اگر پاییز نویسنده بود


اگر پاییز نویسنده بود

میگم: پاییز اگه خواننده بود، صداش عینِ صدای بنان بود..
وقتی که با اوجِ غمِ توی صداش میگه:
ای الهه ی ناز، با غمِ من بساز..
میگه: چقدر ملتمسانه و غریبانه!
میگم: یا اگه میخواست دکلمه بخونه، صداش عینِ صدای خسرو شکیبایی بود..
اونجا که با یه طعنه ی تلخی میگه:
حالِ همه ی ما خوب است اما تو باور نکن..
میگه: چقدر صبور و دلتنگ!
میگم: اگه پاییز دختر بود میشد آنه شرلی..
اینبار اون میپره وسطِ حرفم و میگه:
وقتی با موهای قرمز و بافته شدش، لابلای تکرارِ غریبانه ی روزهاش حقیقت رو جستجو میکنه..
لبخند میزنم و لبخند میزنه..
میگم: پاییز اگه شاعر بود حتما میشد هوشنگِ ابتهاج، که با یه حالِ دیوونه ای میگه:
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی..
میگه: چقدر اسیر، عاشقانه، اما تلخ!
میگم: پاییز اگه نقاش بود حتما میشد ونگوگِ بدونِ گوش..
گوشه گیری یه هدیه ی خاص بود براش..
هیجان زده میگه: چقدر خاص و دیوونه!
میگم: آره جونم، خلاصه که پاییز یه آدمِ ترک شده و تنهاست که هنوزم مهربونه..
میگه: مگه آدمای تنها مهربون نیستن؟!
میگم: چرا خب، هستن..
تو میدونی چقدر سخته که یه طرفه مهربون باشی؟!
ببین موهامو، سفید شدن..
میگه: یعنی تو هم یه طرفه عاشقی؟!
میگم: راستی اگه پاییز نویسنده بود حتما میشد من..
وقتی که ذره ذره ی وجودم رو میدمم توی کلمه هام تا بشه عمیقتر نفَس کشید..
دستش رو میذاره زیرِ چونش، زل میزنه به کاغذِ مچاله شده ی روی میز و میگه: چقدر پاییز وار تنهایی!!

پی نوشت

میگه: آدمای مهمِ زندگیمون باید خیلی عمر کُنَن..
اصلا بیجا میکنن زودتر از ما بِمیرن..
میگم: مگه مرگ دستِ خودِ آدماست؟!
وقتش که برسه دیگه هیچکس نمیتونه کاری بکنه، همه یه روز میرن..
میگه: آره دستِ خودِ آدمه..
باید مراقبِ حالِ خوبِ خودشون باشن..
باید بدونن که باید بمونن..
باید فکرِ رفتن و زود رفتن رو از سرشون بیرون کُنَن..
میگم: ای بابا، حالت خوشه!
آدما با اون ناجور بودنشون یه کاری کردن که دیگه به مرگ و نبودنِ کسی فکر نمیکنن..
حتی به مهم بودن یا نبودنشون هم فکر نمیکنن..
فقط تو فکرِ این هستن که چطوری تو هیچ حسی گیر نکُنَن..
نه اومدنشون، نه رفتنشون، نه موندنشون، نه مردنشون، نه دوست داشتنشون، نه دوست نداشتنشون، اصلا هیچ چیشون..
تو فکرِ اینم که یه جوری تنهای تنها بشم که تو بی کسی بپوسم ولی دیگه داغون نشم..
از به هم ریختن و آوار شدن و هی خودم رو جمع و جور کردن و هی خودم رو دوباره ساختن خسته شدم..
از تماشای دوباره و دوباره و دوباره ی ویرونه های خودم خسته شدم..
حواست نیست، هیچکس حواسش نیست..
حواست نیست آدما دارن با هم چیکار میکنن!!

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *