خلوت دل

اولین روزهای 1400

بالاخره 14 فروردین از راه رسید.
اونم 14 فروردین از نوع شنبه!
البته من از پنجمِ فروردین، سرِ کارم حاضر بودم و مشکلی با امروز ندارم.
خب شاید بهتر باشه یک بارِ دیگه سالِ جدید رو به همگی تبریک بگم و آرزو کنم که هممون سالِ پرباری پیشِ رو داشته باشیم و روزهای خوبی در انتظارمون باشه.
سالِ گذشته که واقعا سخت و نفسگیر بود!
هیچ نقطه ی جذابی که بخواد من رو به سمتِ خودش جذب کنه، در سالِ گذشته وجود نداره!
امیدوارم امسال کمی انگیزه و امید سراغم بیاد.
تعطیلات که چیزِ خاصی نداشت و همش تو خونه بودیم.
حتی سیزده بِدَر هم خونه موندیم و مثلِ پارسال هیچ جا نرفتیم.
من نمیدونم برای کنترلِ این کُرونا، چرا زورِ دولت فقط به ما بدبخت بیچاره ها میرسه؟!
کلِ تعطیلاتِ عید رو گذاشتن در اختیارِ پولدارا، که هرجا دلشون میخواد برن و از تعطیلات حسابی لذت ببرن!
هیچ محدودیتی نذاشتن و از هیچ سفری پیشگیری نکردن.
اگه هم محدودیتی بود و جریمه ای میشد، واسشون مهم نبود و میپرداختن.
درست وایسادن تا همه حسابی برن و کُرونا رو اینور اونور پخش کنن و سیزدهمِ فروردین که از راه رسید، بگیرن همه جا رو ببندن، تا اون مردمِ بدبختی که دل خوشِ یه پارک رفتن توی سیزده بِدَر هستن، نتونن اون دلخوشی رو هم داشته باشن!
اصلا میدونی؟، این کُرونا هم مالِ ما بدبخت بیچاره هاست و این پولدارا اگه مسافرت برن، کُرونا نمیگیرن!
فقط ماها هستیم که اگه بریم سیزده بِدَر، کُرونا میگیریم!
البته اینجا هوای زیاد خوبی واسه سیزده بِدَر رفتن نداشت و بادِ شدیدی از حدودای ساعتِ یازدهِ صبح تا حدودای ساعتِ هفتِ عصر در حالِ وزیدن بود.
ما هم که هشت نفر بودیم و یه ماشین بیشتر نداشتیم.
حتی اگه هوا هم خوب بود، هشت نفری توی یه ماشین جا نمیشدیم تا بخواهیم جایی بریم.
اینایی هم که گفتم، کلا از سرِ لج و کلی گویی بود.
داداشم و دو تا از خواهر ها، با فامیلِ همسرشون به سیزده بِدَر رفته بودن و من و خواهرِ بزرگترم که خانواده ی همسری توی بساط نداریم، پیشِ پدر و مادرم بودیم و سیزده رو در منزلِ پدری گذروندیم.
تعطیلات رو هم فقط توی خونه های همدیگه گذروندیم و کلا خانواده ی خودمون بود که هر روز نوبتی، توی خونه ی یکی جمع میشدیم.
خلاصه اینطوری بگم که تعطیلاتِ عید مثلِ پارسال، هیچی نداشت و کلا به کسالت و بیهودگی گذشت.
باید بنشینیم و ببینیم تقدیر امسال رو چطوری برامون رقم میزنه!
من که باز طبقِ معمول، برنامه ای ندارم و همینطوری روزها رو شب میکنم.
منتظر میمونم ببینم چه اتفاقاتی برام خواهد افتاد.
البته معمولا هم اتفاقِ خاصی جُز بد بیاری برام نمی افته!
چند تا پرنده داشتم که الان فقط دو تاشون موندن.
یه قناری و یه جوجه کاسکو که دارم باهاش تمرینِ صحبت کردن میکنم.
فعلا فقط موفق شدم بهش یاد بدم که دو تا سوالم رو جواب بده.
وقتی ازش میپرسم پیشی چی میگه؟ صدای گربه در میاره و وقتی ازش میپرسم هاپو چی میگه؟ سه بار میگه هاپ هاپ هاپ!
البته دست دادن و بوس کردن رو هم بهش یاد دادم.
روی شونم میشینه و نوکش رو روی صورت یا لبم میذاره و صدای بوس کردن از خودش در میاره!
بعضی وقتا هم سرش رو خم میکنه تا براش بخارونم.
خیلی این کار رو دوست داره.
ولی نسبت به تکرارِ کلمات، واکنشی از خودش نشون نمیده و کلماتی رو که تا حالا باهاش تمرین کردم رو تکرار نکرده!
حس میکنم از اون کاسکوهایی هستش که هیچ علاقه ای به حرف زدن نداره و فقط دوست داره پیشِ آدم بشینه و خودش رو هی لوس کنه!
البته تا دلت بخواد صداهای عجیب غریب از خودش در میاره و گاهی اوقات این صداها اونقدر بلند هستن که اعصابِ آدم خورد میشه.
اما خیلی دوست داشتنی و باهوشه و مثلِ یه بچه ی پنج ساله فهم و شعور داره.
مثلا وقتی میبینه نسبت بهش بی تفاوت شدی و کمتر بهش نگاه میکنی یا باهاش حرف میزنی، به خاطرِ اینکه توجهِ تورو به سمتِ خودش جلب کنه، پاشو توی ظرفِ غذاش میکنه، یه مشت ازش بر میداره و پاشو از لایِ میله های قفس رد میکنه و غذا رو روی فرش میریزه!
خلاصه خیلی حیوونِ باهوش و جذابیه این کاسکو.
با رنگِ خاکستری و دُمِ قرمز رنگِ خیلی خوشگل و هیکلی به اندازه ی یک کبک.
راستش توی این فکرم که اگه حرف نزنه، با یه کاسکوی دیگه که حرف میزنه، عوضش کنم.
چون زیاد حوصله ی تمرین کردن باهاش رو ندارم.
برای منی که خیلی کم حرف هستم، تکرارِ کلمات اونم چندین بار در طولِ روز، خیلی سخت و خسته کننده هستش.
البته میدونم باید فرصتِ زیادی بهش بدم تا به حرف زدن بیفته، اما زیاد حوصله ی تمرین کردن ندارم.
راستش تمامِ جذابیتِ کاسکو به حرف زدنشه و تواناییِ خیلی بالایی در حرف زدن داره.
به طوری که میتونه چندین بیت شعر رو بدونِ غلط و پشتِ سرِ هم بخونه.
کتاب خوندن هم که تقریبا هر روز توی برنامه هست و در حالِ حاضر جلدِ پنجمِ سه تفنگدار، نوشته ی الکساندر دوما رو مطالعه میکنم.
قبلش هم دو کتابِ نوسدار داموس و کاردینال ریشیلیو رو که نوشته ی همین نویسنده هست خوندم که پشتِ سرِ هم خوندنشون کمکِ زیادی در فهمِ تاریخِ فرانسه میکنه.
هر سه کتابهای بسیار جذاب و پر محتوایی هستن و توصیه میکنم حتما بخونید.
در مراحل بعد هم به ترتیب کتابهای ژوزف بالسامور، غرش طوفان، دزیره و کنت مونت کریستو رو خواهم خوند.
اینها همه نوشته ی نویسنده ی نامدارِ فرانسه، الکساندر دوما هستن.
میشه گفت بیشترِ اوقاتم توی فضای مجازی میگذره و حتی موسیقی هم توی زندگیِ روزمره ی من خیلی کمرنگ شده.
بیشتر توی افکارِ خودم سِیر میکنم و توی کوچه پسکوچه های خیالم پرسه میزنم.
گاهی اوقات شنیدنِ یه آهنگ، خاطراتی رو در من زنده میکنه که فقط با یادشون اشک میریزم.
گاهی یادِ کسی در من زنده میشه و تمامِ روز و شبم رو به چالش میکشه.
دوباره چراها در ذهنم زنده میشن و گرد و غبار از روی خاطراتِ کهنه زدوده میشه و تا چندین روز من از زمانِ حال به زمانِ گذشته منتقل میشم و فقط جسممه که در حالِ حاضر زندگی میکنه.
تمامِ فکر و ذهنم در گذشته و در کنارِ کسایی که دوست داشتم میمونه و کلا ارتباطم با دنیای امروز قطع میشه.
همین خاطرات و خیالهاست که نمیذاره من گذشته رو فراموش کنم و به امروز برگردم!
نمیدونم اما بعضی وقتها فکر میکنم که دیگه هیچ وقت نخواهم توانست به امروز برگردم.
شاید دیگه هیچ وقت نتونم از تهِ دل بخندم و با زندگی آشتی کنم و یادِ چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم و ندارم نیفتم.
بی تفاوت بودن به تنه ی زندگی، حسِ خوبی نداره.
تو دوست داری شاد باشی اما نمیتونی!
میخوای از زندگی لذت ببری اما نمیتونی!
میخوای تفریح کنی اما نمیتونی!
میخوای مالِ خودت باشی اما نمیتونی!
میخوای گذشته رو فراموش کنی اما نمیتونی!
به قولِ شاعر، نه از آمدنی خوشحال میشی و نه از رفتنی دلگیر.
یه چیزی اون وسط به تو اجازه ی هیچ کاری رو نمیده.
و اون چیز فقط یک یاده!
یادی که هنوز برات عزیزه!

پی نوشت

ز صبر خالی ام اما به انتظار دچار.
منی که گشته به یک روحِ بی قرار دچار.

پر از سکوتم و هر روز از سخن لبریز.
غریقِ بغضم و هر شب به انفجار دچار.

چنان ز هر مژه ام شعرِ تر فرو ریزد.
که نیست مثلِ منی کس به آبشار دچار.

بهار بعدِ تو پاییزِ تنهاییست.
مباد هیچ نگاهی به این بهار دچار.

ببین چه بر سرم آورده ای که مدتهاست.
میانِ جمعم و بی تو به صد حصار دچار.

گذشت روز و شبم در امیدِ وصل ولی.
شدم به بی انصافیِ روزگار دچار.

نخواه باز بخندد که خنده یادش نیست.
کسی که هست به اندوهِ بی شمار دچار.

خدا کند که نباشد کسی در این عالم.
به آن کسی که نمانده چنین دچار، دچار.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *