خلوت دل

خدایا خودت کمکم کن حرفهایی که توی دلم موند و با خودم زنده به گور خواهم کرد

توی این دنیای وانفسا, هر کسی یه دردی داره و یه جوری دلش رو خالی میکنه..
یکی قلم و کاغذی بر میداره و درد هاشو مینویسه..
یکی به سراغِ دوستی میره و براش دردِ دل میکنه..
یکی همسری مهربان داره و به آغوش اون پناه میبره..
یکی با خدای خودش راز و نیاز میکنه و سَبُک میشه..
یکی اصلا حرف نمیزنه و با انجام کارهای مورد علاقش دردِ دل هاش رو تسکین میده..
یکی هم مثل من نه میتونه از قلم و کاغذ استفاده کنه..
نه کسی رو داره که درد ها و غصه هاش رو بهش بگه و آروم بشه..
نه همسرِ مهربانی که درمان درد هاش باشه..
نه خدایی داره که حرف هاشو گوش کنه و دستش رو بگیره..
نه انجام کاری آرومش میکنه و تسکینش میده..
توی دنیای بزرگِ مجازی که سر و تهش معلوم نیست یه گوشه ای رو انتخاب میکنه و شروع میکنه به نوشتن..
کلبه ی اون خیلی کوچیکه و مثلِ نسبتِ یه دهکده ی کوچولو به کلِ عالم هستی هستش..
کلبه ای که به تنهایی توش زندگی میکنه..
شروع میکنه و مینویسه..
به هر کسی از دردهاش گفته, درکش نکرده و فقط نصیحت شنیده..
نمیتونه فریاد بزنه..
نمیتونه با کسی حرفی بزنه..
دیگه چاره ای براش نمونده..
فقط درد ها و غصه هاش رو توی انگشت هاش میاره و از اونجا, به همراهِ اشک هاش, روی دکمه های کیبورد میریزه..
اون با تمام صداقتش همه چیز رو مینویسه..
هر چیزی که براش پیش اومده و پیش میاد..
از گذشته ی تلخش..
از جفای روزگار..
از اتفاقات دور و بَرِش که در حال افتادن هستن…
از عشقی که تمامِ وجودش رو تسخیر کرده..
از بی وفاییِ یار میگه و خلاصه از همه چیز..
اون بدون هیچ واهمه ای مینویسه..
مینویسه تا شاید کمی از غصه هاش کم بشن..
حرف هایی رو که توی گلوش موندن و تبدیل به بغض شدن..
بغض هایی که همیشه همراهیش میکنن و لحظه ای آرومش نمیذارن..
بغض هایی که گاهی تبدیل به اشک میشن و میریزن و گاهی تبدیل به سنگی توی دلش میشن و سنگینی میکنن..
روزی که اون کلبه ی کوچیکش رو ساخت از دوستانش خواهش کرد تا کمکش کنن..
یادش میاد که یکی دو تا کلبه ی دیگه هم ساخته بود ولی هر کدوم به دلیلی خراب شدن..
تصمیم داشت این دفعه یه کلبه ی محکم بسازه تا هیچ طوفانی خرابش نکنه..
بالاخره توی یه گوشه ای از این دنیای بزرگ, جایی که هیچکس راهش رو بلد نباشه یه کلبه ی کوچولو ساخته میشه..
اسمش رو میذاره خلوت دل..
مدتی میگذره..
اون هر روز توی کلبه ی کوچیکش میشینه و مینویسه..
چون کارِ دیگه ای از دستش بر نمیاد..
یه روزی برای خودش کسی بوده..
عشقی داشته..
یار و همراهی داشته..
حالا مدتهاست که اون رفته..
اون طاغت دوریِ یارش رو نداره و هر روز و هر شب دلش براش تنگ میشه..
بارها التماسش کرده که برگرده اما عشقش حرفش رو گوش نداده..
حتی عشقش یکی دو بار برگشته اما تا یک ماه نشده دوباره به بهانه ای تنهاش گذاشته و رفته..
و اون چند باره و چند باره شکسته..
با خودش فکر میکنه که چطور شده که کارش به این جداییِ تلخ کشیده..
هر چی به ذهنش میاد مینویسه..
از عشقش مینویسه..
روزهایی که در کنارش بود و اون هیچ غم و غصه ای نداشت..
روزهایی که طعم شیرینِ عشق داشتن و اون هرگز فراموششون نمیکرد..
روزهای با هم بودن..
روزهای سبز رهایی..
اون, مدتها طعم خوشبختی رو نچشیده بود..
از وقتی عشقش رو پیدا کرده بود در کنارش احساس خوشبختی میکرد..
خوشحال بود که کسی رو داره که تمام وجودش از وجود اون آروم میگیره..
با خودش فکر میکرد که اون همیشه کنارش میمونه و اونها برای همیشه باهم میمونن..
عشقش همیشه این اطمینان رو بهش میده..
بهش میگه که اون اولین و آخرین کسیه که دوستش داره..
بهش میگه که هیچ وقت تنهاش نمیذاره و ترکش نمیکنه..
و اون خرسند از اینکه یار و همراهی در کنارش داره دستهای عشقش رو در دستش میگیره و با تمام وجودش بهش میگه که دوستش داره..
اما روزهای خوش خیلی زود گذر هستن..
کسی که یه روزی عاشقش بوده و دوستش داشته هوای رفتن کرده..
اون به عشقش التماس میکنه که نره و برگرده..
در برابرش به خاک می افته..
اما عشقش توجهی نمیکنه..
و نهایتا تنهاش میذاره و میره..
اون کلبه ی کوچیکش رو ساخته تا در اون از عشقش بگه و بنویسه..
از خاطراتی که با هم داشتن..
گاهی وقتها از دست عشقش نارحت میشه و توی کلبه داد میکشه..
فریاد میزنه و از عشقش به خاطر بی وفایی هاش و کارهایی که انجام میده گله میکنه..
تا وقتی عشقش در کنارش بود اجازه نمیداد کسی نگاهِ چپ بهش بکنه..
همیشه مراقبش بود و به اون اجازه نمیداد که هر جایی بره و با هر کسی صحبت کنه..
چون خیلی دوستش داشت و میترسید کسی اون رو ازش بگیره..
عشقش همیشه به اون میگفت که محدودش میکنه و دوست داره آزاد باشه..
حالا عشقش رفته بود و آزاد بود..
با هرکسی که دلش میخواست حرف میزد و هر جا که دلش میخواست میرفت..
اون نمیتونست طاقت بیاره که غریبه ها عشقش رو عزیزم و جانم خطاب کنن..
بنابراین توی خودش میشکست و خرد میشد..
سعی میکرد به عشقش بفهمونه که چقدر از دستش ناراحته اما عشقش توجهی نمیکرد و باز آزارش میداد..
یه روز اون متوجه شد که غریبه ها راه کلبه ی کوچیکش رو یاد گرفتن..
اول اهمیتی نداد و به کار خودش ادامه داد اما بعدها متوجه شد که اون غریبه ها زیاد هم غریبه نیستن..
کمی که جستجو کرد فهمید, که یکی از دوستانی که در ساختن کلبه بهش کمک کرده, آدرس اونجا رو پشت شیشه ی مغازه ی خودش چسبونده و همه راه کلبه ی اون رو یاد گرفتن..
اون رفت و اون کاغذ رو از پشت شیشه ی مغازه ی دوستش کَند, اما انگار دیگه دیر شده بود..
با خودش فکر کرد غریبه ها که کاری به اون ندارن و باز بی توجه به اونها گفت و نوشت..
یه روزی یکی از همون غریبه ها که زیاد هم غریبه نبود درِ کلبه ی اون رو میزنه و بهش میگه تو دیگه حق نداری اینجا زندگی کنی..
اگر هم میخوای زندگی کنی حق نداری اینجا فریاد بِکِشی یا حتی بلند حرف بزنی..
غریبه آشنا بود..
خوب میشناختش..
هیچ وقت با اون صحبت نکرده بود اما دورادور میشناختش..
اون حرفهای غریبه رو گوش کرد و دیگه توی خلوت دلش داد و بیداد نکرد..
دیگه با عشقش دعوا نکرد..
فقط یه گوشه ای نشست و تماشا کرد..
دردهاش رو توی گلوش فرو داد و دم نزَد..
حالا دیگه هیچ چیزی نداشت..
دیگه نمیتونست حرفهاش رو به عشقش بزنه و سر اون داد بکشه..
دیگه نمیتونست خودش رو سبُک کنه..
جای شیرینی های گذشته رو طعم تلخ سیگار گرفته بود..
سیگارهایی که بعد از رفتن عشقش تنها همدمش شده بودند..
سیگارهایی که پشت سر هم دود میشدند ولی آرومش نمیکردن..
سیگارهایی که نه تنها درداش رو تسکین نمیدادن بلکه دردی دیگه بهش اضافه میکردن..
حالا تمام وجودش طعم تلخ سیگار میداد..
تنها و خسته داشت از دور عشقش رو نگاه میکرد..
اون میدید که عشقش فراموشش کرده و به دنبال زندگی خودش رفته..
یه عالمه دوست برای خودش پیدا کرده و هر روز برای خودش برنامه ای داره..
بدتر از همه اینکه عشقش اون رو از دلش بیرون کرده و حالا یه عشق تازه برای خودش پیدا کرده..
اون توی دلش همیشه برای عشقش آرزوی خوشبختی کرده بود اما نمیتونست تحمل کنه که یکی دیگه عشقش رو ازش گرفته..
همیشه با خودش میگفت درسته که عشقم با من نیست اما دلش با منه..
اون اشتباه میکرد..
عشقش دلش رو به یکی دیگه داده بود و اون رو برای همیشه از اونجا بیرون کرده بود..
حالا دیگه عشقش مال اون نبود..
شاید اگر عشقش در گذشته, بارها اون رو به آغوش نکشیده بود و بهش نگفته بود که اون اولین و آخرین عشقشه تحمل این موضوع براش زیاد سخت نمیشد..
اون و عشقش بارها همدیگه رو به آغوش کشیده بودن و به هم قول داده بودن که هیچ وقت هیچ کدومشون اون یکی رو تنها نذاره..
اما نه.. خیلی براش سخته که اینو بپذیره..
خیلی سخت تر از سخت..
به قدری سخت که جز خودش کسی اندازش رو نمیفهمه..
اون تمام هستیش رو فدای عشقش کرده بود و بعد از جدایی با اون زندگی رو بر خودش حرام کرده بود..
شب و روز در خیال عشقش گذشته بود و اون لحظه ای از یاد و خاطر عشقش غافل نشده بود..
چه اتفاقاتی که بعد از رفتن عشقش بر سر اون نیومده بود..
اون به قدری غرق دوست داشتن عشقش بود که متوجه نشد عشقش مدتی پیش دلش رو به یکی دیگه باخته..
آخه فکرش هم براش غیر ممکن بود..
مگه میشه کسی که یه روز بهش میگفته تا ابد در کنارش میمونه حالا برای همیشه ترکش کرده باشه..
مگه میشه کسی که میگفت منتظر اومدن اون میمونه حالا دیگه منتظر یکی دیگه باشه..
مگه میشه تمام خاطرات با هم بودن هاشون رو فراموش کرده باشه..
مگه میشه همه ی حرفهای عشقش دروغ بوده باشه..
از وقتی عشقش رفته بود اون بهش وفادار مونده بود و حتی لحظه ای نتونسته بود جز اون به کسِ دیگه ای فکر کنه..
اصلا توانِ این رو نداشت تا کسی رو توی خونه ی دلش جا بده..
چون اون خونه فقط و فقط مال عشقش بود و هیچکس نمیتونست واردش بشه..
اما بر خلاف اون عشقش عشق تازه ای برای خودش پیدا کرده بود..
حالا چه میشد کرد..
اون چقدر ساده بوده که هیچ چیز رو نفهمیده..
یاد چند ماه پیش میفته..
همون چند ماهی که خواست مثل عشقش خودش رو با انجام کارهای مختلف سرگرم کنه تا شاید کمی از بار غمهاش کم کنه..
همون چند ماهی که درگیر اون سایت بازی های مسخره شد..
سایت بازی هایی که آخرش به بر هم خوردن دوستی ها کشید..
یادش میومد که با یکی درگیریِ لفظی پیدا کرد و اون شخص گذاشت و رفت..
چند روز بعدش وقتی اون به خلوت دلش اومد تا درش رو باز کنه و یه گوشه ای دراز بکشه دید که یکی در رو باز کرده و کلبه ی تنهایی هاش رو غارت کرده..
کلبه سر جاش بود اما هیچ چیزی توش نبود..
همه ی وسایلش رو برده بودن..
یه کلبه ی خالی که هیچ چی توش نداره..
یکی با کلید قفل خونش رو باز کرده بود..
اما چه کسی کلید کلبه ی خونش رو داره..
با خودش فکر کرد..
فکر کرد و فکر کرد..
یادش افتاد که یه روزی کلیدش رو به همون شخصی داده که چند روز پیش باهاش درگیریِ لفظی داشته..
چون ازش خواسته بود تا توی کلبه تعمیراتی انجام بده..
آخه خودش از پسِ کارهای تعمیر و این چیزها بر نمی اومد..
با اطمینانِ تمام و بدون شک فکر کرد که کار اون شخصه و برای انتقام این کار رو کرده..
اون روز خیلی ناراحت بود, اما از اونجایی که وسایلِ خونش رو دو تا دو تا خریده بود رفت و وسایلِ زاپاس رو آورد و سرِ جاش گذاشت..
کلبه دقیقا مثل اولش شد..
اما اون کوتاه نیومده بود و به سراغِ تعمیرکار رفته بود و سرِ اینکه چرا وسایل خلوتش از بین رفتن با اون درگیر شده بود..
هر چقدر تعمیرکار قسم خورده بود که کار اون نیست باور نکرده بود و به همه گفته بود که خرابی کلبه کارِ تعمیرکاره..
اما اون اشتباه کرده بود..
تعمیرکار راست میگفته و کلید کلبه ی اون رو نداشته..
یعنی بعد از تموم شدن کارش کلید رو از جا کلیدی آویزون کرده بوده و اون متوجه نشده..
حالا هر چقدر بهش زنگ میزد تا ازش حلالیت بگیره تعمیرکار جواب تلفنش رو نمیداد..
اون به ناحق آبروی تعمیرکارِ کلبه رو برده بود و حالا باید از دلش در می آورد..
آخه موقعِ مردنش تعمیرکار جلوش رو میگیره و از گناه اون نمیگذره..
اما چطور باید ازش حلالیت بگیره..
کاش تعمیرکار اون رو ببخشه..
حالا خوب میفهمه که اون کار کارِ چه کسی بوده..
اون کار کارِ کسی بوده که خودش دلیل به وجود آمدن کلبه ی اون بوده..
کسی که دلیل تمامی نوشته های خلوتِ دلش بود..
اون باور نمیکرد که پشت صحنه, عشق خودش این کار رو کرده باشه..
حالا عشقش چطور کلید کلبه ی اون رو بدست آورده بود..
انگار یه چیزهایی رو به یاد می آورد..
یه روز عشقش براش هدیه ای خریده بود..
یه هدیه ی دوست داشتنی..
یه صندوقچه ی کوچولو که اون وسایلش رو توش بچینه و ازشون نگهداری کنه..
آخه عشقش هم یکی از اون صندوقچه ها داشت..
وسایل هر دو صندوقچه, شکلِ هم بودن..
چند ماهِ پیش عشقش به اون پیام میده که, وسایل صندوقچش گم شدن..
عشقش ازش میخواست تا هدیه ای که خودش برای اون خریده بود رو امانت بگیره تا بتونه از روی وسایلش یه کپی بسازه..
اون هم این کار رو کرده بود و به عشقش پاسخِ مثبت داده بود..
حتی اون به عشقش گفته بود که میتونه صندوقچه رو بهش برنگردونه و برای همیشه پیشِ خودش نگهش داره..
اما عشقش در جواب گفته بوده این یک هدیه بوده و من هدیه رو پس نمیگیرم.. فقط از روی این یکی دیگه میسازم..
اون هم گفته بود هدیه زمانی ارزش داره که هدیه دهنده در کنارت باشه..
به هر حال چند روز بعد عشقش صندوقچه رو بهش پس داده بود..
حالا به خاطر می آورد که وقتی صندوقچه رو به عشقش امانت داده بوده یکی از کلیدهای کلبه داخل صندوقچه جا مونده..
بله اون بدون اینکه خودش حواسش باشه کلید کلبه رو به عشقش داده بود..
حالا میفهمید که عشقش هیچ وقت دوست نداشته که خلوت دلی وجود داشته باشه تا اون دربارش چیزی در اونجا بنویسه..
حالا میفهمه که عشقش کلید خلوتش رو, به عشق جدیدش داده تا اونجا رو برای همیشه از بین ببره..
چون هیچ وقت نمیخواست تا کسی از اتفاقاتِ بینشون خبردار بشه..
عشقش همیشه وجود عشقی که بین خودش و اون بوده رو انکار میکرده و همیشه میخواسته کسی از ماجرای باهم بودنشون چیزی نفهمه..
کسی که جای اون رو توی قلب عشقش گرفته, کمک کرده بود که وسایل کلبه رو از بین ببرن تا اثری ازش باقی نمونه..
چقدر دردناک بود..
اون, چند سال به پای کسی سوخته بود که حالا دیگه همه جوره پسش میزد..
اونها نمیخواستن که خلوتِ دلی باشه تا کسی از گذشته ی اون و عشقش چیزی بدونن..
حالا میفهمید که دلیل اصرارِ عشقش مبنی بر اینکه اون باید عشقشون رو مثل راز توی دلش نگه داره چی بود..
عشقِ اون نه تنها کلبه ی واقعی زندگیش رو روی سرش خراب کرده بود حالا میخواست کلبه ی مجازیش رو هم روی سرش خراب کنه..
انگار عشقش وقتی خانه ی حقیقیِ اون رو روی سرش خراب کرد دلش خنک نشد و اینبار باید خونه ی مجازیش رو که تنها دلبستگیِ اون بود رو هم خراب کنه..
شاید عشق جدیدش دوست نداشت تا اون در باره ی کسی که تازه دلش رو بدست آورده چیزی بنویسه..
حالا اون داره آخرین فریادهاش رو توی همین کلبه میزنه..
عشقِ من.. عشق نو, مبارک..
کاش عشقت به مردِ جدیدِ زندگیت مثل عشقی که به من داشتی دروغ نباشه..
کاش اون بتونه تورو خوشبختت کنه..
کاش به آرزوی دلت برسی..
و کاش اون تازه وارد همونی باشه که میخواستی..
کاش هیچ وقت از کاری که با من کردی پشیمون نشی ..
شاید حرفهایی که میخوام بنویسم تلخ باشن و تو دوستشون نداشته باشی..
اما همیشه گفتن که حرف حق, تلخ است..
یادت باشه که من واقعیتِ زندگیِ تو هستم و تو نمیتونی انکارم کنی..
من در این چند سال تمام عشق و صداقتم رو به پای تو ریختم..
قسم به یگانه خدایی که هر چه داری از محبتِ اونه, نه دروغی گفتم و نه دروغی نوشتم.
امروز دفتر این خلوت هم بسته میشه و تو به آرزوت میرسی..
تا حالا فکر میکردم تو هم مثل من آرزوی به هم رسیدنمون رو داری..
اما حالا میبینم که برای تو, هیچ فرقی نمیکرد چه کسی کنارت باشه..
چند وقتی بود, با خودم کلنجار میرفتم که آیا اینها رو بنویسم یا اینکه خودم رو بزنم به نفهمی..
دیشب چندین بار تا سرِ کوچتون اومدم..
میخواستم بیام و جلوی خونتون فریاد بِکِشَم..
میخواستم بگم که دوستت دارم..
میخواستم بگم بی وفا عشقی که نسبت به من داشتی نهایتش همی بود؟!
اما این بار یادِ خانواده ی تو افتادم و منصرف شدم..
اونها هم مثلِ خانواده ی من زجر کشیده هستن..
حالا تو دیگه مال کس دیگه ای هستی و دلت دیگه جایِ من و خاطراتِ من نیست..
و من هم به زور نمیتونم یکی رو مالِ خودم بکنم..
شاید دیگه نوشتن از عشقی که داره ناموسِ کسِ دیگه ای میشه درست نباشه..
من اگر تا همین امروز نوشتم, و از تو گفتم, و خواستم که برگردی, و باز هم عشقِ من باشی دلیلش این بود که فکر میکردم تو هنوز دلت با منه و هنوز دوستم داری..
اما تو خیلی پیشتر منو فراموش کردی و از فردا دیگه مال عشقِ جدیدت هستی..
کاش زودتر میفهمیدم که تو دلت رو خیلی وقت پیش به یکی دیگه باختی..
یادته بهم میگفتی که, من دو روز از جدا شُدَنِمون نگذشته فراموشت میکنم؟!
حالا کی اون یکی رو فراموش کرد..
من توی عشقمون پیروز شدم و تو باختی..
اما عوضش تو زندگی رو بردی و من همه ی زندگیم رو باختم..
میدونی.. الان زدنِ این حرفها برام خیلی سخته..
اشک امانم رو بریده..
اما آروم نمیشم..
دارم از درون میسوزم..
میسوزم و آب میشم..
تو منو شکستی و نابود کردی..
بارها من رو شکستی اما این شکستن با اونای دیگه خیلی فرق میکنه..
مطمئن باش که دیگه نمیتونم کمرم رو راست کنم..
بابتِ زنده بودنم, از خودم خجالت میکشم..
من باید زودتر از اینها میمردم..
کاش همون موقع که رفتی, میمردم و این روزها رو نمیدیدم..
چقدر من سخت جونم و با این همه دردی که میکِشَم هنوز زنده ام!
یادِ خاطراتی می افتم که با هم داشتیم..
همه ی جاهایی که با هم رفتیم و همه ی کارهایی که با هم کردیم مثلِ فیلم داره از جلوی چشمهام رد میشه..
دیگه نمیتونم توی خیابون های این شهرِ لعنتی پا بذارم..
چون اینجا حکم جهنم رو برام داره..
شاید مرور اون خاطرات برای تو آزار دهنده باشه و نخوای اونها رو به یادت بیاری..
تو حرمتِ هیچ چیز رو نگه نداشتی بی معرفت..
حتی همون نون و نمکی که با هم خوردیم..
من شکایتت رو پیش خدای خودت میبرم تا خودش جوابِ این همه ظلمی که در حقِ من کردی رو بده..
من گناهی نداشتم جز دیکته ی عشقت و تکرارِ دوست داشتنت..
چیزی که با تمام وجودم بهش ایمان داشتم و در راستی و درست بودنش خدای خودم رو شاهد میگیرم..
اما تو هیچ وقت این رو نفهمیدی و شاید روزی بفهمی که خیلی دیر شده باشه..
اصلا شاید هم آب از آب تکون نخوره و تو هیچ وقت چیزی نفهمی..
آخه من با وجود اینکه این همه آزار از تو دیدم باز از خدا میخوام تا از سر تقصیراتت بگذره..
خیلی حرفها توی دلم موند و نتونستم به کسی بگمشون..
شاید به عشقِ جدیدت گفتی که من فقط یه مزاحمم..
آره تو راست میگی, من فقط یک مزاحم بودم و بس..
تو رو با وجدانت تنها میذارم..
دیگه بهت چی بگم..
خیلی چیزها رو هم خودت میدونی و من نیازی به گفتنش نمیبینم..
خیلی از حرفهام رو هم با خودم زنده به گور میکنم..فقط برای اون غریبه ای که تورو از من گرفت حرف دارم..
آهای غریبه ای که برام آشنایی میشنوی..
تو همونی نیستی که با نامِ فردین توی کلبه ی من اومدی و بهم بد و بیراه گفتی..
یادت باشه اون اول عشق من بود و تو اون رو از من گرفتی پس پات رو از گلیمت درازتر نکن..
من هیچ وقت هیچ چیز رو پنهان نکردم و همه ی اون مطالبی رو که تو میخواستی رو کنی من خودم اینجا گفته و نوشته بودم..
مواظبِ عشقِ من باش..
اون خیلی حساسه..
مغرورم هست..
مبادا اذیتش کنی و غرورش رو بشکنی..
مبادا بذاری آب توی دلش تکون بخوره..
تمام تلاشت رو بکن تا خوشبختش کنی..
اون باید خوشبخت بشه میفهمی خوشبخت..
پس پای مسئولیتی که به عهده میگیری وایسا..
مواظبش باش..
آخه اون یه روزی تمامِ هستیِ من بود و حالا عشقِ تو و انتخابِ تو هستش..
شما رو به هم میسپارم و هر دوتایی تون رو به خدا..

پی نوشت

چند وقتی هستش که همش یادِ داستان بینوایان می افتم..
یادِ پلیسی که توی اون داستان, ژان والژان رو تعقیب میکرد.
پلیسی که در پایان, خودش رو از روی پل به پایین پرت کرد و خودکشی کرد..
اون نتونست با خودش کنار بیاد..
از یک طرف وظیفه بهش میگفت که باید ژان والژان رو دستگیر کنه و از طرفه دیگه انسانیت وادارش میکرد که این کار رو انجام نده..
نهایتا هم نتونست با خودش کنار بیاد و خودش رو کشت..
مدتهاست, حالِ اون پلیس رو دارم..
میون آب و آتیشم..
بارها خودم رو تیغ در دست, غرقِ در خون تجسم کردم..
بارها خودم رو آویخته از طنابی دیدم..
اما هر بار چهره ی تکیده و شکسته ی پدر و مادرِ پیرم جلوی چشمهام نقش میبنده..
اونها هیچ وقت طعم خوشبختی رو نچشیدن..
هیچ کدوم از اعضای خانواده ی من طعمِ واقعیِ خوشبختی رو نچشیدن..
این کارِ من, اونها رو به خاکِ سیاه مینشونه..
از وقتی عشقم رفت مُردَم..
فقط مثل مرده ای این طرف و اون طرف رفتم و با هر بدبختی که بود روزها رو شب و شبها رو روز کردم, به امید روزی که شاید بتونم یک بار دیگه دستهاش رو توی دستام بگیرم و در آغوش بکشمش..
اما دستهای اون, حالا متعلق به کسِ دیگه ای هستش..
اون کور سوی امیدی که بارها ازش گفته بودم, دیگه خاموش شد..
دیگه چه دلیلی برای زنده بودن دارم..
روحم مدتهاست میخواد از توی قفسِ بدنم آزاد بشه و پَر بکشه..
نمیدونم میتونم کمکش کنم یا نه..
دفتر خلوت دل هم بسته شد..
چون اینجا به عشقِ کسی ساخته شد که همه ی وجودم بود..
اون به زودی مالِ کسی دیگه میشه..
چیزی که مدتها پیش, از وقتی که ترکم کرد دنبالش بود و آرزوش رو داشت..
تمامِ این چند سال, از عشقی نوشتم و گفتم که تمامِ بود و نبودم بهش وابسته بود..
عشقی که مثل خون توی رگ هام جاری بود..
آخه وقتی درباره عشقم میگفتم و مینوشتم حسِ آرامشِ عجیبی بهم دست میداد..
خدا میدونه که چقدر دوستش داشتم و هنوز هم دارم..
دفتر زندگیِ خودم هم بسته شد..
اصلا دیگه دفتر تمامِ چیزهایی که بوده و هست بسته شد..
کاش زودتر بتونم پرواز روحم رو ببینم چون طاقت ندارم عشقم رو با کسی دیگه ببینم..
از خدا براش آرزوی خوشبختی میکنم اما دیگه نمیخوام بدون اون زنده باشم..
این همه درد کشیدم تا شاید یه روزی مالِ هم بشیم اما دیگه همه چیز تموم شده..
برای این دردم دیگه درمانی جز مرگ پیدا نمیکنم..
شاید یه تیغِ تیز یا یه طنابِ محکم چاره ی کار باشه..
نمیدونم بتونم یا نه اما کاش بتونم و کاش زودتر از اینها میتونستم..
فقط باید زودتر کاری بکنم..
خدایا… بیا و این دفعه, برای یک بار هم که شده کمکم کن..

3 thoughts on “خدایا خودت کمکم کن حرفهایی که توی دلم موند و با خودم زنده به گور خواهم کرد

  1. یه دوست

    سلام محسن.
    میدونم که خوب نیستی به همین دلیل هم نمیپرسم. من منتظر خوب شدنت میمونم که با هم حرف بزنیم و باز اون قدر بخندی که از چشات اشک بیاد.
    یادته به من تلفن کرده بودی؟ چه قدر به اون مثلا شعر خندیدیم؟
    من خودم را برات دوست حساب میکنم و انشا الله تو هم منو به عنوان دوست خودت میدونی. کار بچه گانه ای نکنی ها.
    در آخر یه حرف میزنم که خودت هم میدونی خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خودت را دریاب فقط خودت را.

  2. یه دوست قدیمی

    سلام محسن
    تا اون پست رو اونجا دیدم باور کن یخ زدم
    سریع اینجا آمدم با خودم گفتم نه من اشتباهی دیدم
    ولی نه انگار کاری که نباید می شد . شده
    خیلی عذاب کشیدم
    خوشحالم که عشق رو به نهایت رساندی و با وجود این ضربه کشنده باز از او صیر نشدی و با لطافت حرفهات رو نوشتی
    ابدا نفرین نکردی و آرزوی خوشبختی کردی
    این کار از دست هر کسی بر نمی آمد
    ولی دوست من , من به تو ایمان داشتم
    و همیشه این کار تو رو تحسین می کردم
    هرگز هم به این کفر نمی کردم که کار تو اشتباه هست
    ابدا اشتباه نکردی
    اگر کسی اشتباه کرده اون بوده آره اون
    دوست عزیزتر از جانم بیا تیزی میزی رو بی خیال شو و عشقت رو به نهایت برسون
    می دونی یه عاشق واقعی به حالش فرقی نمی کنه که عشقش چیکار کرده بازم اون رو در هر شرایطی قبول می کنه
    تو منتظر باش حتما بر می گرده
    ببین این حرف رو من کی گفتم
    این خط و نشون
    اون بر خواهد گشت
    حتما بر خواهد گشت
    ولی یه کاری کن روی بازگشت داشته باشه نره خطا کنه خودش رو بکشه
    آقایی کن و باز منتظرش باش و در این سایت بنویس ولی نحوه نوشتنت رو کمی تغییر بده که نتونند شایت کنند
    در آخر هم واقعا متاسف بودنم رو از این قضیه ابراز می کنم

  3. مرجان

    سلام محسن چقدر درد ناک نوشتی من که گریه کردم ولی واقعا بعضی ها چه آسون دل میشکنن ولی متمعن باش یه روز هم میرسه که کسی پیدا میشه که دل اون کسی که دل تو رو این جوری شکسته و تو رو نابود کرده بد جوری میشکنه فقط صبر کن میدونم خیلی سخت هست ولی صبر کن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *