آذر ۱۳۹۵

ارشیو ماهانه آذر ۱۳۹۵



یلدای بی تو

باز هم یک سال دیگه گذشت و شب یلدا….

ادامه مطلب

پاییز هزار رنگ و زیبا, خدا نگهدار…

پاییز از لحظه های زرد پنجره سرازیر شد…
تنها و سرریز از غربت…

ادامه مطلب

برف میبارد…اما, خسته ام…

خسته ام… از صبوری خسته ام…
از فریادهایی که در گلویم خفه ماند…

ادامه مطلب

م, مثلِ مَرد

این مطلب رو توی وبلاگ یک خانم خوندم…

بالاخره یکی پیدا شده که درد ما مردها رو تا حدی بفهمه…

ادامه مطلب

هفته ای که گذشت

بعد از یه غیبت چند روزه بازم برگشتم…

ادامه مطلب

یه انرژی مثبت و یه مسافرت

یه صبح زیبا با یه انرژی مثبت از سمت خدا…
یه بارون قشنگ صبحگاهی که حالم رو خیلی خوب کرد…

ادامه مطلب

چرا رفتی, چه کاری بود؟!

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!

ادامه مطلب

به گمانم خدا هم عاشق شده بود

کشتی خدای من سال هاست بعد عبور از مرز نزدیکی ،لنگر انداخته و در وجودم پهلو گرفته.

ادامه مطلب

موهایی تراشیده و بی حوصلگی های من با پیانو

با گذشتن یک شب و صبح بسیار سرد وارد آذر ماه شدیم….
آبان ماه نود و پنج هم تموم شد و ماه آخر فصل پاییز از راه رسید…

ادامه مطلب