زندگی نامه

دسته زندگی نامه



خداحافظ مادربزرگ

نمیدونم از کجا باید شروع کنم و راجع به چی بنویسم..
سفرِ چند روزه به تهران یا بیماریِ پدرم و از همه بدتر فوتِ مادربزرگِ مهربونم..

ادامه مطلب

آرومم

حالِ دلم مثلِ اون زِندونیاست، که بعدِ بیست سال حبس، بهش گفتن تو بیگناه بودی..
اینه حس و حالم که اصلا درک کردنی نیست..

ادامه مطلب

داستان کسالتِ من و عفونتِ کلیه هام

واردِ خرداد ماه شدیم و چند روزی هم ازش گذشته..
اونم چه گُذَشتنی!
در پستِ قبلی نوشتم که چند روزی کسالت داشتم و این حرفا..
حالا بگم از ادامه ی ماجرا..

ادامه مطلب

از زِندِگانیَم گِلِه دارد جوانیَم

تا چشم به هم زدیم دو ماه از فصلِ بهار رو پشتِ سر گذاشتیم..
روزها اونقدر سریع میگذرن که آدم اصلا نمیفهمه از کجا اومد و به کجا رفت..
چند روزی بود که دوباره حالم خیلی بد شده بود..

ادامه مطلب

هفت روزِ تلخ

وارد هفتمین روز از سالِ ۹۸ شدیم..
به همین زودی یک هفته گذشت..
این عمرمون هستش که به سرعت از طولش کاسته میشه و با سرعت در حالِ گذره..

ادامه مطلب

مروری بر سالِ ۹۷ و تبریکِ سالِ نو

خب اینم از سالِ ۹۷٫٫
بالاخره داره تموم میشه و آخرین نفس هاشو میکشه..
توی پستِ قبلی، قرار شد خلاصه ای از اتفاقاتِ سالی که گذشت رو بنویسم..

ادامه مطلب

خـــواب

مدتی بود که کمتر میرسیدم به اینجا سر بزنم..
دلیلش این بود که امسال کلا توی اداره تعمیرات داشتیم و اتاقم چندین و چند بار جا به جا شد و چون معمولا دور و برم شلوغ میشد تمرکزی برای نوشتن نداشتم و به همین دلیل فقط زمانهایی که توی اتاقم تنها میشدم و کاری هم نداشتم، صفحه ی وُرد رو باز میکردم و چند خطی مینوشتم..

ادامه مطلب

زلفِ سیاهِ نبودنت

وایساد رو به من و گفت: چِطِه تو؟!
نگاش کردم..
دکتر رو میگم، دکتر جدیده، ندیدیش تو!

ادامه مطلب

تکرار یک روزِ خاطره انگیز

بعد از چند روز تعطیلیِ کسالت آور، امروز دوباره اومدم سرِ کار..
اتاقم خیلی سرده..
سیستمِ گرمایشی چند وقتی هستش که خرابه و کسی دردش رو پیدا نمیکنه تا تعمیرش کنه..

ادامه مطلب

دو شبِ به یاد ماندنی

بر چشم به هم زدنی، سالِ ۲۰۱۸ هم به پایان رسید و رسما واردِ سالِ ۲۰۱۹ شدیم..
یازده روزِ پیش هم پاییز بار و بندیلش رو بست و از پیشمون رفت و زمستانِ سرد جاشو گرفت..

ادامه مطلب