باشد دوباره عشق


باشد دوباره عشق

گاهی زمان به حادثه، زنجیر میشود..
گاهی هوا عجیب نفسگیر میشود..
گاهی نگاهِ عقل، کمی تار میشود..
گاهی خطا، منوط به تکرار میشود..
گاهی امید داری و تقدیر دشمن است..
گاهی قفس، تقابلِ منقار و آهن است..
گاهی زمان، به لحظه ای ناگاه میکشد..
گاهی قلم، به جای گلو آه میکشد..
گاهی قلم، به روحِ ورق، چنگ میزنَد..
گاهی نوشتن است، که آهنگ میزنَد..
گاهی غرور، زخمی و بازیچه میشود..
گاهی بدونِ اینکه بفهمی، چه میشود..
میبینی یک غریبه، عزیزت شده، عزیز..
لبخندِ یک نفر، همه چیزت شده عزیز..
میبینی یک نفر همه ی هستی ات شده..
تنها عصای دوره ی بی دستی ات شده..
این دوره را به عقد ثریا نمیدهی..
یک جفت چشم را به دنیا نمیدهی..
با خنده هاش خستگی ات خواب میشود..
او آب میخورد تو دلت آب میشود..
خواهش زیاد میکنی اما چقدر سخت..
باز اعتماد میکنی اما چقدر سخت..
وقتی تویی و غربت و تقدیرِ دستِ باد..
تنها پناه، حسِ غم‌انگیزِ اعتماد..
پیشِ غرورش غم‌زده را دار میزنی..
پیشش برهنه میشوی و زار میزنی..
با او از انتهای دلت حرف میزنی..
از عمقِ عقده های دلت حرف میزنی..
بیچاره میکنند تو را اضطراب ها..
تکرار میشود فریبِ سرابها..
اینبار هم تو ساده و یکدست میروی..
اینبار هم چه ساده تو از دست میروی..
اینبار هم تویی و تمنا و دستِ رد..
در نردِ عشق، باز تو تاسِ بی عدد..
در پیشگاهِ عقل، چرا خم نمیشوی؟!
ای دل چه مرگت است که آدم نمیشوی؟!
از او به تاب و از تو تمنا فقط همین..
از او کرشمه و از تو تماشا فقط همین..
مسرور میکند دلِ مجنونِ ساده را..
اسرارِ یک تبسمِ لیلا فقط همین..
دلبستگی، همیشه بد آغاز میشود..
از چند سلام و بفرما فقط همین..
حظ میکنی از اینکه کنارت نشسته است..
بی هیچ فکر و صحبتِ فردا فقط همین..
ما دستمان به سقفِ اجابت نمیرسد..
او از ستاره هاست تو از ما فقط همین..
او با سلاحِ قهر، تو مجروح و بی سلاح..
او با سپاهِ ناز، تو تنها فقط همین..
باشد دوباره عشق، ولی آخرش که چه؟!
تو مانده ای و یک دلِ رسوا فقط همین..

پی نوشت

یه روزی توی زندگیم، فکر میکردم آدما هیچ وقت نمی تونن، نسبت به کسی که یه جای زندگیشون عاشقش بودن، بی رحم باشن و بی رحمی کنن!
فکر میکردم تهِ تهش، وقتِ رفتن یه نگاهِ عاشقانه ی غمگین به معشوق میندازن و با گونه های خیسِ از اشک میرن که خاطره بشه..
اما اشتباه میکردم!
چون عاشقا هم آدمن و همه ی آدما، یه دلِ بی رحمِ خاموش تو وجودشون دارن، که وقتِ رفتن روشن میشه و با یه نیشخندِ وحشتناک، همه ی خاطره ها رو فرو میریزه..
وقتی که دست تو دستِ یکی دیگه، مسیری که تا رسیدن به من اومده بودی رو میرفتی دیدم، لبخندِ وحشتناکتم دیدم..
تازه اون موقع بود که فهمیدم، همه ی آدما میتونن بی رحم باشن..
ولی عاشقای شکست خورده بیشتر..
خیلی بیشتر..
خیلی خیلی بیشتر..

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *