لحظه ها رو با تو بودن


لحظه ها رو با تو بودن

شنبه پنجم بهمن ماهِ ۹۸٫٫
چیزی به پایانِ ساعاتِ کاری نمونده..
کسل و بی حال و بی حوصله ام..
موبایلم زنگ میخوره..
پشتِ خط، مادرمه..
سعی میکنم خودم رو سرحال نشون بدم..
آخه دیروز که واسه ناهار پیشش بودم خیلی حرف نزدم و اون همش شاکی بود که چرا ساکتی و هیچی نمیگی..
گفتم: حرفی نیست، از چی بگم مادر جان؟!
میگفت: از وقتی اومدی همش سرت تو اون گوشیِ لعنتیه و لام تا کام حرف نمیزنی..
راست میگفت..
دیروزم حوصله نداشتم و کسل بودم..
گوشی هم بهانه بود، الکی بالا پایینش میکردم، مثلِ گذشته ها که خیابونها رو متر میکردم..
بعدِ حال و احوال پرسی، خبرِ برگشتنِ داداشم رو داد..
مدتی بود ازمون دور بود و دلتنگش بودیم..
بعدش هم گوشی رو بهش داد تا باهاش صحبت کنم..
گفتم: سلام داداش، خدا رو شکر که اومدی، امیدوارم همیشه پیشمون بمونی..
کمی از مشکلاتش گفت و از آینده ی نا معلومش اظهارِ نگرانی کرد..
گفتم: همه چیز درست میشه داداش نگران نباش، حالا بعدا میبینمت و از نزدیک باهم صحبت میکنیم..
بعدش هم خداحافظی کردم و مشغولِ جمع کردنِ وسایلم شدم..
خوشحال بودم که برگشته ولی انگار خیلی نمیتونستم حسِ خوشحالی داشته باشم..
خدایا چقدر بی تفاوت شدم!
نکنه اونقدر سنگ بشم که بود و نبودِ کسی برام فرق نکنه..
شاید هرکی بود همون لحظه به دیدنش میرفت و به آغوشش میکشید..
اما من هنوز به دیدنش نرفتم..
میدونم هست و از بودنش خوشحالم اما این خوشحالی خیلی کم به نظر میرسه..
نه! من نمیتونم یه آدمِ بی احساس باشم!
به سمتِ خونه راه می افتم..
دیشب باز برف باریده و هوا خیلی خیلی سرده..
توی ماشین روی صندلی کِز میکنم و تا خونه هیچ حرفی با راننده رد و بدل نمیشه..
غرق در افکارم هستم که متوجه میشم، راننده ترمز کرده و داره خداحافظی میکنه..
ازش تشکر و خداحافظی میکنم..
پیاده میشم، در رو میبندم و به سمتِ ورودیِ ساختمان حرکت میکنم..
گوشیمو از جیبم در میارم و با یک تماس قرارِ ملاقات با یکی از دوستانم تنظیم میکنم..
دوست ندارم تو خونه بمونم..
وارد ساختمون میشم..
چقدر داخلِ ساختمون خلوت و سرده..
تازه تاریکم هست..
انگار سالهاست کسی پاشو اینجا نذاشته..
دکمه ی آسانسور رو فشار میدم و منتظر میشم تا برسه..
در باز میشه و سوار میشم..
طبقه ی نهم..
در آسانسور رو میبندم و کفشامو در میارم..
کلید رو توی قفل میندازم و در رو باز میکنم..
صدای زنگِ گوشیم در میاد..
بله..
جانم، سلام، خوبی؟!
آره زنگ زدم جواب ندادی..
ناهار میخورم برم پیشش، تو هم نیم ساعتِ دیگه اونجا باش..
باشه.. خداحافظ..
خب یه نفرِ دیگه هم به جمعمون اضافه شد..
کاپشنم رو در میارم..
آبی به سر و صورتم میزنم و ناهارم رو میخورم..
اصلا نمیدونم چی دارم میخورم..
حتی مَزَش رو هم احساس نمیکنم..
آماده ی رفتن میشم..
دوباره کاپشنم رو میپوشم و هد بندم رو دورِ سر و گوشام میپیچم..
گوشیمو در میارم و درخواست اسنپ میکنم..
کفشامو میپوشم و در رو میبندم و سوارِ آسانسور میشم..
صدای آلارمِ گوشی میگه که یه راننده درخواست رو پذیرفته..
صفحه ی اعلانات رو باز میکنم..
بله، یه پژوی نقره ای..
روش کلیک میکنم ولی دیگه مشخصاتش رو نگاه نمیکنم..
به طرفِ ورودیِ مجتمع راه می افتم..
هنوز بَرفا رو پارو نکردن و کمی برف توی کفشام میره..
اهمیتی نمیدم و به راهم ادامه میدم..
به ورودی میرسم..
خیابون شلوغه و ماشینا میان و میرن..
یه ماشین روبروم وایساده، ولی شک دارم که ماشینِ منه یا نه!
هد بندم رو باز میکنم تا بهتر صداها رو بشنوم..
خانمی از تو ماشین میگه: آقا شما اسنپ خواسته بودین؟!
جواب میدم بله و به سمت ماشین حرکت میکنم..
متوجه مشکلِ بیناییم میشه و میپُرسه: نیاز به کمک دارین؟!
تشکر میکنم و میگم: نه نیازی نیست..
کم پیش میاد که یه خانم، راننده ی اسنپ باشه..
البته توی شهرِ ما اینطوریه..
درِ عقب از سمتِ راننده رو باز میکنم و سوار میشم..
سلام میدم و خسته نباشید میگم..
اونم با خوش رویی جوابم رو میده و حرکت میکنه..
کیفم رو روی صندلی پرت میکنم و هد بندم رو میذارم توی جیبم..
عسا رو تا میکنم و توی کیفم میذارم..
گوشیمو از جیبم در میارم و اسنپ رو چک میکنم..
بله خودروی پژو، به رنگ نقره ای و پلاک فلان و مبلغِ فلان..
به اسمِ راننده که میرسم دلم هُری میریزه پایین..
خانمِ ….. محمدی..
بازم یه تشابهِ اسمی..
ای لعنت به این شانس..
چه ها که از این اسم بر سرم نیومد..
هرجا که میرم اسمش به گوشم میخوره..
چقدر زیادن آدمایی که باهاش تشابهِ اسمی دارن..
و چقدر اسمش قشنگه..
وقتی روی لبام میارمش و تکرارش میکنم حسِ قشنگی بهم میده..
خانمِ راننده ضبطِ ماشینش رو پلی میکنه و با آهنگش آسمونِ دلم رو بیشتر ابری میکنه..
لحظه ها رو با تو بودن، در نگاهِ تو شکفتن..
حسِ عشقو در تو دیدن، مثلِ رویای تو خوابه..
با تو رفتن، با تو موندن، مثلِ قصه تورو خوندن..
تا همیشه تورو خواستن، مثلِ تشنگیِ آبه..
اگه چشمات منو میخواست تو نگاهِ تو میمردم..
اگه دستات مالِ من بود جون به دستات میسپردم..
حالا واردِ خیابونِ اصلی شدیم..
قطره اشکی از گوشه ی چشمم میچکه و از روی صورتم سُر میخوره و روی پشتِ دستم می افته..
سعی میکنم دیگه گوش ندم..
خجالت میکشم بهش بگم که خانم، اگه ممکنه ضبط رو خاموش کنید..
آخه باید به همه ی کسایی که اسمشون هم اسمِ تو هستش احترام گذاشت..
اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم..
اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم..
بی تو اما سر سپردن، بی تو و عشقِ تو بودن..
تو غبارِ جاده موندن، بی تو خوبِ من محاله..
بی تو حتی زنده بودن، بی هدف نفَس کشیدن..
تا ابد تورو ندیدن، واسه من رنج و عذابه..
اگه چشمات منو میخواست تو نگاهِ تو میمردم..
اگه دستات مالِ من بود جون به دستات میسپردم..
اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم..
اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم..
دارم از پنجره ی ماشین بیرون رو نگاه میکنم..
سعی میکنم راننده متوجهِ اشکام نشه..
بیناییم خیلی کم شده اما هنوز میتونم درختهای کنارِ خیابون رو که برف روی شاخه هاشون نشسته تشخیص بدم..
ماشینا با سرعت از کنارِ هم رد میشن و گاهی آبِ تویِ چاله چوله ها رو به اطراف میپاشن..
برف رو که نگاه میکنم بیشتر احساسِ سرما میکنم..
حالا آهنگ دوباره ادامه میده..
توی آسِمونِ عشقم غیرِ تو پرنده ای نیست..
رویِ خاموشیِ لب هام جز تو اسمِ دیگه ای نیست..
توی قلبِ من عزیزم هیچ کسی جایی نداره..
دلِ عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره..
اگه چشمات منو میخواست تو نگاهِ تو میمردم..
اگه دستات مالِ من بود جون به دستات میسپردم..
اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم..
اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم..
لحظه ها رو با تو بودن..
آهنگ تموم شده و من حواسم به اشکام نیست که همینطوری دارن میریزن..
خانمِ راننده متوجهِ اشکام شده انگار..
پس نامردی نمیکنه و همین آهنگ رو دوباره پلی میکنه..
دیگه صدای آهنگ رو نمیشنوم..
خیره شدم به ساختمون ها و درختها و ماشین های کنارِ خیابون که تند و تند از جلوی چشمام رد میشن..
حالا فقط صورتِ قشنگِ تو جلویِ چشمام نقش بسته..
بارها توی ماشین کنارت نشسته بودم و دست توی دستت از همین خیابونها گذشته بودیم..
حالا چطور میتونم فراموشت کنم؟!
داریم به مقصد نزدیک میشیم..
آهنگ عوض شده..
قسم نخور به جونم، که بی قسم میدونم، نورِ ستاره ی تو، رفته از آسِمونم..
چشام اشکی نداره، برای تو بباره، یه قلبِ پاره پاره، قسم خوردن نداره..
نگینی بودی بر انگشترِ من..
امیدی بر دلِ عاشقترِ من..
تو که آتش زدی بر هستیِ من..
به باد دادی چرا خاکسترِ من..
به مقصد رسیدیم..
هد بند رو میبندم و کیفم رو بر میدارم..
خانمِ راننده پیاده میشه و در رو برام باز میکنه..
ازش تشکر میکنم و سعی میکنم به صورتش نگاه نکنم..
در رو آروم میبندم، خداحافظی میکنم و آروم دور میشم..
یکی دو تا کوچه رو پشتِ سر میذارم و پیشِ دوستم میرسم..
کنارش میشینم و بی مقدمه تعریف میکنم براش از آنچه که گذشته و خواهد گذشت..
حالا دیگه تو رو از یاد بردم..
دیگه بهت فکر نمیکنم..
تا شب، غرقِ انجامِ کارهای مختلف میشم..
وقتی میرسم خونه دیگه هیچ اثری از تو و اسمت نیست..
اون شب هم میگذره و صبح میشه تا زمانی که یکبارِ دیگه یه تشابهِ اسمی، یه بوی عطرِ آشنا، یه خاطره ی شیرین یا یه اتفاقِ عاشقانه تورو به یادِ من بیاره و اون وقت دوباره لحظه های با تو بودن برام تکرار میشه..
و اون وقته که اشکام جای خالیِ تورو برام پر خواهند کرد..

پی نوشت

گفت: چِطِه جوون، تو خودتی؟!
از سرِ میدون که سوارت کردم، هی زل زدی به گوشیت و قنبرک زدی!
هیچی نگفتم..
گفت: از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت و رفت؟!
آره! حتما گذاشته رفته..
همشون میرن، همشون..
اصلا میان که برن..
هیچی نگفتم..
گفت” درسته دور و زمونه ی ما از این گوشی ها نبود تا هی عکسش رو نگاه کنی و هی زخمِ دلت تازه بشه، اما ما هم کلی پیغام و پسغام میدادیم به هم..
بعدش یهو میدیدیم تو کوچمون عروسی شده و یار رفته که رفته..
ما موندیم و شبای بی انتها..
هیچی نگفتم..
گفت: اما مرد باش بالاخره فراموشش میکنی، بِهِت قول میدم..
جوری که حتی اسمش هم یادت نیاد..
گفتم: آقا دستت درد نکنه سرِ چهار راه پیاده میشم..
کرایه رو که بهش دادم، دیدم روی مچِ دستش با خالکوبی نوشته: “….”


خلوت دل

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

2 دیدگاه در لحظه ها رو با تو بودن

  • ط  می گوید:

    با سلام.بسیار عالی.آقا محسن.دل تون شاد

    0
    • محسن  می گوید:

      درودی دگر بار.
      خوشحالم مورد پسند بوده.
      شما هم شاد و سلامت باشید

      0

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *