خلوت دل

اردیبهشتِ دلبر و شروعی دوباره

همیشه دوست داشتم اردیبهشت که از راه میرسه به جاهای مختلف سفر کنم و از طبیعت بهاری لذت بِبَرَم..
اما هیچ وقت این موقعیت برام پیش نیومده..
دوستانی توی شهر‌های مختلف دارم که از طبیعتِ اردیبهشت توی محلِ زندگیشون برام میگن..
روستاهای شمالی با جنگل‌های بکری که داره..
جاهایی که اهالیِ خودِ اونجا بلدن و هنوز پایِ این گردشگرهای خرابکار بهشون نرسیده..
انصافا طبیعتِ کشورمون توی بهار و خصوصا اردیبهشت واقعا دیدنیه..
شهری که خودم توش زندگی میکنم هم کم از این جاهای دیدنی نداره..
طبیعتِ بهاریِ شهرستان تارم با کوهستانی زیبا و سرسبز..
باغهای زیتون و انار و مزارع سیر..
ییلاقهایی که واقعا دیدنی هستن و آب و هوای بسیار عالی دارن..
البته هوای تارم دقیقا مثلِ شُماله و توی تابستون به شدت گرم و شرجی میشه..
پر از پشه های نامردی که با نیششون سوراخ سوراخت میکنن..
توی این چند روز کلی بارون باریده و الان مناطق کوهستانیِ *خان چایی* کاملا سرسبز و خوش آب و هواست..
بیشترِ مردم توی این ماه برای جمع آوریِ انواعِ سبزی ها و تره های کوهی به این نقاط میرن..
پیدا کردن و چیدنِ ریواس هم که جای خودش رو داره که توی این مناطق به وفور پیدا میشه..
یادم میاد اون قدیما بعضی ها ساقه ی برگهای ریواس رو میچیدن و به جای ریواس میخوردن..
این قسمت دقیقا طعم ریواس رو میده ولی ریشه ی قرمز رنگی داره که بعد از چند ساعت ایجادِ مسمومیت میکنه و شخص رو دچار حالت تهوع و استفراغ میکنه..
منطقه ی خان چایی یکی از جاهایی هستش که در دورانِ کودکی ازش یه دنیا خاطره دارم..
روزهای جمعه ای که به اونجا میرفتیم و یه روزِ شاد و عالی رو در کنارِ هم میگذروندیم..
ساده بودیم ولی خیلی بهمون خوش میگذشت..
آتیشِ بزرگی روشن میکردیم و آشِ خوشمزه ای که مادرم با سبزی های کوهی درست میکرد..
مادرم میگه بچه که بودم توی رود خونه ی اون منطقه افتادم به طوری که آب منو با خودش میبُرده..
اون موقع ها بر خلافِ الان رود خونه ی پر آبی داشته که به راحتی منو با خودش میبُرده..
همه فریاد کنان به دنبالِ نجاتِ من میدویدن که نهایتا یک شیرزنِ روستایی توی آب پریده و منو نجات داده..
اون موقع دو سال بیشتر نداشتم و اصلا اون اتفاق رو یادم نمیاد..
اما هر وقت مادرم این خاطره رو تعریف میکنه توی دلم میگَم که کاش اون زنِ روستایی هیچ وقت نجاتم نمیداد..
خاطراتِ اولین عاشق شدنم به یکی از دخترای فامیل..
البته اسمش رو نمیشه عشق گذاشت چون خیلی کم سن و سال بودم و چیزی از این مسائل سر در نمی آوردم..
یه احساسی بود که یه جورایی دوست داشتم با اون حرف بزنم و بیشتر کنارش باشم..
احساسی که خیلی زود گذر بود و بلافاصله در من گم شد..
یه جورایی سرسبزی و خوش آب و هوا بودنِ منطقه ی تارم آدم رو خود به خود احساساتی میکرد..
اصلا اردیبهشت میاد که آدمها رو عاشق کنه..
اردیبهشت موهاش رو روی شونه هاش میریزه و دلبری میکنه..
اردیبهشت بوی خوبی میده و زندگی از سر و روش میباره..
اردیبهشت یواش یواش خودش رو توی دلِ آدم جا میکنه..
و چقدر این اردیبهشت دوست داشتنی هستش..
بارون های گاه و بیگاهش..
شکوفه های روی درختانش..
نسیمِ خنکش..
و کلی چیزای قشنگ که آدمی رو مجذوب و مدهوشِ خودش میکنه..
اصلا اردیبهشت آدم رو یادِ شروعِ دوباره میندازه..
یادِ آغازِ زندگی..
یادِ از نوع شروع کردن..
یادِ تولدِ دوباره..
وای که چقدر این اردیبهشت دوست داشتنیه..
متاسفانه هنوز مجالی برای لذت بردن از این طبیعت زیبا پیش نیومده..
هوا هنوز کمی سرده و از طرفی هم فرصتی برای طبیعت گَردی پیش نیومده..
آخه جمعه ی همین هفته آخرین جوجه کبوترِ لانه ی پدر و مادرم هم پر میکشه و به آشیانه ی خودش میره..
پدر و مادرم آخرین فرزندِ مجردِ خانواده رو هم از خودشون جدا میکنن و مثلِ اولین روز ازدواجشون دوباره تنها میشن..
این اتفاق برای هممون خوشحال کننده هستش چون به هر حال عروسیِ داداشِ کوچیک ترمه..
بالاخره اونم چند روزِ دیگه بعد از سه سال و اندی انتظار به خونه ی خودش میره و در کنارِ همسرش یه زندگیِ جدید رو شروع میکنه..
هرچند این اتفاق برای مادرم سخته و تهِ دلش دوست نداره که برادرم ازشون جدا بشه..
اردیبهشت برای اینها ماهِ آغاز هستش..
ماهی که یکی از بزرگترین اتفاق های زندگیشون در شُرُفِ وقوعه..
مثلِ یک جفت کبوترِ جوان که شروع به ساختنِ لانه میکنن..
قطعا خوشحال هستن و من و خانوادم هم از این اتفاق خوشحالیم..
از همینجا بهشون صمیمانه تبریک میگم و برای این دو کبوترِ عاشق و تمامِ کبوترهایی که این روزا تشکیلِ زندگی میدن آرزوی خوشبختی و موفقیت میکنم..
خب با این شرایط قطعا زمانِ مناسبی برای طبیعت گَردی پیدا نمیشه..
همه مشغولِ آماده شدن برای روزِ جشن هستن..
مراسمِ اصلی روزِ جمعه هستش اما یه روز قبلتر برو بیاها شروع میشه و باید یه سری مقدمات آماده بشه..
مثلا یکی از رسومی که در قدیم بوده بردنِ داماد به حمام توسط دوستانِ نزدیکشه..
این مراسم چند وقتی هستش که دوباره مُد شده..
توی حمام هر بلایی که میتونن سرِ داماد میارن..
از کوبیدنِ تکه های هندوانه تو سرش تا ریختن آبِ سرد روی تنش..
نهایتا همه حمام رو ترک میکنن و داماد رو با دلاکِ حمام تنها میذارن تا هم مشت و مالش بده و هم حمامش کنه..
وقتی داماد از حمام بیرون اومد توی رختکن بزن و برقص برپا میشه و همه دورش حلقه میزنن و میرقصَن..
قراره پنجشنبه بعد از ظهر این مراسم زیبا و به یاد ماندنی برگزار بشه..
و بعدش هم مراسمهای دیگه از جمله آوردن لباس برای داماد و چیزهای دیگه..
روزِ بعدش هم که جشنِ اصلی هستش و همه توی سالن دورِ هم جمع میشن، شام میخورن میزنن و میرقصن و در پایانِ مراسم توی دست داماد حنا میذارن و خودِ داماد میرقصه..
بعدش هم عروس گردونی هستش..
همه بوغ زنان و هلهله کنان به سمتِ منزلِ پدرِ داماد حرکت میکنن..
جلوی در گوسفندی زیرِ پایِ عروس و داماد کشته میشه و مهمان های غریبه خداحافظی کرده و میرن..
خودمونی ها هم ساعتی دیگه همچنان به رقص و پای کوبی مشغول میشن و نهایتا نیمه های شب خسته و کوفته به خونه هاشون میرن..
عروس و داماد هم به خونه ی خودشون میرن و مراسم به اتمام میرسه..
چون داداشم آخرین فرزندی هستش که در خانواده ازدواج میکنه همه سعی دارن که مراسمش به بهترین نحوِ ممکن برگزار بشه..
امیدوارم تمامِ زحماتی که همه برای برگزاریِ این جشن کشیدن ثمره بده و دو روزِ به یاد ماندنی در دفترِ خاطرات ما و خصوصا برادرم ثبت بشه و در آینده شاهدِ خوش بختی و پیر شدنشون در کنار هم باشیم..
به امید اون روز..

پی نوشت

میگه که: همه ی همکارام از غر زدنهای همسرانشون درباره نوع و طعمِ غذایی که پختن شکایت میکنن..
هِی غر میزنن که این غذا رو چرا پختی؟! چرا شوره؟! چرا بی نمکه؟!
اما من خیلی شانس آوردم که همسرم هر چی که جلوش میذارم بی چون و چرا میخوره..
نه بهانه میگیره و نه غر میزنه!
غافل از اینکه برای همسرش هیچ فرقی نمی‌کنه که چی میخوره..
خیلی وقته غذاها زیرِ دندونش هیچ مزه ای ندارن..
مدتهاست که در باره ی هیچ چیزی نظر نمیده..
چون اصلا براش مهم نیست که چه اتفاقی میفته..
این سکوت از رضایت نیست..
بفهم، این سکوت به خاطرِ اینه که روحش مرده..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *