خلوت دل

مرد اگر تنها شد

مرد اگر تنها شد, آرام آرام پیر میشود. و دلش یک جا میمیرد..
در کوچه, خیابان..
قدمهایش را میشمارد..
نفَس هایش یکنواخت میشود..
نبضش نمیزند, کپی میشود..
یک خطِ ممتد..
یک بوغِ کشدار..
بوی کافور در مشامش و جانش, تازه میشود..
مرد اگر تنها شد, بی حوصله میشود..
صفحه ی حوادث را مرور میکند و سیگار میکشد..
نداشته هایش قاب میشوند به دیوار..
مثل سایه ها می آید..
میرود..
مینشیند..
میخوابد..
اما حرفی نمیزند..
مرد اگر تنها شد, چشمانش یخ میزند..
دستش بی رمق میشود..
روزهایش را گم میکند..
هفته را..
ماه را..
سال را..
آخر او خودش را پیشتر از اینها گم کرده..
جایی که یادش نمی آید کجا بوده..
مرد اگر تنها شد, میمیرد..
هر روز صبح که از خواب بلند میشود..
دوباره میمیرد وقتی بخوابد..
و باز میمیرد وقتی خوابی نبیند..
رویایی در ذهنش, دلش, وول نخورَد..
مرد اگر تنها شد, مرده است..
خیلی غمبار..

هنوز هم باورت دارم

به گوشم قصه ای دیگر بخوان امشب..
بمان با من..
که من از دوریت بیتابِ بیتابم..
هلاکِ لحظه ای خوابم..
بمان با من..
برای دوریت از من..
پری شبها و دیشب ها..
بگو یک قصه ی تازه..
هنوز هم باورت دارم..
بگو هرچه تو میخواهی..
بگو ای جانِ جانانم..
بگو یک قصه ی دیگر..
فریب است یا حقیقت من..
هنوز هم باورت دارم..
بگو روز است..
بگو خورشید پر سوز است..
اگر چه که شب است اما..
هنوز هم باورت دارم..
دگر عادت شده یارا..
تو را با دیگری دیدن..
و اینکه بعد با حسی تَرَک خورده..
و اشکی سرد و یخ بسته..
به چشمانم بگویم حیس..
هنوز هم باورت دارم..
اگر چه من ملولم از..
سخنهایی که میگویند..
فلان شب با فلان مهپاره در میخانه ای مستی..
و من خود شاهدش باشم..
توانش هست برخیزم و با یک قلبِ بِشکَسته..
صدایی خسته و لرزان به این مردم بگویم حیس..
هنوز هم باورت دارم..
به گوشم قصه ای دیگر بخوان امشب..
بمان با من..
اگر چه خوب میدانم..
تمام قصه هایت..حیس..
هنوز هم باورت دارم..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *