بوی خاک تازه


بوی خاک تازه

دیگر همیشه با تو ام..
این دست تا ابد به دستِ توست..
دیگر میمیرانی ام ز خویش..
دیگر ز شرمِ کهکشانِ چشم های تو، کمتر دلخوش به سنگفرشِ سردِ زیرِ پایِ تو میکنم..
دیگر آنچه زیرِ زبان پنهان نهاده ام، شاید آسوده تر با سایه ات بیان کنم..
دیگر به جای بادِ بی حیا، من لابلای گیسوانِ پریشانِ تو دست میفشانم و دیوانه میشوم..
دیگر بی وحشت از اخم های ویران کننده ات سر به رویِ شانه ات میگذارم و رازِ مگو با قلبِ سنگی ات آشکاره میکنم..
تنها عزیزِ من کمی منتظر بمان..
این نفَس های آخرِ دیوانه ایست که عمری زنجیر به پا از پِیَت دوید..
آنکه تمامِ عمر حرفش را بینِ خطوطِ دستانِ تو سه نقطه کرد..
آه که بوی خاکِ تازه می آید و چیزی به دفنِ من نمانده است..
تنها کمی منتظر بمان..
کمی منتظر بمان..

پی نوشت

گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟!
چشمِ غمگینش به رویم خیره ماند..
قطره قطره اشکش از مژگان چکید..
لرزه افتادش به گیسوی بلند..
زیرِ لب غمناک خواند..
ناله ی زنجیرها بر دستِ من..
گفتمش: آن گه که از هم بُگسَلَد..
خنده ی تلخی به لب آمد و گفت:
آرزویی دلکش است اما دریغ..
بختِ شورم ره بر این امید بست..
و آن طلایی زورقِ خورشید را..
صخره های ساحلِ مغرب شکست..
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ..
در دلِ من با دلِ او می گریست..
گفتمش: بنگر در این دریای کور..
چشمِ هر اختر چراغِ زورقیست..
سر به سوی آسمان برداشت گفت:
چشمِ هر اختر چراغِ زورقیست..
لیکن این شب نیز دریاییست ژرف..
ای دریغا شب روان کَز نیمه راه..
میکشد افسونِ شب در خوابشان..
گفتمش: فانوسِ ماه، میدهد از چشمِ بیداری نشان..
گفت: اما در شبی این گونه گنگ..
هیچ آوایی نمی آید به گوش..
گفتمش: اما دلِ من می تپد..
گوش کن اینک صدای پایِ اوست..
گفت: ای افسوس در این دامِ مرگ..
باز صیدِ تازه ای را می برند..
این صدای پایِ اوست..
گریه ای افتاد در من بی امان..
در میانِ اشکها پرسیدمش..
خوش ترین لبخند چیست؟!
شعله ای در چشمِ تاریکش شکفت..
جوشِ خون در گونه اش آتش فِشاند..
گفت: لبخندی که عشقِ سربلند..
وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند..
من ز جا برخاستم، بوسیدمش..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *