الان کجایی؟


الان کجایی؟

من مثلِ همه نمیپرسم که من کجام، اینجا کجاست..
میپرسم که تو کجایی؟!
تو کجا سرت مشغوله؟!
دلت به چی گرمه؟!
من که دلم به بودنِ تو گرم بود..
همه ی مشغولیت هام برای بودن با تویِ دیوونه بود..
تو کجایی، تو قلبم؟!
آره.. تو قلبمی..
من وصلت کردم به قلبم..
به زندگیم آرامش بودی دیوونه..
من کجام، تو قلبت؟!
نه، نه تو قلبت نیستم، دیگه تو قلبت نیستم..
من و هر چیزی که به من مربوط میشد رو پرت کردی از قلبت بیرون..
من چیزی کم نذاشتم، خودت بیخودی رفتی..
خودت گفتی شاید مجبور شی بزنی زیرِ تمامِ حرفای عاشقونت، همه ی قول و قرارات..
همین کار رو کردی دیگه..
گفتی با من عشقم میمونی، با آرامشی که بینمون هست میمونی..
گفتی پای همه ی حرفات میمونی، قول دادی، قولِ مردونه..
قولِ مردونه اینجوریه آخه؟ بعدِ یه مدت میزنن زیرش؟!
آخه دیوونه رفتی که چی بشه؟!
رفتی که چی؟ چرا همه چیز رو با خودت بردی؟!
که من دست بکشم از دوست داشتنت؟!
که من بمیرم؟!
که هر روز این زندگیِ کوفتی رو فحش بدم؟!
کجایی؟ تو قلبمی؟!
آره، آره تو قلبمی..
تو قلبی که مرده تو هنوز نبض میزنی؟!
تو توش جریان داری؟!
قلبم مرده ولی تو توش جریان داری..
یادته بهم میگفتی دیوونه؟!
من دیوونه بودم اما دیگه نیستم..
بعدِ نبودت دیوونه شد روانی..
منِ روانی با کسی مشغول نمیشم..
مثلِ تو نیستم که سرم با هر کی مشغول شه..
توی این سرِ لعنتی فقط فکرِ تو جریان داره..
ولی تو مشغول باش باهاش خب! مشغول باش!
فقط منو هیچ وقت فراموش نکن..
قول بده که این روانی رو فراموش نکنی..
قول بده که دیوونت رو فراموش نکنی..
البته قولت قول نیستا، ولی تو قول بده..
با همین قولِ الکیت هم خوشم..
الان کجایی؟ الان کجام؟!
کجایی هوم؟!

پی نوشت

بیرحمانه ترین قصه ی تاریخ، تقدیری بود که رفتنِ تو را برایم رقم زد..
از آن رفتن هایی که هیچ نمیباید..
تلخ مینویسم چون طعمِ تقدیر برای من تلخترین مزه ی دنیا بود..
کاش دلت را جا میگذاشتی..
چشمانِ انتظارِ مرا پاسخی میدادی..
رویای من باشی و در دنیای دیگری..
این غم انگیزترین حالتِ عاشق شدن است..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *