خلوت دل

حاصل عشقِ تو

تو از من، یه آدمِ بدبین ساختی..
آدمی که به هر حرف عاشقانه یی فقط می تونه بخنده..
تو باعث شدی من حالم از خودم به هم بخوره..
از حماقتم، از سادگی ام، از خوش باوری ام..
میدونی؟! حالا فقط میشه به تمامِ با تو میمونم هایی که میگفتی، به تمامِ هیچ وقت تنها نمی ذارم هات، به تمامِ دوستت دارم گفتن هات، به تمامِ عاشقانه هات لعنت فرستاد و حالت تهوع پیدا کرد از یاد آوریِ این حرفا..
میبینی؟ این منم، حاصلِ اون رابطه ی عاشقانه..
زخمی،خسته ، افسرده، بدبین، تنها.. تنها..تنها..
زاییده ی تمامِ او سالها منم، من..
منی که خودش هم دیگه خودشو نمیشناسه..
منی که انگار یه رودِ روان همیشه تو چشمام جریان داره..
منی که دلم سوخته، شکسته، ریز ریز شده..
منی که دیگه از هر عاشقانه ای وحشت دارم..
وحشت دارم از شروع..
میترسم هنوز شروع نکرده به آخرش برسم..
می ترسم از بی حسی..
از اینکه پشتم یهو خالی بشه، وقتی که با تمامِ اطمینان تکیه کردم..
تو نمی تونی بفهمی وقتی با تمامِ دلت میری جلو، وقتی دلت رو میگیری کفِ دستت و همراه میشی، وقتی هر خشتِ زندگیت تلفیقی از بودنِ خودت و کسِ دیگه ای میشه، چه حسی داره وقتی اون یه نفر بی هوا بودنش رو دریغ کنه!
اول زندگیت سست میشه..
دیوارا و ستون هاش میلرزه، بعد هم فرو می ریزه..
جلوی چشمات تبدیل میشه به یه مشت خاک که انگار قبلا هیچی نبوده..
میچرخم دورِ خودم، دورِ افکارم، دورِ دنیام..

پی نوشت

به یادِ آن کسى که چشم هایش برده جانم را..
تفال میزنم هر شب مَفاتیحُ الجَنانَم را..

من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم..
ولیکن خود نمیدانم جوابِ امتحانم را..

کمى از درد ها را با بُتَم گفتم مرا پس زد..
دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را..

به قدرى در میانِ مردم خوشبخت بدنامم..
که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را..

تو دریایى و من یک کِشتىِ بى رونقِ کُهنه..
که هِى بازیچه میگیرى غرورم، بادبانم را..

شبیه قاصدک هاى رها در دشت میدانم..
لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را..

دلم مى خواهد از یک رازِ کهنه، پرده بَردارم..
امان از دستِ وجدانم که مى بندد دهانم را..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *