از یه جایی به بعد


از یه جایی به بعد

از یه جایی به بعد، حرفی واسه گفتن نداری..
ساکت بودن رو، به خیلی از حرفا ترجیح میدی و میری تو لاکِ خودت..
از یه جایی به بعد، از اینکه دوست داشته باشنت میترسی..
جای دوست داشته شدن ها، توی تن و فکر و قلبت می سوزه..
از یه جایی به بعد، فقط یه حس داری..
اونم حسِ بی تفاوتی..
نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی و نه از دوست نداشتن ها ناراحت..
از یه جایی به بعد، توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه میکنی!
از یه جایی به بعد، دوست نداری هیچ کس رو به خلوت خودت راه بدی، حتی اگه تنهایی کلافت کرده باشه..
از یه جایی به بعد، وقتی کسی بهت میگه دوسِت دارم لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری..
از یه جایی به بعد، مرضِ چک کردنِ موبایلت خوب میشه..
دیگه رو سایلنت نمیزاریش..
حتی یه وقتایی یادت میره گوشی داری..
دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بزاری یا اس ام اسی بی جواب بمونه..
از یه جایی به بعد، دیگه دوست نداری چیزی درست شِه!
فقط دلت میخواد که همه چیز تموم شِه، تمومِ تموم..
آدم از یه جایی به بعد، دیگه حالش خوب نمیشه!
هر روز دلت برای یه آغوشِ امن تنگ میشه، اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمیکنی..
یه وقتایی هم هست که دیگه دلت نمیخواد کسی به زندگیت اضافه شِه..
دیگه حتی حوصله ی اینم نداری که بشنوی: “چرا مسیجمو دیر جواب میدی؟”..
دیگه اصلا دلت نمیخواد یه دقیقه از روزت رو صرفِ این کنی که متقاعدش کنی دوستش داری..
گوشیتو میندازی کنار و به زندگیت میرسی..
نمیخوای تا دیر وقت بیدار بمونی و منتظرِ شب خوش گفتنش باشی..
یه شارژ دو تومنی، کمِ کم یه هفته میمونه واست..
با هر کدوم از دوستات چه پسر و چه دختر حرف میزنی و نگرانِ این نیستی که پس فردا بگه: “فلانی کی بود؟”!
یه وقتایی انقد “تنهـــاییت ” واست ارزشمند میشه که دیگه جای خالیِ کسی تو زندگیت حس نمیشه..

رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاریست

رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاریست
رودِ تنهاییِ من ماضیِ استمراریست

زندگی مثلِ همین قصه ی تنهاییِ من
اختیاریست که در ذاتِ خودش اجباریست

دل که دل نیست، بلوری‌ست که از فرط غبار
مثلِ یک ظرفِ عتیقه، تَهِ یک انباریست!

موشها ذهنِ مرا، روحِ مرا میکاوند!
چند وقتی‌ست میانِ تنِ من حفاریست

دره ها حاصلِ زخمی‌ست که از تنهایی
بر تنِ کوه فرود آمده، زخمش کاریست

گاه گِردِ سرِ من کُلِ جهان می‌گردد
قصه ی مبهمِ دیوانگی ام ادواریست

غیر تنهاییِ بی واژه و گسترده ی من
هر چه در چشمِ جهان هست همه تکراریست

گاهگاهی دلِ خود را به دلِ من بِسپار!
رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاریست

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *