یادی از یک دوستِ قدیمی


یادی از یک دوستِ قدیمی

خب بالاخره موفق شدم در سال جدید اولین پستم رو بنویسم..
لازم میدونم قبل از هر چیز فرا رسیدنِ بهار و نو شدنِ طبیعت رو به همۀ کسانی که این پست رو میخونن تبریک بگم و از تهِ دل بهترین ها رو برای مردمِ مهربانِ سرزمینم آرزو کنم..
امسال هم با تمامِ مشکلاتش شروع شد و نتونستیم اون طوری که دلمون میخواد از تعطیلات استفاده کنیم..
این کورونای لعنتی همه رو خونه نشین کرد و الان خیلی ها اعصابشون حسابی خورده و بی صبرانه منتظر هستن تا زودتر شرش رو کم کنه و مثلِ گذشته به زندگیِ عادیشون برگردن..
ولی خودمونیم، کورونا با همۀ بدیهاش خیلی چیزها رو بهمون یاد داد..
اینکه باید بیشتر قدر سلامتی و همینطور قدر همدیگه رو بدونیم و بهمون فهموند که بیماری وقتی فراگیر بشه دیگه فقیر و دارا و ظعیف و قوی نمیشناسه و به قولِ قدیمی ها همه رو با یه چوب میرونه..
اینجا مشخص میشه که پول همه جا هم به درد نمیخوره و هرچقدر هم که خرت تو دنیا برو داشته باشه ممکنه جلوی یه ویروسِ –کوچولو به راحتی کم بیاری و از پا درت بیاره..
راستش از دست دادنِ آدمهای دور و برمون خیلی مساله ی آسونی نیست..
اینکه هر روز میبینیم و میشنویم که صد تا دویست نفر توی مملکتمون جونشون رو از دست میدن و هیچ کسی هیچ کاری از دستش بر نمیاد..
یه وقت چشم باز میکنیم و میبینیم که یکی از عزیزانمون رو از دست دادیم و حتی نتونستیم موقع دفنش سرِ خاکش بریم و یا یه مراسمِ یادبود براش بگیریم..
امیدوارم همه تا میتونن رعایت کنن و از خونه بیرون نرن تا هرچه زودتر از دستِ این ویروسِ لعنتی راحت بشیم و کمتر شاهدِ از دست دادنِ عزیزان و هم وطنانمون باشیم..
آرزو میکنم مردمِ سرزمینم ایران همواره از پسِ تمامِ مشکلات و ناراحتی ها با قامتی افراشته بیرون بیان و هیچ وقت رنگِ غصه و مشکلات رو نبینن..
راستش یه جورایی امسال از شرِ این دید و بازدیدها راحت شدیم..
نه جایی رفتیم و نه کسی اومد خونمون..
منظورم اونهایی هستن که عید به عید به خونه ی آدم میان و ما هم مجبوریم برای تلافی بریم خونشون..
هیچ از این دید و بازدیدِ اجباری خوشم نمیاد..
کسی که در طولِ سال یه بارم یادت نمیکنه واسه چی هِلِک هِلِک توی عید پا میشه میاد خونۀ آدم؟!
اصلا با چه رویی میاد؟!
وقتی بهشون میگی چه عجب فلانی یادِ ما کردی؟!
جواب میدن: بابا گرفتاری نمیذاره آدم به دوست و آشنا برسه..
به نظرِ من اینا همه بهانه هستش..
کسی که بخواد از دوست و آشنا یاد کنه می تونه با یه تلفن هم این کار رو انجام بده..
حالا همین آدم ها خونه نشین شدن و از ترسِ کورونا پاشون رو بیرون نمیذارن..
اونقدر وقت زیاد آوردن که کلافه شدن..
حالا باید متوجه بشن که بابا دنیا دو روزه و همه چیز پول و کار و ماشین و خونه نیست..
من که نمیتونم تو خونه بمونم و باید بیام سرِ کار..
با این موضوع مشکلی ندارم ولی دلم میخواد زودتر از شرِ این کورونا راحت بشیم..
هیچ دلم نمیخاد که بهار و گشت و گزار توی طبیعت و لذت بردن از این عروسِ فصل ها رو از دست بدم..
تازه فصلِ من از راه رسیده که اونم از شانسِ من کورونایی شده..
من بهار و تابستون رو خیلی بیشتر از پاییز و زمستون دوست دارم..
عاشقِ گرما هستم و از سرما بدم میاد..
اصلا هرچی که هست توی همین بهار و تابستونه..
به خودم قول دادم به محضِ خلاص شدن از شرِ کورونا، یه مسافرتی، چیزی دست و پا کنم و یکی دو روزی با دوستام باشم..
پری روز که بارون میومد با یکی دوتا از دوستام از سرِ کلافگی به بیرونِ شهر رفتیم و یه دوری توی باغاتِ اطراف شهر زدیم..
طبیعت واقعا زیبا بود..
بارون میبارید و رودخانه های کوچیک جاری بودن..
حیف که نمیشد خیلی آزادانه قدم زد و به این طرف و اون طرف رفت و طبیعت رو لمس کرد..
خیلی زود از ترسمون به خونه برگشتیم و توی قرنتینه فرو رفتیم..
خلاصه اینکه این روزا مجبورم مثلِ بقیه تو خونه باشم و با گوشی و فیلم دیدن و موسیقی و این چیزا خودم رو مشغول کنم..
پری شب خوابِ یکی از دوستانِ دورۀ راهنمایی رو دیدم..
از اول تا سومِ راهنمایی باهم هم مدرسه ای بودیم..
بارِ اول که دیدمش یه پسرِ کچلِ عینکی بود که یه پیراهنِ آبیِ روشن و یه شلوارِ پارچه ای مِشکی به تن داشت..
پیراهنش رو روی شلوارش انداخته بود و آخرِ صف ایستاده بود..
البته اینو بگم که خودش موهاش رو کچل کرده بود و ذاتا موهای فر و خوشگلی داشت..
خونشون خیلی با ما فاصله نداشت و با پایِ پیاده نیم ساعته میشد اون مسیر رو طی کرد..
هر روز توی مدرسه میدیدمش، ولی این دیدار صرفا از رویِ اجبارِ هم مدرسه ای بودن بود..
تا اینکه زد و تویِ کلاسِ سومِ راهنمایی، هم کلاس شدیم..
اون سال هر دو رفوزه شده بودیم و مجبور بودیم سالِ سومِ راهنمایی رو دوباره تجدید کنیم..
اون به علتِ درس نخوندن و من به دلیلِ از دست دادنِ بیناییم رفوزه شده بودم..
اولین بار که دیدمش ظاهرش نشون میداد که خیلی وضعیتِ مالیِ مناسبی ندارن..
بعدها فهمیدم که پدرش رو توی بچگی از دست داده و خودش کار میکنه و خرجِ درس خوندنش رو در میاره..
اون سال چشم های من خیلی کم سو شدن و من حتی با اینکه درس هام رو خوب بلد بودم نتونستم برگه های امتحانی رو پر کنم و حتی سوالات رو بخونم، چه برسه به اینکه پاسخشون رو بنویسم..
به مسئولینِ جلسه هم که میگفتم کمکی بهم نمیکردن و فکر میکردن که من مسخره میکنم یا میخوام بهانه تراشی کنم..
اون سال نهایی بود و ما توی مدرسۀ دیگه ای امتحان میدادیم و خلاصه من اون سال رفوزه شدم..
تازه سالِ بعدش بود که با آموزش و پرورشِ استثنایی آشنا شدم و اونها با وسایلِ کمک آموزشی برای نابینایان درس خوندن رو برام راحت تر کردن..
خیلی برام سخت بود که رفوزه بشم، چون در سالهای گذشته شاگرد اول یا شاگرد دوم بودم..
بگذریم..
خلاصه اینکه اون سال با اون دوستم هم کلاس شدیم و دقیقا رفتیم و انتهای کلاس نشستیم..
کم‌کم با هم صمیمی شدیم و با دو تا از بچه های نیمکتِ جلویی که اونا هم خیلی شاگردهای زرنگی نبودن یه گروهِ کوچولو درست کردیم و حکومتِ کلاس رو در دست گرفتیم..
اون سال کلاسِ ما در شرارت و درس نخوندن نمونه بود و از هیچگونه شلوغی و به هم زدنِ کلاس و مدرسه دریق نمیکردیم..
یادمه که یکی از دوستانمون به مرحلۀ اخراج از مدرسه رسید و نهایتا با تعهد دادن و اصرارِ والدینش به مدرسه برگشت..
از اون تاریخ به بعد اون از گروهِ ما جدا شد و حتی نیمکتش رو هم عوض کرد..
اون نوازنده ی کیبورد بود و اون موقع ها به خونه ما میومد و کیبورد میزد..
زمانی بود که من تازه واردِ دنیای موسیقی شده بودم و به زحمت یه کیبورد تهیه کرده بودم و داشتم یاد میگرفتم..
اما اون کاملا مسلط بود و خیلی زیبا مینواخت..
البته اون هیچ وقت چیزی به من یاد نداد و من فقط به دست هاش نگاه میکردم و خودم یه چیزهایی یاد میگرفتم..
اون رو هم سالهاست که ندیدم ولی دورادور ازش خبر دارم..
خودش و برادرِ کوچکش هنوز موسیقی کار میکنن و استدیو دارن..
هر دو از نوازنده های به نامِ شهرِ ما هستن..
خب بهتره به ماجرای اصلی برگردیم..
اون سال ما تا تونستیم شیطونی کردیم و درس نخوندیم..
بارها از کلاس اخراج شدیم و پدر و مادرمون رو احضار کردن اما ما از رو نرفتیم که نرفتیم..
یه بار سرِ کلاسِ هنر این دوستمون بلند شد تا از کسی چیزی بگیره..
من هم نامردی نکردم و یه خودکار رو زیرش گذاشتم..
اون بیچاره هم حواسش نبود و بی هوا روی خودکار نشست و دادش به هوا رفت..
دبیرِ هنر یه سیلی به صورتش زد و میخواست که از کلاس بیرونش کنه ولی من واسطه شدم و نذاشتم که این اتفاق بیفته..
یادش بخیر چند روز باهام قهر کرده بود و حرف نمیزد..
ولی خدایی خیلی پسرِ خوبی بود و تا میتونِست توی درسهایی که نوشتنی بودن بهم کمک میکرد..
اون سال هر دو قبول شدیم و به دورۀ اولِ دبیرستان رفتیم..
هر دو هم توی نزدیک ترین دبیرستان که به نامِ دبیرستانِ ورزش معروف بود ثبتِ نام کردیم ولی این دفعه همکلاس نشدیم..
راستش هیچ کدوممون اصراری هم به هم کلاس شدن نداشتیم..
چون میترسیدیم باعث بشیم اون یکی درس نخونه..
اما در زنگ های تفریح و بعد از ظهرها همدیگه رو میدیدیم..
به پیاده روی میرفتیم، قرارِ کوه نوردی میذاشتیم و خلاصه خیلی با هم بودیم..
اخلاق های عجیبی داشت..
چپ دست بود و رویِ پدرش خیلی حساس بود..
تابستون ها کارگری میکرد و مثلِ چوب لاغر میشد..
زمستونها که مدرسه میومد دوباره جون میگرفت و چاق میشد..
به ورزشهای رزمی خیلی علاقه داشت و روزهایی که کوه میرفتیم با خودش یه وسیلۀ رزمی به نامِ لانچکو میاورد و با مهارت میچرخوند..
فکر کنم این وسیله مخصوصِ کُنگفو هستش که دو تا چوب رو با یک زنجیر کوتاه به هم وصل کردن..
یه بار که به خونشون رفته بودم از لایِ یه پارچه ی سفید، یه لانچکویِ قرمز رنگ بیرون آورد..
میگفت: اینو خیلی دوست دارم..
میگفت: یه بار که مشهد رفته بودیم با دختری آشنا شدم..
یه دل نه، صد دل عاشقش شدم و چون اون این لانچکو رو به دستش گرفته و بویِ عطرِ دستِ اون رو میده من اینو خیلی دوست دارم و یادگاری نگهش داشتم..
اون موقع ها من چیزی از عشق و عاشقی و این چیزا نمیدونستم و خیلی نتونستم احساسش رو درک کنم..
میگفت: حتی یه بار به شهرشون رفتم و دنبالش گشتم ولی نتونستم پیداش کنم..
با خودم میگفتم این دیگه کیه بابا! خل شده..
مگه آدم به خاطرِ یه دختر این کارها رو میکنه؟!
حالا که فکر میکنم میبینم که عشقهای قدیم چقدر پاک و بی آلایش بودن..
بدونِ هیچ قصد و قرزی عاشق میشدن و واقعا همدیگه رو دوست داشتن..
حالا میفهمم که وقتی از کسی که نمیتونی کنارش باشی یه یادگار نگه میداری چه حکمی برات داره و چقدر برات عزیزه..
با تمامِ وجود نگهش میداری و هر روز نگاهش میکنی و به یادِ کسی که بهت داده اشک میریزی..
اون همیشه از چیزهای عجیب غریب صحبت میکرد..
از سازمانِ جاسوسیِ آمریکا گرفته تا فضا نوردی و سیاره های کشف نشده و بمب اتم و گروههای تروریستی و غیره..
منم همیشه به حرفاش گوش میدادم و تاییدش میکردم..
این دوستی ادامه داشت تا زمانی که من زندگی تشکیل دادم و متاهل شدم..
اون هنوز مجرد بود و هنوز به اهدافِ عجیب و غریبش فکر میکرد..
کار کردن توی ناسا یا جاهای بزرگی مثلِ اون..
شبِ عروسی تنها دوستی بود که دعوتش کرده بودم و اون هم با یه دسته گلِ خوشگل اومده بود..
اون تنها دوستم بود و هیچ دوستِ صمیمیِ دیگه ای نداشتم..
از همون بچگی خیلی اهلِ دوست بازی و این حرفا نبودم و هیچ وقت بیشتر از دو سه تا دوست نداشتم..
سه سال بعد از ازدواجم ما یه خونه خریدیم..
هیچ وقت یادم نمیره که برای جا به جاییِ یه دیوار با یه کلنگ و یه چکش و قلم به اونجا اومد و در عرضِ یک ساعت اون دیوار رو با مهارت خراب کرد و جاش رو با سیمان و این چیزا ساف کرد..
باز هم از آرزو هاش میگفت و کار میکرد..
توی بنایی و کارهای ساختمان خیلی مهارت داشت..
حیاطِ خونه ی خودشون رو موزاییک میکرد و دیوار هاش رو سنگِ گرانیتی میزد..
اون با مادر و خواهرش زندگی میکرد..
مادرش حقوقِ مستمریِ پدرش رو میگرفت ولی اون همیشه کار میکرد و خودش خرجش رو میداد..
همیشه با خواهرش اختلاف داشت و هیچ وقت آبشون توی یه جوب نمیرفت..
میگفت میخوام خونه ی پدری رو بفروشم و سهمم رو بردارم و به دنبالِ زندگیِ خودم برم..
یکی دو سالی هم گذشت..
با هم به خرید میرفتیم و همون قرارهای همیشگی پابرجا بود..
هر کاری که بهش میگفتم، اگر در توانش بود با جون و دل انجام میداد..
تا اینکه یه روز چند تا دخترِ دانشجو، توی ساختمونِ ما یکی از واحدها رو اجاره کردن و ساکن شدن..
این رفیقِ ما یه دل نه، صد تا دل عاشقِ یکیشون شد..
دیگه از اون به بعد یه سره جلوی خونۀ ما پلاس بود..
شواهد نشون میداد که متاسفانه اون سه تا دختر خیلی آدمهای درستی نبودن..
هر روز آدمهای مختلف با ماشینهای مختلف به دنبالشون میومدن و هر دفعه یکی از دخترها سوارِ ماشین میشد و میرفت..
انگار تو کارِ خلاف و قاچاق و این چیزها بودن..
بعضی ها هم میگفتن توی کارِ خرید و فروشِ موادِ مخدر هستن..
آقا من خواستم به این دوستم بفهمونم که بابا این آدم به دردِ تو نمیخوره و آدمِ درستی نیست..
کاملا از رفت و آمدها و کسایی که باهاشون میان و میرن مشخصه که این آدم نمیتونه یک آدمِ سالم برای زندگی باشه..
من گفتم و اون نشنید..
خیلی وقتها هم خودش بدونِ اینکه به من بگه به اونجا میومد و سعی داشت با دختره صحبت کنه..
کار به خواستگاری هم رسید..
با خواهرِ بزرگترش که ازدواج کرده بود به خونه ی دخترها برای خواستگاری اومده بود و اونها هم با تمسخر و خنده بیرونشون کرده بودن..
وقتی این موضوع رو شنیدم خیلی عصبانی شدم و حسابی بهش توپیدم..
گفتم: بابا چرا نمیفهمی این دختره آدمِ درستی نیست..
سرش رو پایین انداخت و رفت..
فردای اون روز یکی از دخترها جلویِ من رو گرفت و گفت: به اون دوستت بگو دست از سرِ ما ورداره وگرنه بد میبینه..
اخمِ تلخی کردم و چیزی بهش نگفتم، رومو ازش برگردوندم و رفتم..
وقتی دوستم رو دیدم ماجرا رو براش گفتم، جوابی نداد و سرش رو پایین انداخت..
گفتم: پسر بس کن، این آدم به دردِ تو نمیخوره، اینهمه دختر خودم یه خوبش رو برات پیدا میکنم..
باز چیزی نگفت..
گفتم: پسر تو مغزِ خر خوردی و هیچی نمیفهمی..
گفت: تو چه میدونی عشق چیه!
راست میگفت..
اون موقع من نمیدونستم عشق و عاشقی یعنی چی..
باز درکش نکردم و از حرفش گذشتم..
اون رفت و چند ماهی دیگه ازش خبری نشد..
هرچی به موبایل و خونشون زنگ زدم نتونستم پیداش کنم..
ماه ها بعد پیداش شد..
بازهم حرفهایی میزد که من ازش سر در نمیاوردم..
انگار میخواست بگه که از اینجا رفته و داره کارهای مهمی رو انجام میده..
حرفاش کمی ترسناک بود و عجیب..
زیاد نموند و رفت..
با اینکه شماره ی جدیدش رو بهم داد ولی هیچ وقت به اون شماره جواب نداد و منم تا امروز نتونستم پیداش کنم..
چند سالِ پیش یکی از همسایه هاشون رو دیدم و در موردِ دوستم سوال کردم اما اون هم اظهارِ بی اطلاعی کرد..
گفت: خونشون رو فروختن و رفتن ولی نمیدونم به کجا..
قرار شد اگر خبری ازش بدست آورد به من بگه که تا به امروز هیچ خبری نشده..
اون شماره هایی که ازش دارم همه خاموش هستن و کسی بهشون جواب نمیده..
فقط تلفن خونشون جواب میده که اون هم صاحبِ جدیدِ خونه هستش و وقتی ازشون پرس و جو کردم که اینا کجا رفتن، اظهارِ بی اطلاعی کردن..
خلاصه از هر کس و هرجا که سراغش رو گرفتم نتونستم پیداش کنم..
اون شب که خوابش رو دیدم خیلی دلم براش تنگ شد..
روزهای خیلی خوبی باهم گذروندیم..
نمیدونم کجاست تا برم و بهش بگم حالا میدونم عاشق شدن یعنی چی..
حالا میدونم لذتِ داشتنِ یه یادگاری از کسی که دوستش داشتی چقدر زیاده..
حالا میتونم درکت کنم و به عشقت احترام بذارم..
اما اون کجاست؟!
اونم مثلِ همه ی آدمهایی که وابستشون شدم و برام مهم بودن تنهام گذاشت و رفت و من حالا فقط میتونم توی ذهنم بیارمش و باهاش خاطره بازی کنم..
میتونم دلتنگش بشم و براش اشک بریزم..
مثلِ تمامِ آدمهایی که تنهام گذاشتن و رفتن و من فقط میتونم به یادشون اشک بریزم..
راستی چرا هر کسی رو که دوست داری یه روز بی خبر میره و تنهات میذاره؟!

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *