تو را دوست دارم


تو را دوست دارم

جایی بی سراغ برای رفعِ دلشکستگی..
چایی داغ برای رفعِ خستگی..
سطری کتاب برای دغدعه ی فراموشی..
شعری ناب برای زمزمه در خاموشی..
سکوت، شب، بی قراری و چشمهای بیدار و من غرق در خاطرات..
سیگار پشتِ سیگار..
میخواستم دعوتت کنم به خلوتِ تنهایی، تا کسالتِ بیهودگی را با تو قسمت کنم و با خودم گفته بودم: اگر بیایی چراغها را باید روشن کنم و شمعها و دلم را..
من به بویِ بودنِ گاه گاهت عادت کرده ام و قبلتر از آنکه بیایی به همه ی اساس ها سپرده ام که احترامِ لبخندت را نگه دارند..
تو را دوست دارم، بی تعارف و تعریف..
و هربار که روی آن مبل مینشینی و نگاهم میکنی، داغنای تمامِ یاخته های تنم بر چشمهایم غر میگیرند..
دستم برای نوازشِ گیسوانت تشنه است..
لبم برای بوسیدنِ پیشانی ات تشنه است و قلبم برای دوست داشتنت تشنه است..
درست مثلِ کسی که خبرهای خوشش را میخواهد به نخستین رهگذرِ غریبه در خیابان باز گوید، من برای گلدانهای خانه دوست داشتنت را اعتراف کرده ام..
شاید عاشق نیستم و ندانم که عاشقی چگونه است..
من چیزی ندارم که پیشکشت کنم و جُز واژه ها سرمایه ای ندارم که تقدیمت کرده باشم..
من تنها تو را دوست دارم با تمامِ وجود و دوست دارم همه ی چیزهای خوب مالِ تو باشد..
تو را دوست دارم بی بهانه و بها..
و هر بار که می آیی و کنارم مینشینی دستهایم از خوشحالی میلرزند و هر بار که میخواهم نامت را صدا بزنم گلویم از شادمانی خشک میشود و هر دفعه که پیامم را پاسخ میدهی نفسم از هیجان به شماره می افتد..
اگر اینها عشق است به من بگو..
تو از بویِ سیگار بَدَت نمی آید؟
از آدمِ گرفتار چه؟
از تنهایی و تکرار؟
از این همه خستگی روی دوش تَل انبار؟
از کسی که بلد نیست خوش اخلاق باشد؟
یا هرگز تو را به هیچ کافه ای دعوت نکرده؟
یا هیچگاه در کوچه ای با تو قدم نزده؟
یا خودش را برای دیدنِ تو هلاک نمیکند؟
اما اگر باران بیاید، از آن بارانهایی که پوستِ هر احساسِ لطیفی را مینوازد..
اگر باران بیاید دلش مدام پیشِ تو است..
از این آدمها اگر خوشت می آید به من بگو..
من کج خُلق ترین عاشقِ روی زمینم و بی حوصله ترین کسل کننده ای که انگار با تمامِ قهقهه ها دشمن است..
نه طبعِ شوخی دارم نه نمکی..
نه دلِ شادی دارم نه فرصتی آزاد اما..
اما تو را دوست دارم..
آنقدر که وقتی میبینمت دلم میخواهد گریه کنم..
اگر دیوانه ام به من بگو..

پی نوشت

حواسم پرتِ چشمانت دلم پیشِ تو جا مانده..
ببین این عاشقِ تنها چگونه در جفا مانده..

چه تنهایم، پریشانم در این آشوب و دلتنگی..
که پرپر میزند جانم دلم غرقِ بلا مانده..

تو را میخواهمت امشب در این هنگامه ی حسرت..
که از بویت شوم سرمست گلِ از من جدا مانده..

بیا امشب مدارا کن بر این حالِ پریشانم..
که در سر خاطرت تنها همه ناز و عدا مانده..

شبی با بغض خوابیدم تو را در خوابِ خود دیدم..
چه رویای دل انگیزی که عطرت در هوا مانده..

مرا در تنگِ آغوشت بگیر و مبتلایم کن..
که پایانِ غزل اینجا نفسها بی صدا مانده..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *