خلوت دل

داستان کسالتِ من و عفونتِ کلیه هام

واردِ خرداد ماه شدیم و چند روزی هم ازش گذشته..
اونم چه گُذَشتنی!
در پستِ قبلی نوشتم که چند روزی کسالت داشتم و این حرفا..
حالا بگم از ادامه ی ماجرا..
اما قبلش بگم که ویلیام موفق شد پیانو رو تعمیر کنه..
هزینه ی خیلی زیادی در بر داشته و الان دنبالِ مشتری برای فروشش هستم..
بریم سرِ ادامه ی ماجرا..
درست فردای اون روز یعنی دوشنبه ی هفته ی گذشته باز هم دچارِ سکسکه های مکرر شدم..
سالِ گذشته هم دقیقا روزِ عروسیِ برادرم، این اتفاق برام افتاده بود..
یه ساعتی مونده بود که وقتِ اداری تموم بشه..
دفترچه ی درمانم رو برداشتم و به اورژانسِ بیمارستانِ رو به روی ادارمون رفتم..
بیمارستانی که به بیمارستانِ مرگ معروفه و اگه اسمش رو بگم آمار دستِ همشهری هام میاد..
اسمِ این بیمارستان به قدری بد در رفته که هیچکس راضی نمیشه مریضش رو به اونجا ببره..
چون واقعا وضعیتِ بدی داره و خوب به مریضاش نمیرسه..
خصوصا اگه مریضِ بد حالی رو به اونجا ببرن شانسِ زنده موندنش خیلی زیاد نیست..
و اینکه کلا تنها بیمارستانِ عفونیِ شهرِ ماست و سر و کارش با بیماری های حساست..
خدا بیامرز پدر بزرگم هم توی همین بیمارستان ترکِ دنیا کرد..
خلاصه اینکه ما رفتیم اونجا و دکترِ اورژانس، یه آمپول و دو تا دونه قرص به ما داد..
آمپول رو زدم و به خونه اومدم، دیگه نفهمیدم چه اتفاقاتی افتاد..
به خوابِ عمیقی فرو رفتم و تا فردا صبح بیدار نشدم..
یکی دو باری بیدارم کرده بودن تا غذایی چیزی بخورم اما بی اختیار باز خوابم برده بود..
صبحِ فردا تلو تلو خوران اومدم که سرِ کار برم..
وقتی به اداره رسیدم دوباره سرم گیج رفت و به زمین افتادم..
یه ساعت نشده باز به خونه برگشتم..
هنوز گیجِ خواب بودم..
بازم افتادم و عصر از خواب بیدار شدم..
نمیدونم اون آمپولِ لعنتی چی بود که منو به اون روز انداخت..
وقتی بیدار شدم دردِ شدیدی توی پهلوهام احساس میکردم..
از حدودِ ده روزِ پیش این درد رو احساس میکردم و گمان میکردم که کمر درد دارم..
با خواهرم تماس گرفتم و ازش خواستم که بیاد تا با هم به دکتر بریم..
به یکی از بیمارستان های نزدیک رفتیم و نوبت گرفتیم..
اوضاعِ چند روزِ گذشته رو به دکتر گفتم..
داروهام رو بهش نشون دادم و از دردِ شدیدِ پهلوهام گفتم..
دکتر یک آزمایشِ اورژانسی برام نوشت و دو ساعتی منتظر شدیم تا جوابِ آزمایشها رو بدن..
دکتر وقتی چشمش به آزمایشها افتاد، سریع دست به قلم شد و ما رو به همون بیمارستانِ لعنتی فرستاد..
اون گفت که جوابِ آزمایشها نشان از وجودِ عفونت در کلیه ها و روده ی شما داره..
خلاصه اینکه ما اومدیم به اورژانسِ همون بیمارستانِ عفونیِ معروف..
تا رسیدیم و دکترِ اورژانس وضعیتِ من رو دید، بلافاصله دستور به بستری شدنم داد..
یه سِرُم هم که داخلش چند تا آمپول ریخته شد، به من وصل کردن و خلاصه اینکه اون شب به همراهِ خواهرم توی اورژانس موندگار شدیم..
دوباره ازم نمونه ی خون و گلاب به روتون نمونه ی ادرار گرفتن..
اون شب تا صبح ده بار بیشتر به دستشویی رفتم..
یه لحظه چشم رو هم نذاشتم، نه من نه خواهرم..
اصلا اونجا نمیشد خوابید..
چون مدام سر و صدا و برو و بیا بود..
صبحِ زود من رو برای سیتی اسکن بردن..
بعدش هم برای اکو..
سیتی اسکن دوباره بر روی سینه تکرار شد..
و بعدش هم دوباره نمونه گیری..
خوشبختانه فقط عفونت توی کلیه هام داشتم و اینکه دکتر اعتقاد داشت بنده به تنبلیِ کلیه مبتلا هستم..
اما برام عجیب بود که اگر من چنین مشکلی دارم، پس چرا از شب تا به صبح چندین بار به دستشویی رفتم..
اون روز تا ظهر یک سال طول کشید..
دیگه دکترِ شیفت عوض شد و دکترِ جدید و پرستار هاش توجهِ زیادی به من نداشتن..
فقط دانشجوهای پزشکی بودن که چپ و راست میرفتن و میومدن و سوالهای مختلف میپرسیدن..
خود سرانه از من نمونه خون میگرفتن و منو برای خودشون موشِ آزمایشگاهی کرده بودن..
از صبح تا ظهر چندین بار نمونه خونِ الکی ازم گرفتن و آخرش با اعتراضِ من بی خیالِ ما شدن..
خلاصه تا بعد از ظهر کسی از ما نپرسید خرت به چنده و همونطوری اونجا موندم..
فقط گاهی یه خانم پرستاری که میخواست خودش رو جدی جلوه بده، میومد و اصرار داشت که من میزانِ دستشویی رفتن هامو به طورِ دقیق اندازه گیری کنم و به اطلاعِ ایشون برسونم..
گلاب به روتون یه ظرفی هم بهم داده بود که هر دفعه با اون اندازه گیری کنم..
این هم یه مصیبتی بود که نگو و نپرس..
بعد از ظهر رو تخت واسه خودم دراز کشیده بودم که یِهو یکی ویلچر بدست اومد اسمِ منو صدا کرد و گفت بلند شو که وقتِ رفتنه..
بی سوال و جواب ما رو به بخشِ عفونی انتقال داد..
یا خدا چی شده مگه من قراره چند روز اینجا بمونم..
موضوع رو به خانواده اطلاع دادم..
مادرم با دهنِ روزه اومد و منو تو بخش پیدا کرد..
دو تا پیرمردِ بیمار هم با من هم اتاق بودن..
یکیشون عفونت توی پاهاش داشت و دیگری مثلِ من کلیه هاش مشکل داشت..
اولی که کنارِ من بود ۸۱ سال داشت و نسبتا سرحال به نظر میرسید..
بعدا متوجه شدم که تریاک رو به اندازه ی نخود گرد میکرد، با فندک گرمش میکرد و بعدش هم میخورد..
به خاطرِ همین هم نشعه بود و تا دیر وقت تلوزیون تماشا میکرد و هِی چای و تنقلات میخورد..
نزدیکای غروب از درد به خودم میپیچیدم و هیچکس به دادم نمیرسید..
مادرم چند بار به سراغِ پرستار رفت و ازش کمک خواست، اما پرستار در جواب گفت که هیچ دارویی براش تجویز نشده و ما نمیتونیم کاری واسش بکنیم، باید منتظر بشید تا فردا دکترش بیاد..
بالاخره با اصرار کمی مُسَکِن داخلِ سِرُمِ من ریختن و دردم کمی آروم شد..
تا آروم شدم بعد از دو شب موفق شدم کمی آبمیوه و بیسکویت بخورم..
اصلا حالت تهوع داشتم و هیچی از گلوم پایین نمیرفت..
غذای بیمارستان هم که اصلا قابلِ خوردن نبود و بویِ بدش حالم رو بد میکرد..
این دستشویی رفتن هم خودش یه مصیبتِ بزرگ شده بود و هر دقیقه باید خودم رو به اونجا میرسوندم..
شب شروع شد..
مادرم رفت و شوهر خواهرم جایگزینش شد..
دو تا خواهر ها هم یه سری به من زدن و هر کدوم کمی میوه و آبمیوه برام آوردن..
ساعتِ دوازدهِ شب بود که قصد کردیم بخوابیم..
شوهر خواهرم گرفت خوابید و من تا صبح همش قلت خوردم و دستشویی رفتم..
به قدری سر و صدا بود که اصلا نمیشد خوابید..
آخه این چه بیمارستانیه که اصلا توش لحظه ای سکوت و آرامش وجود نداره..
بعد میگن جلوی بیمارستان بوغ نزنید تا آرامشِ مریضا به هم نخوره..
دیگه خبر ندارن داخلِ خودِ بیمارستان قطار میاد و میره..
والا تا صبح یه صداهایی مثلِ حرکتِ قطار از توی راهرو شنیده میشد و سر و صدایِ پرستارها هم که همینطوری میومد..
توی دلم به خودم و به وضعیتِ اونجا لعنت میفرستادم..
ساعتِ پنجِ صبح، با بیدار باشِ دوستانِ خدمه بلند شدم و نشستم..
تازه خوابم برده بود لعنتی ها چرا سر و صدا میکنید؟!
الان دکتر ها میان و ما باید همه جا رو تمیز و مرتب کنیم و آماده بشه…
عجب! آخه مگه پادگانه؟!
چه نظافتی؟!
اصلا از سر و روی بیمارستانتون گل میریزه بس که شما نظافتش کردین..
همینطوری تمیزی هستش که از در و دیوارِ بیمارستان بالا میره..
ای لعنت بر همتون..
یکی دو ساعتِ بعد که حالتِ خواب و نیمه خواب روی تختم ولو بودم، شوهر خواهرم گفت: دکتر اومد..
سریع بلند شدم و نشستم..
دیدم یکی جلوی تختم وایساده و مشغولِ نوشتن و بررسیِ پرونده ی من هستش..
فکر کردم دکتره..
شروع کرد به پرسیدنِ سوالهای تکراری که از دیروز چندین بار پاسخشون رو به افرادِ مختلف داده بودم..
چند سالته؟
مشکلت چیه؟
سابقه ی بیماری چی داری؟
اولین باره اومدی اینجا؟
و بگیر برو تا آخر..
تازه فهمیدم اینم یکی از همون آقایانِ دانشجویِ پزشکی هستش که صبحِ کله سحر اومده داره درساشو میخونه و روی منِ بخت برگشته مطالعه میکنه..
اون رفت و نیم ساعتِ بعد یه خانم اومد..
گفتیم این دیگه دکتره..
اما نه اونم دکتر نبود و همون سوالات رو پرسید و نوشت و رفت..
معلوم نیست اونجا بیمارستانه یا دانشکده ی پزشکی!
اون وسطها هم هر از چند گاهی یا یکی میومد یه سرنگ از ما خون میکشید یا یکی یه قوطیِ کوچولو می آورد و میگفت نمونه بده..
خلاصه اینکه تا ساعتِ ده دکتر نیومد..
یه دفعه دیدم یه خانم با همون دو نفری که صبح منو سینجین کرده بودن بالا سرم وایسادن..
بله این دفعه دیگه خودش بود..
خانم دکتر و شاگردانش..
ساعتِ پنجِ صبح کجا، ساعتِ دهِ صبح کجا!
بعد از کمی تدریسِ سر پایی به دوستانِ پزشکی آموز، به سراغِ من اومد و شروع به پرسیدن کرد..
البته این دفعه از دوستانِ دانشجو میپرسید و اونا به جایِ من جواب میدادن..
بعد از کمی گفتن و شنیدن به من گفت: تا شنبه باید همینجا بمونی تا درمان روی تو انجام بشه، بعدش هم شروع کرد یه سری دستورات رو به همون دو تا سحر خیز داد..
من معترض شدم و گفتم: دو شَبِه که من اینجا هستم و هیچ کاری برام نکردن حالا از کجا معلوم توی دو شبِ بعدی برام کاری بکنید..
کمی بگو مگو کردیم و دکتر دوباره پرونده ی من رو بررسی کرد..
تازه کشف به عمل اومد که داستانِ تنبلیِ کلیه وجود نداشته و فقط عفونت داشتم..
یه عددی روی کاغذ اشتباه شده بود که منِ بدبخت به خاطرش مجبور بودم هِی با خودم ظرف ببرم و بیارم..
به دکتر گفتم که: خانم دکتر، با این وضعیت انتظار ندارید که من به حرفتون گوش کنم و اینجا بمونم..
دکتر گفت: از نظرِ من باید بمونی، اما اگه میخوای بری برو رضایت بده و بعد بیا من برات دارو بنویسم که در منزل مصرف کنی..
گفتم: با این وضعیت من یه ساعتم اینجا نمیمونم..
رفتم و رضایت دادم و تا کارهای تلخیص انجام بشه دو ساعتی طول کشید..
هزینه ی بیمارستان رو که نمیدونستم واقعا دارم واسه چه خدمتی میپردازم واریز کردم و بیرون اومدم..
داروهایی که دکتر نوشته بود رو از داروخانه گرفتم و تا امروز دارم مصرفشون میکنم..
دردم تقریبا از بین رفته ولی هنوز تکرر رو دارم..
برای امروز از یک متخصص وقت گرفتم که برای معاینه پیشش برم..
حالا ببینم در آینده چه چیزهایی در انتظارم خواهد بود..
توی این چند روز همش مایعات خوردم و استراحت کردم..
نمیدونم چرا بدبختی پشتِ درِ اتاقم نشسته و تا در رو باز میکنم میاد داخل و هر کاری که دلش میخواد میکنه..
والا این شهرِ لعنتی هیچ چیزیش درست نیست..
توی مدتی که ریه هام مشکل داشتن و هِی به بیمارستانهای پایتخت برو و بیا داشتم هیچ وقت با چنین بی برنامگی مواجه نشدم و این بی نظمی رو توی هیچ بیمارستانی ندیدم..
نمیدونم چرا هیچکس نیست که وضعیتِ نا بسامانِ این بیمارستانِ مزخرف رو سر و سامان ببخشه..
سالهاست که اینجا همینطوری هستش و بعید میدونم که وضعیتش بهتر بشه..
اما من دیگه پامو اونجا نمیذارم حتی اگه بمیرم..
به هیچ کسی هم توصیه نمیکنم که برای درمان به اون بیمارستان مراجعه کنه..
اما چه میشه کرد..
بیمارستان دولتی هستش و مردمِ کم در آمد و طبقه پایین مجبور به استفاده از همین بیمارستان هستن..
خلاصه اینکه کاش خدا به این مسئولینِ ما یه انصافی بده که یه کم به فکر بدبخت بیچاره ها باشن و کمی به اینگونه مسائل رسیدگی کنن..
ما میگیم ولی کو گوشِ شنوا..
اونجا که بودم از تهِ دلم آرزو کردم که هیچکس مریض نشه و اگرم خدایی نکرده مریض میشه گذرش به این بیمارستان نیفته..
به امیدِ سلامتیِ تمامِ بیماران..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *