خلوت دل


از زِندِگانیَم گِلِه دارد جوانیَم

تا چشم به هم زدیم دو ماه از فصلِ بهار رو پشتِ سر گذاشتیم..
روزها اونقدر سریع میگذرن که آدم اصلا نمیفهمه از کجا اومد و به کجا رفت..
چند روزی بود که دوباره حالم خیلی بد شده بود..

ادامه مطلب

سنگ، کاغذ، قیچی

قیچی آوردم برای آخرین بازیِ هفت سنگ و قیچی کردم دستت رو که هیچی توش نبود..
آخرین هفت سنگی که هیچکس اون سنگا رو نچید..

ادامه مطلب

چشمانِ گریان

هزاران بار گریستم، در خودم، در پهنای صورت، در مقابلِ چشمانت، بی صدا..
پر از غم، ندیدی!
تو وداعِ آخر را ندیدی!

ادامه مطلب

بدترین عشق

تو اینجایی؟!
چه عجب از این طَرَفا؟!
چه خوب شد دیدمت..
میدونی از کی دلم میخواد یه دلِ سیر باهات حرف بزنم؟!

ادامه مطلب

اینجا بارون اومده

شهرِ من پر از کوچه ها و خیابونای تودرتو..
پر از ماشینایی که بی هدف، میخوان از هم سبقت بگیرن..

ادامه مطلب

تنهایی، سرطانِ بدخیم و شبانه ی روح

تنهایی، سرطانِ بدخیم و شبانه ی روح است..
تنهایی، نه تنها ماندن..
تنهایی، وقتی کسی کنارت هست که بلد نیست تو را ببیند..

ادامه مطلب

هفت روزِ تلخ

وارد هفتمین روز از سالِ ۹۸ شدیم..
به همین زودی یک هفته گذشت..
این عمرمون هستش که به سرعت از طولش کاسته میشه و با سرعت در حالِ گذره..

ادامه مطلب

مروری بر سالِ ۹۷ و تبریکِ سالِ نو

خب اینم از سالِ ۹۷٫٫
بالاخره داره تموم میشه و آخرین نفس هاشو میکشه..
توی پستِ قبلی، قرار شد خلاصه ای از اتفاقاتِ سالی که گذشت رو بنویسم..

ادامه مطلب

خـــواب

مدتی بود که کمتر میرسیدم به اینجا سر بزنم..
دلیلش این بود که امسال کلا توی اداره تعمیرات داشتیم و اتاقم چندین و چند بار جا به جا شد و چون معمولا دور و برم شلوغ میشد تمرکزی برای نوشتن نداشتم و به همین دلیل فقط زمانهایی که توی اتاقم تنها میشدم و کاری هم نداشتم، صفحه ی وُرد رو باز میکردم و چند خطی مینوشتم..

ادامه مطلب

زلفِ سیاهِ نبودنت

وایساد رو به من و گفت: چِطِه تو؟!
نگاش کردم..
دکتر رو میگم، دکتر جدیده، ندیدیش تو!

ادامه مطلب



خلوت دل