زلزله


زلزله

میگم یادته چند وقت پیش یه زلزله اومد تِهرون رو لرزوند؟!
همه ترسیده بودن..
ما هم که همیشه تو فضای مجازی پلاسیم و آخرین اخبار رو دنبال میکنیم سیگارمون رو برداشتیم و رفتیم توی تراس..
وایسادیم به تماشای کلیپایی که از زلزله توی کانالا و پیجها گذاشته بودن..
آدمایی که زلزله به دلشون زده بود، دست دلبرشون رو گرفته بودن و از خونه زده بودن بیرون..
راستی دلبر، کاش زلزله میزد به دلِ شما..
دلِ شما رو میلرزوند..
زلزله رو ولش کن..
راستی مَشتی، پس کِی پاییز میاد؟!
دلمون پاییز میخواد..
بشینیم یه گوشه کنارِ شمدونیا بارون رو گوش کنیم..
چای دارچینو بلند هورت بکشیم، بُخارشو فوت کنیم لایِ موهاش و بویِ عسل دارچین همه جا رو برداره..
میگم: کی برف میاد بشینه رو موهامون و شکلِ آدم برفیا شیم؟!
خنده های قشنگش رو نگاه کنیم و زل بزنیم به دماقِ قرمز شُدَش، چشای براقش شرم بگیره..
راست میگفتیا!
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید..
میگم: میدونه ماه میره یه گوشه از قشنگیِ ماهمون؟!
نمیدونی که مَشتی! اونم نمیدونه!
پاییز واسه ما حکمِ فردوس رو داره..
میدونیم نیست، میدونیم رفته، ولی نشونه هاش قدرِ برگ و یه کفِ زمین هواشو تو دلمون تازه میکنه..
اصلا مَشتی، همین که پاییز میشه آروم میشیم..
الانم که اصلا انگاری هوای پاییزه..
بس که صداش بینِ قطره های بارون اکو میشد..
“نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست”..
ملتفت باش، کسی نفهمه از این حرف ما..
اگه بفهمه میاد خیالش رو هم جمع میکنه میبره..
دیگه پاییز نمیشه، زمستونم نمیشه..
میشه عینِ الان..
تابستونه، اما بویِ پاییز میده..
راست میگفتی مَشتی راست میگفتی..
اردی جهنم است زمانی که یار نیست..

پی نوشت

هنوز از رنجِ دوریت، دلم تب میکند هر شب..
وجامِ عاشقی ها را لبالب میکند هر شب..

نه میلی بر فراموشی، نه شوقِ دوستی دارد..
ولی آن خاطره ها را مرتب میکند هر شب..

از آن روزی که فمیدم دروغین بودی و رفتی..
دلم هر روز را بیخود فقط شب میکند هر شب..

خیالم حالِ خوبی دارد و مجنون تر از مجنون..
دلِ خون را برای خویش مرکب میکند هر شب..

نه در آیینه پیدایی نه در گوشم صدای تو..
ولی یک چهره در آیینه ام تب میکند هر شب..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *