندازه ی دنیا ببینی و دنیا را اندازه ی آغوشش..
من از آغوشِ تو بارها به بهشت رفته ام..
بهشت مگر کجا میتواند باشد، جُز آنجا که با خودت نگویی کاش جایِ دگری بودم!
عشق یعنی: در میانِ غصه های زندگی یک نفر باشد که آرامت کند..
همیشه تنها راهِ رهایی ام نوشتن بود..
ولی وقتی فکرم سمتِ تو می آمد دستانم میلرزید..
نوشتن درباره تو جرأت میخواهد..
به خدا که من جرأتش را ندارم..
جرأتِ نِوِشتنِ خوبیهای تو را ندارم..
می دانی چیست؟!
کاش میشد تمامِ داستانهای دنیا را از زبانِ خودت بشنوم..
تمامِ عاشقانه های دنیا را تو برایم تکرار کنی..
اصلا هر چه تو بگویی زیباست..
می دانی؟!
کاش میشد صدایت را با تمامِ وجودم بقل کنم..
دوست دارم ببرمت به یک جایِ شلوغ، خیلی شلوغ، آن وسط بایستم و نگاهت کنم..
بپرسم اینها را میبینی؟!
بگویی: آری..
پبگویم: توی هیاهوی این آدمها باز هم چشمانم به دنبالِ توست..
دلم برای تو تنگ میشود..
بپرسم: صدایشان را میشنوی؟!
بگویی: آری..
بگویم: در اوجِ همین صداها دلم به دنبالِ صدای توست..
بگویم: حالا چشمانت را ببند و بگو چه حسی داری؟!
بگویی: انگار گم شده ام در میانِ کلی غریبه..
بگویم: اگر نباشی، گم میشوم در میانِ یک دنیا غریبه..

پی نوشت

راستش من هیچ وقت همه ی حواسم به حرفهای بقیه نبود..
هیچ وقت درست نتوانستم گوش بدهم که چه میگویند..
آخر همیشه نصفِ حواسم به جمع و جور کردنِ افکارِ به هم ریخته ام بود..
شروعِ اصلیِ این به هم ریختگی ها رفتن است..
وقتی همه میروند پیِ زندگیشان و فقط من میمانم..
مینشینم و ساعتها فکر میکنم..
فکر میکنم به همان خیلی چیزهایی که نمیدانم..
مثلا اینکه: حرف نمیزنیم که گوش نمیدهند، یا گوش نمیدهند که حرف نمیزنیم؟!
یا نمیدانم تنهاییم که نیستند، یا نیستند که تنهاییم؟!
نمیدانم به دنیا می آییم که زندگی کنیم، یا زندگی میکنیم که به دنیا بیاییم؟!
شاید هم به دنیا آمدیم تا بمیریم..
و شاید هم میمیریم که به دنیا بیاییم..
نمیدانم..
نمیدانم که زندگی به ما سخت میگیرد تا جدی بگیریم، یا ما جدی میگیریم که زندگی سخت میگیرد؟!
نمیدانم بی رحمند که انسانیت ندارند، یا انسانیت ندارند که بی رحمند؟!
و در آخر بیشتر از همه نمیدانم که من دوستش دارم که دوستم ندارد، یا او دوستم ندارد که من دوستش دارم؟!
من هیچ یک از این نمیدانم ها را نمیدانم..
و شاید هم همه ی این نمیدانم ها را میدانم و سخت گرفته ام که هیچ یک را نمیدانم!
آخرِ همه ی این فکر کردنها یک حسِ خارق العاده ی معلق ماندن بینِ زمین و آسمان است..
بینِ دنیایِ واقعیِ به ظاهر آرام و دنیای گُنگ و تاریک..
و یک حسِ آزادی از بندِ افکار..
یک بینِ هر دو ماندنهای نا معلوم..
و من دوست دارم این حسِ نا معلوم را..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *