خلوت دل

نامه ای برای او که فراموشش شدم

به قول مریم سلام بهونه ی قشنگم واسه نفس کشیدن…
حالت خوبه؟
چه خبرا؟
با روزگار چه میکنی؟!
آره منم…شناختی؟!
یا اینکه به کل واست غریبه شدم؟!
باز هم به قول مریم: *دلم برات تنگ شده بود, این نامه رو واست نوشت*
شاید بگی این چه نامه ایه که نه گیرنده داره نه فرستنده؟!
آره حق با تو هستش…
من این نامه رو برات نفرستادم, به هزار و یک دلیل…
اما میسپارمش به دست تقدیر تا خودش یه جوری بهت برسونه…
شاید خدا خواست و اتفاقی گذرت به اینجا افتاد و خوندیش…
یا توسط کسی از وجودش خبردار شدی…
اینجا رو که خیلیا میشناسن یه هود دیدی بهت خبر دادن…
اصلا شایدم هیچ وقت نخوندیش!!
یا وقتی خوندی که من دیگه نیستم…
مهم نیست به هر حال من مینویسمش…
نمیدونم سال نو رو بهت تبریک بگم یا نه؟!
منظورم اینه که یه موقع از وقتش نگذشته باشه!!
البته قبلا همینجا یه بار بهت تبریک گفتم…
ولی خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هستش…
بهار نو مبارک عزیزم…
امیدوارم امسال سال شکفتن گلهای آرزوهات باشه…
امیدوارم لبات همیشه پر خنده و دلت آکنده از شادی باشه…
اصلا بذار راحتت کنم…
خدا کنه توی دنیا هر چیز خوبی هست از آن تو باشه…
یا اصلا هر چی که خودت دوست داری همون بشه…
این روزا دلم بد جوری هوات رو کرده…
آخه سالگرد جدایی مونه!!!
نه اینکه فکر کنی بقیه ی روزها به فکرت نیستم نه!!
این روزها بیشتر به فکرتم و تصویر چهره ماهت یه لحظه از خاطرم نمیره…
دلم بد جور پره.
هرچقدر گریه میکنم وا نمیشه!!
تو چیکار میکنی؟!
تو هم مثل منی یا اینکه دیگه منو فراموش کردی و به این روال عادت کردی؟!
میخوام ازت کمی گله کنم…
گوش میدی؟!
فقط سعی کن از دستم ناراحت نشی!!
چون اینها فقط حرفهای یه عاشقه که با دیده ای اشکبار مینویسه…
دلیلش جز رنج و درد فراغ نیست!!
فراغی که دیگه داره اعماق وجودم رو میسوزونه!!
میدونی اینقدر تو دنیای مجازی غرق شدی که به کل همه چیز رو فراموش کردی!!
صبح و شبت شده دنیای مجازی!!
واسه همه نقش یه لاک غلط گیرو بازی میکنی!!
تا کسی اشتباهی میکنه فورا پاکش میکنی و اون اشتباه رو اصلاح میکنی…
همه هم از این کارت خوششون میاد!!
اون قدر خوششون میاد که بهت جایزه هم میدن!!
جایزت مبارکت باشه ولی میدونی چرا این کارو میکنن؟!
واسه اینکه تو نمیذاری اشتباهاتشون مشخص بشه…
این خیلی خوبه…
همه بی عیب به نظر میرسن…
اما یه چیزی یادت رفته!!
اونم این که کاش توی دنیای واقعی میومدی و یه نگاهی هم به خودت مینداختی!!
و اشتباهات خودت رو هم اصلاح میکردی…
میدونم از نظر خودت تو الان کار درستی انجام میدی!!
اما بحث اینجاست که تو برای من نقش یک پاک کن رو بازی کردی و منو به کل از زندگیت حذف کردی!!
به نظرت واقعا این حق من بود؟!
یعنی من این قدر غیر قابل تحمل و بد بودم…
تو اون قدر خوب و مهربونی که هر جا بری همه دور و برت جمع میشن…
فورا کلی دوست پیدا میکنی…
شایدم مهره ی مار داری!!
راستی بازم دوست جدید پیدا کردی؟!
همیشه میگفتی: من قصد محدود کردنت رو دارم…
اما خدا شاهده که من فقط نگران رسیدن چنین روزی بودم…
روزی که اینطوری منو حذف کنی…
روزی که به قدری سرت شلوغ بشه که منو فراموش کنی!!
هیچ چیزی توی دنیا به اندازه ی از دست دادنت منو نشکست…
کار تو شد پرسه زدن توی محلتون و رسیدگی به مشکلات این و اون…
تا یکی غصه دار شد تو دلداریش دادی…
تا کسی مشکلی پیدا کرد تو برای حلش سر از پا نشناختی…
پای درد دل همه نشستی و به حرفاشون گوش دادی…
براشون سنگ صبور شدی…
هر کس کار مثبتی انجام داد فورا تشویقش کردی…
اما یادت رفت که یکی هم اینجا به انتظار تو نشسته و به وجودت نیاز داره!!
من بیشتر از همیشه محتاج دستهای مهربونت بودم…
هنوزم ادعا دارم که بیشتر از همه دوستت دارم و کسی نمیتونه قدر من تورو دوست داشته باشه…
پس حقم بود که تکیه گاهم باشی…
من محتاج آغوشت بودم…
همیشه شونه هات رو برای گریستن کم داشتم…
خلاصش اینکه آب در کوزه و من گرد جهان میگشتم…
هنوزم دارم میگردم…
چون تو منو فراموش کردی و از دریای محبتت سیرابم نکردی…
بی معرفت تو حتی یه تبریک خوش و خالی واسه سال جدید به من نگفتی!!
در صورتی که چپ و راست واسه این و اون پیامک و کامنت تبریک فرستادی…
به یاد همه بودی جز من!!
برای همه آرزوهای خوب کردی به جز من!!
راستش رو بگو اصلا من یادت بودم؟!
آخه تو که این همه بی وفا و بی معرفت نبودی!!
همه چیزت شد دوستات و فضای مجازی و توی اون همه شلوغی من زیر پاها له شدم و از بین رفتم…
خواستم بیام توی محلتون و در کنار تو باشم ولی ترسیدم…
ترسیدم مثل اون دفعه که با گل و شیرینی برای تبریک تولدت به محلتون اومدم, دوستات گل و شیرینی رو توی جوب بندازن و از محله بیرونم کنن…
میفهمی که چی میگم؟!
هنوزم که هنوزه شوکه ام!!
اصلا نمیتونم بفهمم چرا و چطور کار به اینجا رسید!!
وقتی به این فکر میکنم که تا چند سال دیگه میخوام اینطوری عذاب بکشم, روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم…
مدتهاست که شادی و خوشی بار و بندیلش رو بسته و از زندگیم رفته…
من موندم و تاریکی…
برای دل خودم عذا گرفتم…
حتی از اون موقع تا حالا جز لباس تیره و سیاه لباس دیگه ای نپوشیدم…
این روزها و شبها بد جور دلتنگتم…
دلم همه اش بهونه ی تورو میگیره!!
شبها دیگه نه گریه نه قرص و نه سیگارهای پشت سر هم هیچ کدوم آرومم نمیکنن!!
دیگه هیچ چیزی بهم امید نمیده!!
دیگه از هیچ اتفاقی خوشحال نمیشم…
خیلی کم میخوابم وقتی هم میخوابم تورو تو خواب میبینم…
یه شب خواب دیدم همه اش به دنبال تو میدوم و تو از من فرار میکنی و میری توی جمع دوستات پنهان میشی…
به سختی از بین اون همه آدم پیدات میکردم و تو اصلا محلم نمیذاشتی و باز فرار میکردی!!
اون شب زمانی از خواب پریدم که اذان صبح شنیده میشد…
خیس عرق بودم و قلبم به شدت درد میکرد…
انگار تیر عشقت یه بار دیگه از وسطش رد شده بود!!
همون موقع از خدا خواستم یا تورو به من برگردونه یا مرگمو بهم هدیه کنه…
از طرف دیگه خاطرات مثل یک فیلم سینمایی از ذهنم عبور میکنن و تا تموم میشن دوباره از نوع تکرار میشن…
چه کنم که قدرت فراموش کردن تو و خاطراتت رو نداشتم…
نگو که تو خاطراتمون رو فراموش کردی چون باورم نمیشه!!
میدونم که میخواستی منو تنبیه کنی!!
اما به نظرت دیگه بسم نیست؟!
نمیخوای به این دوری پایان بدی؟!
نمیخوای برگردی؟!
نمیخوای بیایی و بگی دیگه همه چیز تموم شده…
نمیخوای اگه اشتباهی کردم منو ببخشی؟!
نمیخوای بیای و دستات رو دور گردنم حلقه کنی و بگی: برای همیشه اومدم که پیشت بمونم!!
نمیدونم!! شاید هنوزم فکر میکنی من دروغ میگم!!
شاید هم منو باور نداری!!
ولی به خدا دیگه نمیدونم باید به چه زبونی و چطوری بهت بفهمونم که من بیشتر از گذشته دوستت دارم و هیچ دروغی بهت نگفتم…
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود.
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم…
اصلا شاید از این همه التماس و گریه و زاری خوشت میاد…
حتما دوست داری یکی اینطوری التماست کنه!!
تو هم هی براش ناز کنی!!
من همین ناز هارو هم به جون میخرم…
هرچند میدونم تو اینطوری نیستی!!
میدونی ترس اینکه یه روز برای همیشه از دستت بدم دیوونم میکنه…
میدونم اون روز روز مرگ من خواهد بود!!
خدا کنه اگه قراره چنین اتفاقی بیفته من زودتر بمیرم و هیچ وقت اون روز رو نبینم…
دوست ندارم ببینم دیگه واقعا مال من نیستی!!
تورو خدا اگه وقت کردی یه بارم بیا و به من فکر کن…
به من که یه عمره گرفتارتم…
زمین و زمان رو به هم ریختم…
که ثابت کنم زیر آوارتم…
به من حق بده بی قرارت بشم…
قراره تورو باز عاشق کنم…
قراره بخندی برای منو…
قراره با یک اخم تو دق کنم…
برام از زمستون بگی یخ کنم…
با گرمای عشقت تنم آب شه…
سر بوسه ها شرط بندی کنیم…
تا لب تر کنی طاقتم طاق شه…
همین روزا باز هم به تو میرسم…
میاد روزی که باز وابسته شی…
از هر کی به جز تو دیگه خسته شم…
از هر کی به جز من دیگه خسته شی…
تو چشمات میخوام غرق شم روز و شب…
هواتو تنفس کنم زنده شم…
به قدری اسیرم کنی تو چشات…
با تو از زمین و زمان کنده شم…
نباشی بمیرم تو حجم خودم…
تو تنهایی هام بی تو نابود شم…
حصاری بکش از خودت دور من…
میخوام به تو یک عمر محدود شم…
به نظر تو درخواستم زیادیه؟!
اینکه از دنیای به این بزرگی و از بین این همه آدم تورو میخوام گناه میکنم؟!
مگه عشق و دوست داشتن گناهه؟!
مگه عاشق بودن گناهه؟!
کارم به جایی رسیده که مردم به خاطر عشقم مسخرم میکنن!!
اونا فکر میکنن عشق من مثل این عشق های زود گذر و بچه گانست…
منو با بچه های 17 18 ساله اشتباه میگیرن!!
همونایی که امروز ادعای عشق کسی رو میکنن و فردا عاشق کس دیگه هستن!!
کار افرادی مثل من به جایی رسیده که به دل نوشته هامون میگن چس ناله!!
عیبی نداره بذار هر چی دوست دارن بگن…
شاید دلیلش همین بچه های 17 18 ساله هستن…
اونایی که اسم هوس بازی هاشون رو عشق گذاشتن و عاشق های واقعی رو هم بد نام کردن…
هنوز هم میگم:
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت…
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی…
خیلی حرفا دارم که بهت بزنم, اما میدونم تو وقت و حوصله ی خوندنشون رو نداری!!
حتما میگی باز هم حرفهای تکراری میزنم…
اما چه کنم که من جز تکرار دوست داشتنت کار دیگه ای بلد نیستم…
من هنوز به عشق تو زنده ام…
درد فراغ رو به امید وصل تحمل میکنم…
خیلی تلاش کردم تا بمیرم…
اگه میمردم برای همیشه از دستم راحت میشدی…
دیگه کسی نبود که آویزونت بشه…
اما چه کنم که مرگم دست خودم نبود…
شایدم هنوز وقتش نرسیده…
هر چند حالا هم از مرده ها چیزی کم ندارم…
اینو دیگه همه میدونن…
چون یه لقب تازه روم گذاشتن…
بهم میگن منزوی!!
فکر کنم دیگه دارم چرت و پرت مینویسم…
پس وقتتو نمیگیرم…
امیدوارم از حرفام نرنجیده باشی…
اینها رو نوشتم تا دلم رو خالی کنم…
اما باور کن تا نباشی همینطور به مردنم ادامه میدم…
تا برنگردی با زندگی قهر میمونم…
و تا دستامو نگیری نمیخندم…
من همیشه چشم به راه نشستم تا یه روزی برگردی…
پس بیا و چراغ امید و آینده رو توی زندگی تاریکم روشن کن…
دوستدار همیشگی تو…
از یاد رفته…محسن.



مرجع کد آهنگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *