خلوت دل

تعطیلات نوروز را چگونه گذراندید؟ (قسمت اول)

درود فراوان.
جا داره یک بار دیگه فرا رسیدن سال نو رو به دوستان و بازدید کنندگان اعم از غریب و آشنا تبریک و تهنیت بگم و از خداوند متعال بهترین آرزوها رو برای همه‌ی عزیزان داشته باشم…
بله…. بعد از گذروندن یک شب و صبح بارونی مثل یک موش آب کشیده وارد اداره شدم.
همیشه وقتی بارون میبارید خوشحال میشدم و انرژی میگرفتم, اما امروز اصلا ذوقی برای اولین باران سال 95 در خودم ندیدم… راستش هر بار که بارون میبارید آرامش عجیبی بهم میداد, اما این بار هیچ حسی بهش نداشتم…
فقط دوان دوان سمت اداره میومدم تا کمتر خیس بشم…
از صبح تا به حال یه بار هم پامو بیرون نذاشتم تا زیر بارون قدم بزنم…کاری که خیلی دوست داشتم…
کمی سردمه و ترجیح میدم پشت میزم پالتو به تن بشینم چون وقتی پامو از اتاق بیرون میذارم بیشتر احساس سرما میکنم…
نمیدونم چرا همه‌ی شوفاژ‌ها رو خاموش کردن!!
شاید باز مبالغ قبوض آب و برق و گاز بالا بوده که این کار رو کردن!!
بگذریم…
چند روز رو اصلا توی اینترنت و فضای مجازی نیومدم…
اصلا حس و حال سایت و این مسائل رو نداشتم…
دو روز قبل از تعطیلات و دو روز بعد از تعطیلات رو مرخصی گرفته بودم تا مثلا کمی استراحت کنم و به خودم برسم…
بیست و ششم و بیست و هفتم اسفند که واقعا به بطالت و توی استودیو گذشت…
روز بیست و نهم هم تقریبا همون طوری بود ولی اون روز رفتیم و برای دوستام خرید کردیم!!
یکی دو ساعت بیشتر طول نکشید ولی برای وقت گذرونی چیز بدی نبود…
من به جز یک کفش 35 هزار تومانی چیز دیگه ای نخریدم و به همون بسنده کردم…
قبلا گفته بودم که: هیچ انگیزه ای برای خرید و این طور کارها ندارم و دقیقا هم همون طوری شد!!
کفش رو هم مجبور بودم بخرم چون کفشهایی که داشتم واقعا خراب و پاره شده بودن!!
شب عید رو هم در خونه‌ی پدرم به صبح رسوندم, اما موقع تحویل سال با این که بیدار بودم از رخت خواب بیرون نیومدم…
خودم رو به خواب زده بودم.
دوست نداشتم سر سفره هفت سین بشینم و مسخره بازی‌های تکراری هر سال رو انجام بدم!!
جَوِ سنگینی توی خونه‌ی پدرم حکم فرما بود…
برادر بزرگم که مدتهاست با ما قهره و به خونه ی پدرم نمیاد!!
برادر کوچکترم هم به دلیل مشکلاتی که داشت نمیتونست پیش ما باشه…
یکی از خواهر ها هم امسال پیش ما نیومد و توی خونه ی خودشون موندن…
پدر و مادرم خیلی ناراحت بودن و هیچ کدوم سر سفره ننشستن!!
چند سالی هست که این کار رو میکنن!!
هر کدوم یه گوشه میشینن و اشک میریزن!!
اوایل به خاطر برادر بزرگم این کار رو میکردن و حالا به خاطر برادر کوچیکم..
من هم واقعا تحمل این جَوِ سنگین رو نداشتم…
خودم دلی پر درد داشتم…دلی که هم غصه های اونها رو توی خودش جا داده بود و هم غصه های خودم رو!!
سوزش عجیبی توی قلبم احساس میکردم…درست همون لحظه ی تحویل سال یک بار دیگه از ته دل آرزوی مرگ کردم…
چند دقیقه ای که از سال جدید گذشت مادرم اومد بالای سرم و خواست بیدارم کنه!!
البته قبل از تحویل سال هم چند باری صدام کردن و من خودم رو به نشنیدن زدم و بیدار نشدم…
کنار رخت خوابم نشست و دست پر مهرش رو روی سرم کشید!!
با لحن مهربونی چند بار گفت: محسن… محسن… سال تحویل شد و تو توی خواب گذروندیش!!
فکر کنم امسال همش توی خواب باشی…بیدار شو!!
دوست داشتم خودم رو توی آغوشش پرت کنم و زار زار گریه کنم…
اما حیف که نمیشد!!
اون غصه ی فرزندش رو میخورد و دوست نداشتم به غصه هاش افزوده بشه…
تازه من که تا به حال هیچ وقت چنین کاری رو انجام ندادم!!
همیشه خجالت کشیدم و شاید این خجالت واسه این بوده که اعضای خانواده‌ی من خیلی با هم صمیمی نبودن!!
از جام بلند شدم و سلام دادم…
بعد هم پدرم اومد بالای سرم, با اشک توی چشمهاش رو بوسی کرد و اولین سفته‌ی سال جدید رو توی دستم گذاشت…
از وقتی که پدرم سکته‌ی مغزی کرده به کل اخلاقش عوض شده و مردی که یه روز همه از ابهتش میترسیدن تبدیل به یک انسان احساساتی و کم طاغت شده!!
اون هم غصه ی فرزندش رو میخورد و از دوری اون گریه میکرد!!
با سرعت به سمت دستشویی رفتم و در رور بستم…
اشک از چشمهام جاری شد…
گریه میکردم اما برای چی؟!
برای تنهایی هام…
برای اینکه کسی رو نداشتم تا به آغوشش پناه ببرم…
برای اینکه خودم کوه درد بودم ولی باید سنگ صبور دیگران میشدم…
برای اینکه هیچ وقت کسی رو نداشتم که غصه ی من رو بخوره…
برای اینکه دوست داشتم گریه کنم ولی باید میخندیدم…
برای اینکه کسی که با تمام وجودم دوستش داشتم تنهام گذاشته بود…
برای سرنوشت سیاه و تلخم…
و برای خیلی چیزهای دیگه…
دست و صورتم رو شستم و رفتم تا صبحانه بخورم…
همه صبحانه خورده بودن و من تنها سر سفره نشستم…
به زور چند لقمه ای توی حلقم فرو کردم و بلند شدم!!
خواهر بزرگترم به همراه دو فرزندش خدا حافظی کردن و رفتن!!
چون عمو به منزلش دعوتشون کرده بود و باید به سمت تهران حرکت میکردن!!
بعد از رفتن اونها تنها تر شدیم و جَو سنگینتر شد!!
نشستم و کمی با موبایلم ور رفتم…
حوصله‌ی هیچ چیز رو نداشتم حتی فضای مجازی و تبریک های پی در پی عید رو!!
بالشمو پیش بخاری گذاشتم و باز به خواب رفتم…
تا عصر اولین روز به همون صورت گذشت…فقط دو سه باری مهمان اومد که چند دقیقه ای مینشستن و میرفتن و بعد از رفتنشون من باز به خواب میرفتم!!
عصر دیگه طاغت نیاوردم و از اونجا بیرون اومدم…
پدرم اصلا دوست نداشت که ما از اونجا بریم…
ولی من دیگه نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم…
نهایتا هم پدرم ما رو تا خونه رسوند و خودش برگشت…
منم بلافاصله به سمت استودیو حرکت کردم و تا شب مثل هر روز همونجا پیش دوستام موندم…
اونجا راحت‌تر بودم و احساس بهتری داشتم…
اونها هم مثل من بودن و همشون به استودیو پناه آورده بودن…
هر کدومشون به نوعی درگیر مشکلات مخصوص به خودشون هستن و با اونها دست و پنجه نرم میکنن…
دیده بوسی کردیم و عید رو به هم تبریک گفتیم و مثل همیشه هر کسی به کار خودش مشغول شد…

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *