دلتنگی


دلتنگی

بابا من که تاریک نبودم..
اهلِ نور بودم و محبت، زلالِ زلال بودم..
سنگایِ کفِ صدامو میشمردی یادت نیست؟!
یادت نیست سبز بودم؟ گنجشکها توی آفتابِ نگاهم لونه میساختند و توی آشیانه ی چشام جوجه هاشون سر از تخم بیرون میاوردن؟!
حالم خوش بود، رو به راه بودم، با کلاغا میپریدم و با گنجشکها جیک جیک..
تا میخندیدم، میخندیدم، وقتی هم گریه میکردم، گریه میکردم، ساف بودم بس که..
انگاری آهار خورده بودم با عقیق..
تا اینکه گذرم خورد به کوچه ی نگاهت، که زمستون هاش سخت بود و تاریک و دراز، تابستون هاش گرم بود و تنگ و چسبناک..
این کوچه آسمون نداشت، زمینش سفت بود و پر از چاله چوله..
پامو که گذاشتم توش با مخ خوردم زمین و همونجا زمین گیر شدم..
زمین گیر که شدم، موندگار شدم..
نگاهت افتاد روم،مثلِ بختک، بی خبر، سرد، سنگین، خاکستری..
نَفَسَم بالا نیومد، مثلِ یه تیکه یخ بود که قندیل بَستم..
یادم نمیاد با صدای شکسته بسته و چلاقم چی گفتم که صدات مست شد و نالیدی که، آخ..صدات ناله ی بارونه..
ناله ی بارون ببار، برام ببار..
چشمام رو که باز کردم دیدم شدم تو..
نگاهم همیشه از آسمون بُرید و پاهام چسبید به کفِ این خطِ باریک و پرنده ها برای همیشه از آشیانه ی چشام پَر کشیدن..
آخرِ دنیا کجاست؟
اینجا، این کوچه، این اتاق، این لحظه که من تنها میشینم و ساعت ها زُل میزنم به یه نقطه رویِ دیوارِ روبرو..
به خدا این نقطه آخرِ دنیاست..
بهار از چشام رفت و زمستون موندگار شد..
یخ بندان شدم و آفتاب یه حسرت شد به دلِ وا مونده ام..
سرم درد میکنه،؛ سرم رو کِرم خورده..
گردنم زق زق میکنه، کله ام گوروپ گوروپ میکوبه، چشام دودو میزنه، گلوم خرخر میکنه..
یکی بیاد این کله ی وا مونده رو بِکَنِه بندازه..
کاش میشد کله رو هم مثلِ دندون کشید و جاش یه مصنوعی گذاشت..
اون وقت شبا که فکر و خیال مثلِ کِرم و موریانه می افتن به جونت و آقا ننه ی آقا جونت رو میارم جلوی چشات، درش میاری و میذاری توی یه لیوان آب کنارِ دستت..
اصلا کاش لق میشد می افتاد، کاش یه کله ی نو سبز میشد..
تمامِ روز میخوابم و با چشمای پف کرده و کله ی به قاعده ی یک هندونه ی ۱۵ کیلویی خودم رو کِشون کِشون به شب میرسونم..
تا درِ شب وا میشه روم، بدبختی و بچه هاش با کف و سوت به استقبالم میان..
حسرتهای به دل مونده، حسرتهایی که تو به دلم گذاشتی جلوی چشام جفتک میندازن و پشتک وارو میزنن و صدای هِر و کِرِشون گوشِ فلک رو کَر میکنه..
بغض بیخِ گلوم رو میگیره..
نه میتونم بالا بیارمش نه میره پایین لامذهب..
داره خفم میکنه، دارم خفه میشم..
شب مثلِ بندِ تُنبون کش میاد، کش میاد و میدونم که امشب هزار سال طول میکشه که به صبح برسه..
انگاری دارم زنده زنده میگندم..
آی مُسَلمونا، مُسَلمونی تون کجاست؟ یکی بیاد خاکم کنه، دارم میگندم..
دلتنگیِ تو مگه دست از سرم بر میداره که یه تکونی به خودم بدم و بفهمم کی به کیه، چی به چیه..
نه والا به خدا..
دلتنگی مثلِ نره خرِ بد هیکلِ بد هیبت، بی یا الله و اِهِن و اوهون سرش رو میندازه زیر و عِینَهو گاو پاشو میذاره تو خونه ی دلم، بس که بی در و پیکره این صاحب مرده..
قبلِ اینکه بتونم دهنِ بی صاحب مونده رو وا کنم و حرفی بزنم، راستِ دماغش رو میگیره و میره تا بالا خونه..
کتِ جرواجرش رو دار میکنه بیخِ دیوار و میشینه و تکیهش رو میده به غم و غصه های کهنه و چرک مرده ی کپه شده ی کنجِ دیوار و لنگش رو دراز میکنه تا بیخِ گلوم..
انگار نه انگار که خبرِ مرگم صاحب خونه ام..
دیگه چی واسه آدم میمونه؟ هیچی به خدا هیچی..
مگه زبونِ وا موندم توی چاهِ وَیلِ دهنم میچرخه که یه دادی، یه هواری بزنم که هووووووووی یارو، پاشو جمع کن این هیکل رو، پاشو گم شو، جمع کن این لنگ و پاچت رو از بیخِ گلوم..
نه رمقی دارم، نه جون و جیریغی که این خرمگسِ یادِ تو رو از دلم بیرونش کنم..
بی غیرت شدم به گَمونم..
هرچی خرده ریز از دلخوشی و امیده، از تاقچه ماقچه ها و گنجه و کنجِ کنارِ پستو بوده جارو کشیده و لُمبوندَتِشون بد مذهب..
بی چیز بودم، بی چیزترم کرده لاکردار..
شیطونه میگه چپ و راستش کنم..
این دستِ قلم شده قلم که دست میگیره، چلاق میشه..
زبونش بند میاد و به تِتِه پِتِه می افته..
دیگه عُرضه ی بالا کشیدنِ دماغشم نداره چه برسه به دک کردنِ خاطره ی نگاهِ تو..
میترسم، میترسم امشب بخوای بیای به خوابم و من مثلِ بوف بیدار نشسته باشم..
باید بخوابم، اگه چشمای تو بذاره حتما میخوابم..
آخ که چقدر دلم برات تنگ شده..
باید بخوابم، شاید بیایی به خوابم..
باید بخوابم..
شب بخیر..

پی نوشت

پشتِ لبخندم غــمی پنهان مدارا می کند..
گاهگاهی بــارشی آن را هویــدا می کند..

می پرد گنجشکِ دل بر شاخه‌هایِ خاطره..
تلــخ و شیـرینیِ عمــرم را تماشا می کند..

بغض‌هایم حسرتِ یک شانه در خود دارد و..
چشمهایم غنچه‌یِ غــم را شکوفا می کند..

دستِ نقّاشِ زمان در مویِ احساسم چه زود..
تـارهایِ مشکی اش را رنــگِ دریا می کند..

چشم‌ها را بسته ام در انتظارِ خواب،چون..
طفــلِ بازیگـوشِ دل را غرقِ رؤیا می کند..

دفترِ دلتنگی ام را کــاش می بستم ولـی..
دستِ تقدیرم چرا امروز و فردا می کند؟!

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *