پاییز در راه است


پاییز در راه است

پاییز در راه است و من، پشت دیوارِ سکوت نشسته ام و به لحظه های بی تو خرده می گیرم..
زمان خالی از هر یادی که مرا به چین چینِ دامنت نزدیک کند، می گذرد..
پاییز شبیهِ یک خواب میرسد، من دوباره زاده میشوم، تب میکنم، آرام میشوم..
پاییز در راه است و من هنوز ریه هایم بوی دیروز می دهد، از همان ها که تا دیروز فکر می کردم کمی آرامم می کند..
حالا که خوب فکر می کنم، من به چیزی شبیهِ چشمانِ تو نیاز داشتم..
پاییز در راه است و من آرامم، آرام مثل آینه ای که صبح به صبح متولد می شود، چرا که تو هر صبح در آن قدم می زنی..
باد در موهای تو اذان می گوید و منتظر است کسی آن را ببافد..
کاش آیینه ی هر صبحت بودم..
آرامم مثلِ یک خواب بلند..
مثلِ خوابی که هر شب به سراغت می آید و من ثانیه ثانیه دور می شوم از سرزمینی که تو در آن سفر کرده ای..
کاش خواب بودم..
پاییز در راه است و من آرامم، مثلِ تمامِ این کوچه هایی که از آن گذشته ای..
و آرامم مثل آن دریایی که تو را خروش می کند و زیر پایت آرام می گیرد..
چشمِ تو موج را می شِکَنَد و به اجبار تعظیم می کند با اشک هایی که سپید اند پله پله می شود تا از آن بالا روی و منزلِ خورشید را سرک بکشی..
پاییز در راه است..
ببین، چرا برای چند لحظه کنارم نمینشینی تا جرعه ای نگاه بنوشم؟!
به جای تو زانویم در آغوش، این است پایانِ تمامِ غروب های این روزهای آخرینِ شهریور..
چرا مرا طواف نمی کنی؟ من که می سوزم چون شمع..
من که برای تشنگی ات آب میشوم..
بیا پروانه باش که عمقِ پَروانگی ها در پاییز است..
من که میسوزم و میرقصم..
اما نه شمع و نه پروانه ام..
من آتشم، آتش، و بدان که از تو متولد شده ام..
از درختی نازک و نرم که شبی از شبها زیرِ تیغِ تازه تبری رفت و من آن سو زمستان را دیده ام..
پاییز در راه است و من آرامم..
مثلِ جاده هایی که تهی از قدمهای تو اند و باد که ساکنِ موهای توست، بی خبر..
اصلن باد به چه کار آید وقتی همه چیز بوی تو را آبستن اند..
مثلِ همین شعر های ناتمامی که می آیند و می روند و کسی فاصله ی این همه حرف را اندازه نمی گیرد..
پاییز در راه است و هیچ کس نمی داند هم نشین شدن با شکوفه های دامنت یعنی چه..
وقتی پاییز در ذهنِ یک باغچه رشد می کند، چیدنِ یک شکوفه، فقط یک تعارف است اما شکوفه های دامنت پُر از طراوت خیالند..
افسوس دیگر کسی برای اکتشاف یک بنفشه، به گلخانه نمی رود..
پاییز در راه است و من بی قرارِ لبخندِ توام هنوز..
لبخندِ تو را کجای این شب های نیامده کشف می کنم؟!
و باران، این افسون آهنگین شبیهِ قدم های توست که هزار شکوفه کمر راست می کنند در حصار زمستان..
تو آن بارانی که نم نم می آید و تمامِ رهگذران را عاشق می کند..
کمی بعد تر، فصل انار های سرخ می رسد و هر چه بیشتر دستان را نزدیک می بری ملتهب تر می شوند و عاقبت زخم بر می دارد..
چه زخمی خوشتر از این؟!
پاییز در راه است و آنقدر در این باغچه راه می روم که کلاغان هیچ کدام به مقصود نمی رسند..
و وقتی تو آخرین پلک را می زنی، می نشینم و گره های گیسویت را یک به یک باز می کنم، همان ها که دیروز ها برای بارانِ آخرِ شهریور بسته بودم..
خواب است میدانم، خیال است میدانم..
سرفه ام می گیرد وقتی صبح خوابِ تو را نمی بینم و آنقدر دلتنگ می شوم که خیالت را میانِ عقربه های نرفته تقسیم می کنم..
من شبیهِ آن عقربه ای هستم که تابِ حرکت دارد اما توان نه..
پاییز در راه است..
اگر کنارم بودی شک نکن که همه ی پنجره ها را میبستم و نمیگذاشتم فصلِ کوچ تو را هوایی کند..
اصلا کفشهایت را میدزدیدم..
نمیخواهم روی برگها قدم بگذاری و صدای خِش خِشِ برگها دنیا را هوایی کند..
پاییز می آید و من تمامِ دلخوشی ام این است که باز هم بهار را انتظار بکشم..
می دانم که هیچ باز گشته ای از کوچ، حرف مرا نمی فهمد، لهجه ی مرا نمی شناسد و آینه تاول می زند غروب را و اشک های شمعدانی ها مبهم تر از همیشه تمام شب را خیس می کنند..
پاییز در راه است بیا..
بیا کنارم بنشین تا ترانه ای کامل شود..
شبیهِ قدمهای تو میشود اگر چکه چکه اشک بریزم بر رویش..
زندگی ترنمِ قدم های توست وقتی برای دیدارم روی شعر هایم قدم می گذاری، واژه واژه لبخند می آفرینی..
پاییز در راه است و قربانی می شود صبرِ شقایق ها تا دوباره تو را ببینند و خودشان را شبیهِ تو آرایش کنند..
پاییز در راه است و ابدیتِ یک خاطره رو به روی سکوت وا نمی شود تا تو نباشی..
من زنده ام و زندانی تا نا سروده ها را برای تو بگویم..
شب را قدم می زنم و واژه به دوش می روم تا جایی که..
پاییز در راه است..
میترسم، بیا فکری به حالِ گلدان های خالیِ من کن..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *