کورونا


کورونا

بعد از چند روزی غیبت، دوباره سر و کله ام پیدا شد..
توی این مدتی که نبودم، همش فکرم پیشِ اینجا بود..
دو سه روز پیش یه سری به اینجا زدم، اما هر کاری کردم دیدم سایت بالا نمیاد که نمیاد..
فکر کردم مشکلی پیش اومده و سایت از دسترس خارج شده..
سریع با پشتیبانی تماس گرفتم تا دلیل رو جویا بشم، اما اونا گفتن که مشکلی نیست و همه چیز رو به راهه..
خلاصه با کمی اینور اونور کردن، متوجه شدم که سایتم با اینترنتِ مخابرات بالا نمیاد!
این دیگه نوبره والا!
البته هنوز از مخابرات پیگیرِ علتش نشدم..
اما از این چند روز بگم که واقعا حالم بد بود و فقط و فقط درد میکشیدم..
اولش از دردِ پهلو هام توی یک نیمه شبِ سرد شروع شد و بعدش به عفونت و سنگِ کلیه و مشکلاتِ دیگه رسید..
توی این چند روز اونقدر درد کشیدم که آرزو میکنم خدا دشمنم رو هم به این درد گرفتار نکنه..
از یه طرف کلیه و درد شدیدِ پهلو هام و از طرف دیگه خبرِ انتشارِ این کورونای لعنتی که حسابی آخرِ سالی همه چیزو به هم ریخته..
نمیدونم این دیگه چه بلایی بود که دچارش شدیم و معلومم نیست، تا کی میخواد ادامه دار باشه..
بعضی مواقع به قدری دردم زیاد میشد که هیچ مُسَکِن و دارویی ساکتش نمیکرد..
چند بار مجبور شدم خودم رو به اورژانس برسونم و با تزریقِ مُسَکِنِ قوی کمی دردم آروم میشد..
بارِ اول که به اورژانس رفتم، شنیدم که پرستارها و دکترِ اورژانس، در باره ی بیمارِ کورونایی صحبت میکنن..
پرسیدم: خانمِ دکتر آیا توی این بیمارستان بیمارِ کورونایی داریم؟ و ایشون پاسخشون مثبت بود..
جالب اینکه تا اون روز هنوز در استانِ ما وجودِ بیمارِ کورونایی به طورِ رسمی اعلام نشده بود و زنجان جزوِ استانهای پاک به شمار میرفت..
چند روزِ بعدش هم دوباره به یک بیمارستانِ دیگه مراجعه داشتم و دکترِ اونجا کلی دعوام کرد که چرا به اون بیمارستان رفتم و ازم خواست سریع اونجا رو ترک کنم و حتی از بخشِ تزریقاتِ اون بیمارستان هم استفاده نکنم..
خب من سابقه ی بیماریِ ریوی دارم و این کورونای لعنتی، می تونه برام کشنده باشه..
این در حالی بود که باز هم استانِ ما تنها استانِ پاک در کشور بود و به طورِ رسمی اعلام نشده بود که بیمارِ کورونایی داره..
خب این برام جای سوال بود که آیا آمارِ رسمی که هر روز ارائه میشن درست هستن یا نه؟!
الان که دارم این مطلب رو مینویسم، طبقِ اخبارِ رسمی در استانِ ما ۵۳ نفر بیمارِ کورونایی وجود داره که متاسفانه ۴ نفرِ اونها فوت شدن..
هردفعه آخرِ سال که میشه امیدوار میشیم که سالِ جدید بهتر باشه اما متاسفانه بهتر که نمیشه هیچ، بدتر هم میشه..
اون از اولِ سال که سیل همه ی مردم رو بیچاره کرد و اینم از آخرش که این کورونای لعنتی توسط چینی های فلان فلان شده توی کلِ دنیا پخش شد..
حالا از اتفاقاتی که در طولِ سال افتاد میگذرم و ازشون فاکتور میگیرم..
به هر حال خودتون خوب در جریانِ همشون هستین و گفتنش هیچ فایده ای نداره..
اگه امروز رو حساب نکنیم دقیقا ده روزِ دیگه از سالِ نحسِ ۹۸ باقی مونده و جمعه ی هفته ی آینده روزِ اولِ سالِ ۹۹ خواهد بود..
راستش شروع به نوشتن که کردم هیچ چیزی رو تو ذهنم آماده نکرده بودم و همینطوری کشککی دارم مینویسم..
الان یه لحظه خواستم اتفاقاتِ خوبی که امسال افتاده بود رو مرور کنم اما هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد..
امسال نه مسافرتی رفتیم نه مراسمی داشتیم و نه خاطره ی شیرینی رقم خورده..
تلخترین اتفاق هم مرگِ مادربزرگِ عزیزم بود که خیلی دوستش داشتم..
البته یکی دوتا سفرِ کوتاه داشتم که یکیش همون عید بود که با خانواده به شمال رفتیم و دیگری یه سفرِ کوچولو به تهران..
بعد از اون دیگه درگیر بودم با مشکلاتِ زندگی و مسائل تکراریِ روز که تقریبا در مورد اونها در طولِ سال نوشتم و خوندید..
نمیدونم این آخرین پستِ امسالم خواهد بود یا نه..
شاید بعدا که حالم کمی بهتر شد چیزهای امیدوار کننده ای نوشتم..
الان که حسابی نا امید و پریشان خاطر هستم و یه حسِ نگرانیِ مسخره ای دارم..
شایدم اصلا چیزی ننوشتم که در اون صورت سالِ بعد میبینمتون..
اصلا نمیخوام امسال هیچ آرزویی بکنم..
میخوام ولش کنم به حالِ خودش..
بذار هرچی که میخواد بشه..
امسال که عیدِ نوروزی نیست..
با این موجِ بیماری و توصیه ی مسئولین که میگن: همه باید توی خونه بمونن که دیگه عیدی باقی نمیمونه..
البته اونها راست میگن و باید هممون مراعات کنیم تا خدایی نکرده گرفتارِ این بیماریِ لعنتی نشیم..
پس حسابی مراقبِ خودتون باشید و نظافت رو رعایت کنید تا به امیدِ خدا زودتر از این مرحله هم رد بشیم و در مرحله ی بعد به جنگِ اژدها بریم..
خخخخخخ!
والا دیگه..!
خوشی که به ما ایرانی جماعت نیومده..
هر چی جلوتر میریم، مشکلات سخت تر و گرفتاری ها بیشتر میشن..
تازه اگر این کورونا هم سر و کلش پیدا نمیشد باز با این گرونی و بی پولی عیدی نداشتیم که بخواییم توش خوش بگذرونیم..
حقوقهای ما اندک و قیمت اجناس سر به فلک کشیده..
جالبه این آخرِ سالی ۳۰ درصد حقوقهای همکارانِ رسمی و پیمانی رو افزایش دادن و ما قراردادی های بدبخت با همون سنار شاهی حقوق باید بسازیم که کفافِ ده روز رو نمیده، چه برسه به عید و چیزهای دیگه..
وااااای چقدر دارم غر میزنم!!
چه کنم که دلم پر از شِکوِه و شکایته و جایی جز اینجا ندارم که ازشون بگم و بنویسم..
این روزگار و آدماش جز غم و غصه چیزی واسم نذاشتن و اینه که من تقریبا هیچ روزِ شاد و پر خاطره ای ندارم تا بخوام راجع بهش بنویسم..
پس بهتره زحمت رو کم کنم و برم دنبالِ کارم..
حسابی مواظبِ خودتون باشید و اگه تا آخرِ سال نیومدم حلالم کنید..
براتون بهترین ها رو آرزو میکنم..

پی نوشت

زندگی مثلِ یه قطار میمونه..
تو مسیرش کلی ایستگاه هست که میتونی پیاده شی و بگردی..
ممکنه بهت خوش بگذره و کلی خاطره ی شیرین برات درست کنه..
یا برعکس خیلی تلخ باشه و ناراحتت کنه..
ولی موضوع اینجاست که هیچ کدوم از این ایستگاه ها، مقصدِ نهاییِ ما نیستن و در هر صورت ما باید به مسیرمون ادامه بدیم و اون ایستگاه ها رو پشتِ سر بذاریم..
موندنِ بیشتر تو هر کدوم از این ایستگاه ها ما رو از مقصدِ نهایی مون دور میکنه..
تو زندگی هم اگه قرار باشه برای هر کدوم از خوشی ها و ناخوشی های موقت وقتِ اضافه بذاریم و هدف رو فراموش کنیم بازنده خواهیم بود..
باید یاد بگیریم که همه چیز، چه خوب، چه بد، میگذره و فکر کردن به گذشته ما رو از حالمون و نهایتا آینده دور میکنه..
هرچه امروز هست از آنِ امروز است و فردا آغازی دیگر و پایانی دیگر رقم خواهد خورد..
دلت را بتکان، اشتباهاتت که افتاد بگذار همانجا بماند..
فقط از لابلای آنها یک تجربه بیرون بکش..
اشتباه کردن اشتباه نیست، در اشتباه ماندن اشتباه است..
کاش خودم هم بتونم به اینی که نوشتم عمل کنم..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *