دیوونگیِ محض


دیوونگیِ محض

تنها من بودم که سوختم تو راهِ عشقت..
دل بستم به قلبِ بی وفای تو..
تنها من بودم که با قلبی پر از حسرت، تنها موندم و هیچ نفسی ندارم..
مثلِ یه برگِ خشک شدم..
هیچ وقت خودم رو اینطوری پریشون و خراب ندیده بودم..
مثلِ ستاره ای خاموشم..
حس میکنم تو دنیا نیستم و انگار بیهوشم..
مثلِ کویری خشک، آرزوم قطره بارونی از جنسِ محبته..
این روزگارِ منه..
قلبم به چه روزی افتاده!
نمیخوام بشنوم نوای دلم رو..
نمیخوام به یاد بیارم گذشته ی پر از غمم رو..
نمیخوام تکرارِ خاطره ها رو..
بذار اینجوری باشه که من نه تو رو میشناسم، نه قلبت رو..
بذار با خودم بگم که هیچ اتفاقی نیفتاده..
با شکست روبرو نشدم یا تا به حال عاشق نشدم..
کاش میشد خاطره ها میسوخت..
لحظه هایی که سرم رو شونه هات بود و دستام توی دستات بود..
لحظه هایی که در کنارت قدم میزدم و هر شب با پیامِ شب بخیرت به خواب میرفتم..
کاش میشد همه ی اینا از خاطرم محو میشد و دیگه دلم در حسرت اون روزا نمیسوخت..
قلبم چشم به اومدنت نمیدوخت..
یعنی میشه؟!
میشه همه چیز رو از یاد ببرم؟!
یعنی میتونم فراموشت کنم؟!
یعنی میتونم برای همیشه بی خیالت شم.؟!
آروم باشم و آروم نفَس بکشم؟!
مدتیه بدجور حالم خرابه..
فکر کنم دیوونگیِ محضه که هنوز قلبم عاشقِ قلبِ بی وفای توِ..
دیوونگیِ محض..

پی نوشت

دلتنگی ات مرا سرشار از عطرِ بهشت میکند..
و این منم در دوزخِ رویاهای خود سرگردان، از پِیَت آواز میشوم..
عزیزِ دلم نمیدانی جهانی غافل از اینکه حالا تو ستاره ای شده ای و چهره ات رشکِ خورشید و برقِ نگاهت برای آواره کردنِ هر دریا نوردی کفایت میکند..
راستی نگفته بودمت جذر و مَدِ نگاهت برای طوفان به پا کردنِ هر اقیانوسِ آرامی چه فاجعه ایست..
این را خودکشیِ دستِ جمعیِ نهنگهای غمگینی که برای سرابِ نگاهت سر به شانه ی ساحل میگذارند شهادت میدهند..
آه نمیدانی عزیزِ دلم اینجا بعد از رفتنِ تو همه ی اتفاق ها وارونه می افتد..
سرمای نبودنت جان را به لب می آورد و آتش به جان میزند..
اما یادت بهار نارنجی میشود که عطرِ محزونش خون به دهانِ بنبست های بی پایانِ هوالیِ خانه ام میکند..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *