قرار


قرار

میگم: اصلا مگه قرار نبود از ما حرکت باشه، از دلبرمون دل ضعفه رفتن؟!
مگه قرار نبود از تهِ دل بخوایم، بشه؟!
خب ما که خواستیم!
از تهِ دل هم خواستیم..
خیلی هم خواستیم..
تلاشم کردیم براش، اونم زیاد..
درِ گوشش دلبر دلبر کردیم، هی ناز میکرد..
هی فکر میکردیم اونم میخوادمون..
فکر میکردیم عینِ خودمون دلش لَه لَه میزنه واسه یه دقیقه بودن کنارِ ما..
فکر کردیم یه دقیقه نبینه ما رو دلش تنگ میشه..
فکر کردیم وقتی میبینه ما رو، دلش هُری میریزه..
ههههه، ولی فقط فکر کردیم..
بعدِ رفتنش زندگیمون رو کردیم ولی وقتی به خودمون اومدیم، دیدیم چسبِ دلمون شل شده..
هیچی نمیچسبه..
الانم تنها دلخوشیمون اینه که: دلبرمون خوشه..

پی نوشت

باید قدم بزنم..
باید به هیچی و همه چیز فکر کنم..
قدمِ اول: من فراموشت کردم..
قدمِ دوم: همینجا وایساده بودی و باد لایِ موهات میپیچید..
قدمِ سوم: من فراموشت نکردم..
اعتراف میکنم که فراموشت نکردم..
اون همه خاطره رو هیچ آدمِ عاقلی نمیتونه فراموش کنه..
قدمِ چهارم: من اصلا اینجا چیکار میکنم؟!
راه امشب میکشد سمتت مرا..
قدمِ پنجم: کجایی ای شهرِ شلوغ، کجایی؟!
قدمِ ششم: محبوبه ی منفورم..
قدمِ هفتم: باید برم، باید برم خونه و سالها بخوابم..
قدمِ فلانُم، قدمِ بیسارُم: چقدر ساعت گذشته؟ نمیدونم..
زمان مدتهاست که بی معناست..
بهترین لحظه هامو میدم بی تو از دست..
قدمِ بهمانُم: بگو بِهِم، بگو بِهِم..
تو در من کی فراموش میشوی؟!

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *