خلوت دل

سخنرانیِ آخرِ سال

هفته ی دیگه همین موقع داریم آماده میشیم برای تحویلِ سال.
باورت میشه؟ یه سالِ دیگه هم گذشت.
اما خدا وکیلی این سالِ 99 هم از اون سالها بودا!
حسابی از خجالتِ همه در اومد!
کرونا و حاشیه هاش از یک طرف و گرونی و فشار اقتصادی از طرف دیگه، دمار از روزگارمون در آورد.
خیلی سالِ بدی بود.
البته نمیدونم شاید واسه شماها خوب بوده باشه.!
حتما با خودتون میگید: برو بابا تو کی راضی بودی که امسال باشی!
راستم میگید، کلا من با موجودیتِ این دنیا مشکل دارم..
چیکار کنم، منم اینطوری شدم دیگه!
دستِ خودم نیست، هیچ چیز حالم رو خوب نمیکنه.
خسته شدم از این قفسِ دنیا.
دلم آزادیِ همیشگی میخواد.
آخه چی داره این دنیا که دلم بهش خوش باشه؟!
هممون به نحوه های مختلف گرفتاریم.
روزای تکراری که مصادف هستن با اتفاقاتِ تلخ، چه چیزی واسه دل بستن دارن آخه.
ولش کن بابا این آخرِ سالی اعصابِ خودمون رو خورد نکنیم بهتره.
راستش این چند وقته که گرفتارِ بیمارستان و برو بیاهاش بودم، دیگه اعصاب واسم نمونده.
یکی از اعضای خانواده که بیمار بشه، همه چیز رو تحتِ تاثیر قرار میده.
خصوصا وقتی که اون شخص همسرت باشه.
خدا نکنه که هیچکس گرفتارِ تختِ بیمارستان و دوا و دکتر بشه.
خصوصا بعضی از این دکترها که فقط پول رو میشناسن و بویی از انسانیت نبردن.
به توصیه ی یکی از دوستان، برای درمانِ همسرم به بیمارستانِ فیروزگرِ تهران مراجعه کردیم.
چون مثلا اونجا آشنا داشت و قرار بود که کمکمون کنه.
اگه بخوام کلِ ماجرا رو تعریف کنم خیلی طولانی میشه و از حوصله ی انگشتام خارجه که بخوان این همه داستان رو تایپ کنن.
ولی خب به طورِ خلاصه مواردی رو ذکر میکنم.
اولا اون شخص که قولِ همیاری داده بود، کارِ خاصی واسمون نکرد.
دوم اینکه خدا مسلمون که هیچ، کافر رو هم گرفتارِ بیمارستانِ فیروزگرِ تهران نکنه.
واقعا واسه کادرِ این بیمارستان، متاسفم.
فقط یادتون باشه تا میتونید و چنانچه امکانش رو دارید، پاتون رو اونجا نذارید.
البته میدونم که یه وقتایی آدم مجبور میشه.
ما کاسبها، همیشه مجبوریم از بیمارستانهای دولتی استفاده کنیم، تا هزینه هامون به حداقل برسه.
اما کاش روی چنین بیمارستانهایی، نظارتِ بیشتری بود.
این بیمارستان به دلیلِ هزینه های کمش، خیلی خیلی شلوغه و از ترافیکِ کاریِ بالایی برخوردار هست.
به خاطرِ همین موضوع، کادرِ بیمارستان زود خسته میشن و برخوردِ خوبی با مراجعین ندارن.
وضعیتِ بهداشتی و نظافت و همینطور امکاناتِ بیمارستان، برای بیمار و همراهِ بیمار هیچ تعریفی نداره.
اگه بخوام مشکلاتش رو بگم، کلی زمان میبره و ازشون میگذرم.
وقتی همسرم رو به بیمارستان رسوندم، ساعت یازدهِ صبح بود و نهایتا ساعتِ هفتِ شب موفق شدم بستریش کنم.
واقعا اگر مردمِ عادی نبودن همین اتفاق هم نمی افتاد.
چون کادرِ بیمارستانِ محترم، اصلا اهمیت نمیدادن که با دو تا نابینا طرف هستن و هیچ کمکی نمیکردن.
این مردم بودن که در رفت و آمدها، توی اون بیمارستانِ شلوغ که واقعا جایِ سوزن انداختن نداشت، کمکمون میکردن.
هیچ کدوم رو نمیشناسم، ولی از خدا میخوام که عوضشون رو خودش بده.
بعد از بستری شدن هم باز پرستارها و مسئولینِ بخش، از وظایفِ خودشون سر باز میزدن، چه برسه به اینکه بخوان به یک بیمارِ نابینا کمک کنن.
همراهانِ بیمارانِ دیگه بودن که کمی کمک میکردن و به دادمون میرسیدن.
یه راهنماییِ اشتباه از سمتِ یک دوست، که نیتِ بدی هم نداشت، ما رو توی باتلاقی انداخت که با هزار بدبختی تونستیم ازش خارج بشیم.
جالب اینجاست که پرستارهای بیمارستانِ فیروزگر، حاضر نبودن به هیچ وجه به وظایفِ خودشون که رسیدگی به بیمار هست، عمل کنن و حتی اجازه نمیدادن من به عنوانِ یک همراه، پیشِ مریضم بمونم.
با کمالِ وقاهت به من میگفتن که: باید بری و یک خانمِ سالم بیاری تا کارهای مریضت رو انجام بده.
در صورتی که اون آشنا به ما گفته بود که شما فقط بیایید، و بعدش ما همه ی کارهاتون رو انجام میدیم.
اما دریغا!
هرچی میگفتم که ما از شهرستان اومدیم و اینجا کسی رو نداریم، تو سرشون نمیرفت که نمیرفت.
من موندم، اونایی که کسی رو ندارن و تنها توی این دنیای لعنتی زندگی میکنن، اگه کارشون به چنین بیمارستانی بیفته چه بلایی به سرشون میاد؟!
آیا نباید بهش کمک بشه و کارهاش رو انجام بدن؟!
همه جا دیدیم و شنیدیم که پرستارها مهربان و دلسوز هستن و فرشته هایی هستن در لباسِ انسان که با تمامِ وجود کار میکنن و هزار تا از این حرفا.
اما واقعا برای کادرِ بیمارستانِ فیروزگر، برای برخوردشون با دو تا نابینا، متاسفم.
بالاخره اینکه با برادرم تماس گرفتم و خواهش کردم که به همراهِ همسرش، به کمکِ ما بیان.
اون بنده خدا هم شبانه خودش رو رسوند و بعدش زن داداشم بود که تمامِ زحمات رو متحمل شد و واقعا از دل و جون مایه گذاشت.
خدا خیرش بده و یار و یاورش در تمامِ زندگیش باشه.
همسرم دو شب در بیمارستانِ فیروزگر بستری شد و در این مدت ما یک بار هم موفق نشدیم که دکترش رو از نزدیک ببینیم و راجع به مشکلِ بیمارمون باهاش صحبت کنیم.
کادرِ بیمارستان هم که ماشالا یه جوابِ درست نمیدادن و اصلا خودشون هم نمیدونستن که چی به چیه!
با اینکه شب به ما گفته بودن که قراره فردا صبح عملِ جراحی روی همسرم انجام بشه و کلی رضایت نامه و تعهدنامه و این حرفا ازم گرفته بودن، فردا بعد از خروجِ همسرم از اتاقِ عمل، متوجه شدیم که یک عملِ تشخیصی روی همسرم انجام شده و باید چند روزی صبر کنیم تا نتیجه ی نمونه برداری مشخص بشه.
اینو بگم که توی شهرِ خودمون هم، دکتر میخواست چنین کاری رو انجام بده.
یعنی اول یک عملِ تشخیصی انجام بده و بعد عملِ اصلی رو انجام بده.
با مشورتی که با یکی دوتا دکتر انجام دادیم، به ما این وعده رو دادن که با استفاده از MRI میشه تشخیص داد که چه مشکلی وجود داره و نیاز به عملِ جراحی برای تشخیص نیست.
راستش ما اصلا برای این به تهران رفتیم که اون عملِ جراحی برای تشخیص رو انجام ندیم و با کمک MRI این تشخیص انجام بشه.
در کمالِ تعجب دیدیم که همون عملِ تشخیص انجام شده و فقط ما خودمون رو الکی دربدرِ تهران کردیم و کلی هزینه که بیخود برامون تراشیده شد.
دیگه دستمون به جایی بند نبود و باید منتظر میشدیم که همسرم رو مرخص کنن.
جالب اینجا بود که بعد از عملِ تشخیصی، تازه به ما گفتن که باید وقتِ MRI بگیرید و و اون رو هم انجام بدید.
خودشون اصلا توی بیمارستان چنین امکانی نداشتن.
من همین طور حاج و واج مونده بودم و کاری از دستم بر نمیومد.
چندباری هم از روی عصبانیت، با کادرِ بیمارستان درگیریِ لفذی پیدا کردم.
البته تقصیرِ خودشون بود، چون ذره ای واسه دیگران ارزش قائل نبودن.
فردای عمل هم با اینکه همسرم خونریزیِ شدید داشت، مرخصش کردن.
من اعتراض کردم که با این وضعیتِ خونریزی، چرا باید بیمار مرخص بشه و جوابی که شنیدم این بود که خونریزی طبیعی هستش و خودش قطع میشه.
هرچی میگفتم یه دارویی چیزی واسه قطعِ خونریزی بدین فایده ای نداشت.
بالاخره برادر زاده ی یکی از آشناهامون که پزشک بود، دارویی برای قطعِ خونریزی معرفی کرد که بعد از چند بار مصرف موثر واقع شد.
اون خانمِ دکتر هم در حیرت بود که چرا این دارو تجویز نشده و چرا با این وضعیت بیمار رو مرخص کردن!
بعد از ترخیص، با یکی از عموهام که ساکنِ تهران هستن، تماس گرفتم و ماجرا رو شرح دادم.
اون هم کلی ناراحت شد که چرا خودسرانه عمل کردم و اونها رو در جریان قرار ندادم.
البته من فقط به خاطرِ کرونا اونها رو خبر نکردم و گفتم خدایی نکرده ناقلی چیزی باشم و ناخواسته اونها رو گرفتار نکنم.
ولی توضیحاتم از نظرِ عمو فقط توجیه بود و بس.
بعد از ظهر به منزلِ عمو رفتیم و زن عمو که توی یک موسسه ی خیریه ی پزشکی کار میکنه، یه دکتر خبر کرد تا بیاد و در منزل همسرم رو ویزیت بکنه.
برای فردای اون روز هم وقتِ MRI برامون گرفت که واقعا دمش گرم.
دو شب مهمانِ عمو بودیم که واقعا شرمندمون کردن و با محبتهای خیلی زیاد خجالتمون دادن.
روزِ آخر با بیمارستان تماس گرفتم تا شاید بتونم با دکتر ملاقاتی داشته باشم و ازش دلیلِ این کارش رو بپرسم.
گفتن دکتر فلان ساعت میاد و شما فلان ساعت باید اینجا باشید.
وقتی رفتیم تا دکتر رو ببینیم، باز هم من و برادرم رو داخل راه ندادن و مجبور شدیم توی خیابون منتظر بمونیم.
بعد از چند ساعت تاخیر، خانمِ دکتر تشریف فرما شدن اما باز هم با مریضشون صحبتی نکردن و اصلا سرشون رو بالا نیاوردن تا یه نگاهی به مریض بکنن.
فقط یه قاصد اون وسط گذاشته بودن که مثلِ چاپارهای قدیم، بین دکتر و بیمار کارِ خبر رسانی رو انجام میداد.
تازه اونجا بود که دکتر داروی قطعِ خونریزی رو تجویز کرد که ما قبلا تهیه کرده بودیم.
باز هم میگم هم برای این دکتر که واقعا بد اخلاق بود و کاری با بیمارش نداشت و حتی بالا سرِ بیمارهاش هم نمیومد و هم برای کادرِ بدرفتارِ بیمارستانِ فیروزگر، متاسفم.
همون روز ما به زنجان برگشتیم و چند روز بعد زن عمو جوابِ MRI و نمونه برداری رو پیشِ دکترِ بد اخلاق برد تا نتیجه معلوم بشه.
ولی توی مطب هم دکتر بسیار بد با زن عمو برخورد کرده بود و با بی احترامی از مطب بیرونش کرده بود.
تازه بهش گفته بود که من اون عملِ تشخیص رو انجام ندادم و شاگردهام انجام دادن.
اگه میخوایید که من عملِ جراحی رو انجام بدم، باید مریضتون رو توی بیمارستانِ دی بستری کنید.
این بیمارستان هم کاملا خصوصی هستش و هزینه های نجومی داره.
خلاصه از اونجا و اون دکتر چشم پوشیدیم و رفتیم سراغِ دکترِ اول توی شهرِ خودمون که تشخیصش با تشخیصِ دکترِ بد اخلاقِ تهرانی یکی بود.
ایشون هم بعد از انجامِ چند آزمایش، اقدام به عملِ جراحی کردن و این بار در بیمارستانِ بهمنِ زنجان، به بهترین شکل این عمل انجام شد.
برعکسِ بیمارستانِ فیروزگر، کادرِ بیمارستانِ بهمن سنگِ تمام گذاشتن و به بهترین شکل به بیمارِ ما رسیدگی کردن.
نکته ی جالبِ توجه این بود که یک دست بندِ زرد رنگ، به دستِ همسرم بسته بودن که مشخص میکرد که بیمار دارای مشکلِ بینایی هست و زمانهایی که شیفتِ پرستارها عوض میشد، اونها به آسونی میدونستن باید چیکار کنن و الحق والانصاف هم خوب رسیدگی میکردن.
اینجاست که توی این مملکت، فرقِ پول داشتن و پول دادن، با پول نداشتن مشخص میشه.
بیمارستانِ بهمن یک بیمارستانِ خصوصی هستش و بیمارستانِ فیروزگر یک بیمارستانِ دولتی.
و سر انجام مردمِ بدبختی که مجبور هستن از چنین مراکزی که واقعا وضعیتِ اسف باری دارن، خدمات بگیرن.
ما هم اگر بیمه ی تکمیلی نداشتیم، هیچ وقت نمیتونستیم در بیمارستانِ بهمن این جراحی رو انجام بدیم.
اونایی که میگن پول چرکِ کفِ دسته کجان که چرکای دستشون رو بدن به ما.
توی این مملکت اگه پول نداشته باشی, کلاهت پسِ معرکه هستش.
پول که داشته باشی، همه جور خدماتی رو بدونِ منت میتونی دریافت کنی و فرقی نمیکنه که نابینا باشی یا بینا.
چیزی که متاسفانه ما نداریم.
به هر حال یک ماهی بود که درگیرِ این داستانا بودیم و اتفاقاتی که توی بیمارستانِ فیروزگر برامون افتاد رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.
تجربه ی اون بیمارستان رو به لیستِ خاطراتِ تلخِ امسالم اضافه کردم و احتمالا تا مدتها با یادآوری حوادثی که اتفاق افتاد، کامم تلخ خواهد شد.
البته یادم نمیره اون چند نفری رو که انسانیت رو در حقمون تمام کردن و به اندازه ای که میتونستن کمکمون کردن.
و این نشون میده که انسانیت هنوز نمرده و اون فرشته های واقعی هنوز در بینمون هستن و بی چشمداشت به هم نوعانشون کمک میکنن.
امروز شنبه ی آخرین هفته ی سال رو شروع کردیم و امیدوارم این هفته برای هممون روزهای خوب و خوشی رو به همراه داشته باشه.
هوا بس نا جوان مردانه سرده و کولاک و بوران توی بیشترِ شهرها از رسیدنِ بهار جلوگیری کرده و فعلا زمستانه که داره توی روزهای آخرش قدرتنمایی میکنه.
هرچند حال و هوایی که حاکمه اصلا حال و هوای اسفندهای گذشته رو نداره.
اسفندهایی که پر از شور و تکاپو بودن و مژده ی رسیدنِ بهار رو میدادن.
امسال هم مثلِ پارسال اصلا بویِ عید رو نمیشنوم و هیچ حال و هوای خاصی برای من نداره.
با وجودِ کرونا، نه میشه مسافرتی رفت و نه میشه دید و بازدید انجام داد.
پولی هم که در بساط نداریم تا واسه خودمون خریدی چیزی انجام بدیم و کمی خوش باشیم.
هر چی هم داشتیم، خرجِ دوا و دکتر کردیم و تموم شد رفت پیِ کارش.
اما بهتره که کمی مثبت به قضایا نگاه کرد و بنابراین در قالب پی نوشت سخنِ پایانی رو خواهم نوشت.
پیشاپیش جشنِ چهارشنبه صوری و عیدِ نوروز بر شما خجسته و مبارک باد.

پی نوشت

سال، دارد تمام می‌شود،
دارم فکر می‌کنم: به روزهایی که رفت، به لحظاتی که خندیدم، لحظاتی که اشک ریختم، و تمامِ ثانیه هایی که کنارِ عزیزانم گذشت.
با سرعت مرور می‌کنم: اتفاقات خوب و بدی که برایم افتادند، آدم های جدیدی که وارد زندگی‌ام شدند ، و آدم‌هایی که از زندگی‌ام رفتند.
دیگر قرار است یک جمله ی “یادش بخیر” قبل از خاطراتِ امسالم بیاید.
قرار است امسالم بشود “پارسال” و من مبهوتِ روزگار و با چشمانی امیدوار، در قطارِ بی توقفِ زمان، ایستاده ام.
منی که تمامِ این روزها را زندگی کردم، خوب هاشان برایم امید بود و بدهاشان برایم درس!
میانِ همین روزها بود که یاد گرفتم عاشق‌تر و مهربان‌تر و جسورتر باشم.
یاد گرفتم محتاط‌تر گام بردارم و حواسم به دیوارِ شعور و اعتمادم باشد.
و یاد گرفتم که بهبودِ جهان را از خودم شروع کنم، که جهان چیزی به غیر از انبوهی از من و ما نیست.
خدای خوبم! در آستانه ی سال جدیدی ایستاده ایم.
به مردمِ کشورم کمک کن، دستی به سر و گوشِ زندگیشان بکش، دردهاشان را درمان باش، و دل‌هاشان را از همیشه شادتر کن.
کاری کن که سالِ جدید برایمان، سالِ اتفاقاتِ خوب باشد، بادهای بهاری، گردِ امید و تعهد و عشق را همه جا پخش کنند و ابرها، همدلی و مهربانی بر سرِ این مردم ببارند، آنقدر که انسانیت، جانی دوباره بگیرد!
کاری کن که سال پیشِ رو، بهترین سال زندگی‌مان شود.
سالی که تنها اشک جاری از چشم‌ها، اشکِ شوق باشد.
سالی که همگی خوشبخت باشیم.
سالی که: دلمان نیاید تمام شود.
خواهانِ بهترینها برای مردمِ سرزمینم ایران هستم.
پیشاپیش نوروز بر همگان پیروز باد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *