شاید این آخرین پستم باشه.


شاید این آخرین پستم باشه.

دیشب میخواستم یه بیت شعر رو توی گوگل سرچ کنم…
یه بیتش که یادم مونده بود رو نوشتم و اینتر رو فشار دادم…
گوگل هم مثل همیشه کلی سایت و وبلاگ آورد که شعر مورد نظر من رو توی پست هاشون داشتن…
چند تایی رو باز کردم و مطالعه کردم ولی مطلب مورد نظرم رو توشون پیدا نکردم…
همینطور که داشتم میگشتم به یه وبلاگی رسیدم که خیلی برام آشنا بود…
کمی بالا پایین شدم و سربرگش رو خوندم…
هنوز باورم نمیشد!!
اومدم پایین تر و پیغامی که بالای پستهاش نوشته شده بود رو خوندم…
بازم باورم نشد!!
یکی دو تا از پست هاشو خوندم…
حالا دیگه باورم شده بود!!
اگه گفتی کدوم وبلاگ بود؟!
آره همون وبلاگی که ۲۸ اردیبهشت سال ۹۱ ساختم و تمام مطالبش رو به تو تقدیم کردم…
یادت که هست؟…
اما خوب به خاطر دارم که خودم با دستای خودم این وبلاگ رو حذف کرده بودم!
حتی بارها تست کردم تا مطمئن بشم واقعا حذف شده…
آخه چطور ممکنه که هنوز سر جاش باشه…
آخرین پستش رو که نگاه کردم در تاریخ ۲۶ بهمن ماه سال ۹۲ نوشته شده بود یعنی درست سه روز بعد تولدت…
همون سالی که توی بهارش تو منو ترک کردی… یادت که هست؟…
تازه پست قبلیش هم پست تبریک تولدت بود…
بعد ها هم بهم گفتی که: دیگه حق ندارم توی اون وبلاگ چیزی بنویسم و باید پاکش کنم…
منم درست ۲۹ آبان سال ۹۳ بود که از تمام نوشته هام کپی گرفتم و بعدش وبلاگ رو حذ کردم…
و توی این مدت بارها و بارها همون نوشته ها رو از اول خوندم…
حالا چطور شده که این وبلاگ سر جاش هست ولی مطالبش ناقصه؟!
کمی که فکر کردم یادم اومد قضیه چی بوده…
نمیدونم پارسال یا پیارسال بود که یه مشکلی برای بلاگفا پیش اومد و بیشتر وبلاگ هاشون یه جورایی پریدن…
وبلاگ دوم من هم یکی از اونها بود که پرید…
بلاگفا مجبور شد یکی از بکاپهاشو برگردونه که اگر اشتباه نکنم اونم با مشکل مواجه شد…
به احتمال غریب به یقین وبلاگ ما هم با ری استور شدن اون بکاپ برگشته…
این همه مدت رو هم سر جاش بوده و شاید هر از چن گاهی گوگل یکی مثل من رو میفرستاده اونجا!
یه کمی توش چرخیدم و یاد خاطرات قشنگ اون روزها رو توی ذهنم مرور کردم…
روزهایی که تو هنوز تو فضای مجازی نرفته بودی و خودم نوشته هامو برات پشت تلفن میخوندم…
یادت که هست؟…
بذار به یاد اون روزها یکیش رو برات بخونم…
پس خوب گوش بده…

ثانیه های زندگی ام بوی عطر تنت را به من هدیه می دهد. از شوق دیدنت قلبم
به تپش می افتد. زندگیم عطر نفسهای تو است. با تو بودن تقدیری زیباست
در روزگار عاشقانه من و تو.
وقتی با تو هستم همواره خواهان توام. تو تک ستاره قلب منی.
عشقم تو زیباترین بهانه برای بودن هستی. تو تنها قرار زندگی ام شدی.
در کنج قلبم جای توست،عشق یعنی با توبودن. تو در قلبم نشستی و وجودم
از عشق تو سرچشمه گرفته است
به یاد تمام خاطرات با تو بودن
می خواهم بنویسم از تو واین همه عشق با تو بودن
از تو و از احساس بی نهایتت
که تمام صفحات دفتر قلبم را پر کرده است
وقتی که در کنارم باشی عاشقانه هایم را برایت یک به یک می خوانم
و تو با لبخند همیشگی خنجر مهربانیت را در قلبم فرو میکنی
ومن هم با نگاه عاشقانه ام تمام عشقم را به تو هدیه میدهم
عاشقانه ی من و تو بسیار زیباست
وقتی که من و تو اینگونه همدیگر را دوست داریم
اکنون که دستانم را لمس میکنی
گرمای دستانت را احساس میکنم
چشمهایم از شوق داشتنت خیس است
و دلم عاشق تو
بوسه ای عاشقانه بر روی گونه ات
احساس شیرین من است.
با سپیدی کاغذ دلم،جوهر عشق را برای سرودن واژه های قلب عاشقم می لغزانم.
من پر از هوای توام، هوای عاشقی. وقتی صدایت را میشنوم خورشید دلم طلوع می کند.
دلم می خواهد با قلب پر احساست هم آواز شود.
از پاکی چشمانت بگویم که مرا لبریز از خواستن کرد. دستانت حلقه ای از عشق را در
میان دستانم می سازد، و دلم نمی خواهد دستانم را از دستان پرمهرت جدا کنم.
ببین در قلبم عشق تو غوغا می کند. عشق زیبای تو،که قلبم صدایش میزند.
عزیزترینم! قلبم با نوای باران عشق تو می تپد. و من بی طاقت میشوم. لحظات حضور
تو به من آرامش می دهد.
عشق همیشگیم از ته قلب مینویسم: دوستت دارم.

دیدی چقدر عاشقانه بود!!
اون موقع ها چی و چطور مینوشتم و امروز از چی و چطور مینویسم!!
میبینی چقدر همه چیز فرق کرده؟!
یادش بخیر…
روزهایی که در حد جنون همدیگه رو دوست داشتیم….
البته من هنوز هم همون طور دوستت دارم….
اما تورو نمیدونم!
حالا دارم صورت ماهت رو توی ذهنم تصور میکنم…
خوبه…حالا داری با همون متانت و غروری که همیشه داشتی توی اتاق راه میری…
دستت رو به من بده…بیا و رو به روی من بشین…
میخوام کمی باهات حرف بزنم…
کمی حواستو به من بده…
خداییش اون روزها رو بیشتر دوست داشتی یا روزهایی که الان داری میگذرونی؟!
نمیخوام جواب بدی ولی خودت خوب فکر کن…
بهاری که توش منو ترک کردی رو خوب یادمه…
همون موقع تصمیم گرفتی که جای خالی منو با دنیای مجازی پر کنی!
خب همین کار رو هم کردی…
به احتمال زیاد هم موفق شدی لحظه هاتو با گشتن توی اینترنت و سایت مورد علاقت بگذرونی و وجود منو یه جورایی فراموش کنی یا اینکه برات خیلی کمرنگ و بی اهمیت بشه…
اما من همچنان از تو گفتم و از تو نوشتم…
یه وبلاگ دیگه ساختم و مشق عشقت رو اونجا نوشتم…
اونجا هم از بین رفت و باز یکی دیگه ساختم…
این یکی از بین نرفت و هنوز هم هست اما نمیدونم چرا فضاشو دوست ندارم…
به همین دلیل اونم ول کردم و دی ماه سال پیش اینجا رو ساختم…
جایی که خیلی خیلی دوستش دارم…
هنوز یک سالش نشده ولی انگار به آخر عمرش رسیده…
من تا به همین امروز از تو گفتم و از تو نوشتم و تو هم سرگرم کارهای مجازی و حقیقی شدی!
یه عالمه دوست جدید پیدا کردی که دور و برت رو شلوغ کردن…
اما منی که جز تو کسی رو نداشتم تنهای تنها شدم…
تو تلاش کردی و کار کردی تا شدی محبوب دل همه…
من اون قدر کمرنگ شدم و کمرنگ شدم که از یادها رفتم و فراموش شدم…
اون اوایل بهت گفتم که عشقم باور کن این فضای مجازی جای آدمها رو نمیگیره و اینطور کارها آخر و عاقبت خوشی نداره…
تو گمان کردی که من میخوام محدودت کنم و با شدت بیشتری کار خودت رو انجام دادی!
اینکه من حسودی تمام آدمهایی رو که دور و برت جمع شده بودن رو میکردم کاملا درسته!
چون همه میتونستن با تو باشن ولی من نمیتونستم…
چون تو منو از خودت رونده بودی…
اما این حسودی کردن ها نبود که باعث میشد اون حرفها رو بزنم بلکه عقل و تجربم بود که بهم میگفت آدمهای دنیای مجازی بی وفاتر از این حرفها هستن که قدر تو و مهربونی هاتو بدونن و یه روزی دلت رو میشکنن و محبت هاتو فراموش میکنن…
من گفتم و گفتم…. تو نشنیدی و نشنیدی!
چند وقت پیش که بهت توهین شد رو یادته؟…
خیلی ناراحت شدم و کلی اشک ریختم…
همینجا گفتم که: خودت رو کوچیک نکن و دیگه ادامه نده…
حتی گفتم: میدونم باز گوش نمیدی و برمیگردی اما بدون این اولین بار نیست که میشکننت و آخرین بار هم نخواهد بود…
حدسم درست بود تو گوش نکردی و باز ادامه دادی و حالا…
دیدی که چی شد؟!
دیدی که دنیای مجازی بی وفاتر از این حرفاست که فکرشو میکردی!
سه سال فعالیت کردی و هر کاری که تونستی برای هم نوعانت کردی اما آخرش دیدی چی شد؟!
خود منم مثل تو و به تقلید از تو توی اون سایت لعنتی رفتم و شش ماه تمام همه ی وقت و انرژیم رو خرج اونجا کردم…
فقط به خاطر اینکه ببینم واقعا دنیای مجازی میتونه جای تورو برام پر کنه؟!
میخواستم بفهمم تو چطور این کار رو کردی!
اما به این فکر نکردم که تو همیشه مغرور تر و سرسخت تر از من بودی…
با خودم گفتم حالا که اومدم بذار با تمام وجودم به هم نوعانم خدمت کنم…
با اینکه میدونستم کسی قدر این خوبی ها رو نخواهد فهمید…
پس تمام تلاشم رو کردم…
اما آخرش دیدی چی شد؟!
از این طرف به عقده ای بودن محکوم شدم….
کسی که عقده ی مدیریت داره و اومده که همه چیز رو به هم بزنه!!
آخه یکی نیست بگه مدیریتِ جایی که بودنِ خودش و آدمهاش به یک اینتر و نبودنشون به یک شیفت دیلیت بستگی داره, به چه درد من میخوره…
از اون طرف گفتن که فلانی به ما و سایتمون توهین کرده و با مدیرمون بده بستونی داره…
اما به پیر, به پیغمبر نه من با کسی بده بستونی داشتم و نه به کسی یا چیزی توهین کردم فقط حقیقت رو نوشتم که خیلی وقتها تلخه….
یکی دیگه گفت آدم افسرده رو چه به مدیریت!
آخه مگه من میخواستم مدیر جایی بشم که حالا بحث افسرده بودن یا نبودنم مطرح باشه…
اون یکی هر چی تو دهنش بود بارم کرد…
در برابرش سکوت کردم و حرفی نزدم چون توی این شش ماه از گل نازکتر به کسی نگفته بودم و تمام سعیم رو کرده بودم که با ادب و متانت با همه برخورد کنم و تمام ادبیاتم رو جمع میکردم تا بهترین کلمات رو در صحبت با دیگران استفاده کنم…
با اینکه خودم خسته و دلمرده بودم اما هیچ وقت نذاشتم کسی این حالتم رو بفهمه و همیشه با همه خوش رو و خوش خلق برخورد کردم…
اما همه سخت گیری های گاه و بی گاهمو دیدن که فقط و فقط در جهت نظم بخشیدن و قانون مند شدن سایت خودشون بوده…
خلاصه هر کس یه جوری مزد خوبی هامو بهم داد…
دوستی که به خاطرش اون همه خفت و خاری رو تحمل کردم دلم رو شکست و رفیق نیمه راه شد و باعث شد تمام کاسه کوسه ها روی سر من بدبخت خراب بشه….
همه ی اینها به کنار, تو هم لحظه ای فراموشم نشدی و بیشتر از همیشه دلتنگت بودم چون بیشتر از همیشه جلوی چشمم بودی…
اینجا رو ساختم تا مال خودم باشه و بتونم آزادانه و بدون داشتن هیچ دغدغه ای هر چی که دلم میخواد رو توش بنویسم…
بدون داشتن ترس از اینکه: نکنه یه روزی نا خواسته تمام نوشته هام رو از دست بدم…
پس شروع کردم و تمام حقایق زندگیم رو بدون هیچ کم و کاستی اینجا نوشتم…
از تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود و می افتاد…
از تو, از خانوادم, از خودم, از محل کارم و خلاصه هر چیزی که با من و زندگیم ارتباط داشت…
اما نمیدونم چطور شد که یه هو اینجا شلوغ پلوغ شد…
اوایل تعجب میکردم که چطور این آدما اینجا رو پیدا میکنن و توش سرک میکشن…
فکر میکردم شاید توی گوگل پیداش میکنن…
اما حالا فهمیدم که اینم زیر سر اون سایت لعنتی هستش…
حالا دیگه اینجا راحت نیستم…
دیگه نمیتونم مثل چند ماه پیش راحت به دیوارش تکیه بدم, پاهامو دراز کنم و با تو حرف بزنم, از دردام بگم و حال و روزم رو بنویسم…
چون دور و برم پر از غریبه شده…
غریبه هایی که منتظر نشستن تا یه چیزی توی حرف هام پیدا کنن و همون رو مثل چوب توی سرم بکوبن…
میدونی عشقم…
به خود خدا قسم دیگه از این سایت بازی ها و فضای مجازی لعنتی خسته شدم…
راستش رو بگو تو خسته نشدی؟!
نمیخوای این وضعیت رو تغییرش بدی؟!
یا اینکه باز دوست داری تحقیر بشی و توهین بشنوی؟!
به خدا من که دیگه طاقت ندارم…
تحمل نصیحت شدن و ملامت شنیدن رو ندارم…
نمیتونم ببینم بار غم عشقی رو که این همه سال با بدبختی به دوش کشیدم, به دست کسانی که هیچ شناختی از من ندارن زیر سوال بره…
باور کن حالم اصلا خوب نیست…
سینم بد جور درد میکنه و اون غده های لعنتی راه نفسم رو بد جور تنگ کردن…
به خدا اینا رو نمیگم که ترحمت رو نسبت به خودم جلب کنم…
فقط میخوام باهات درد دل کنم و تو بدونی…
تو این چند شب گذشته یه شب نتونستم درست چشم روی هم بذارم…
همش نگران تو و خودم و اینجا بودم…
این پاییز لعنتی هم از یه طرف سنگینی غم هامو بیشتر میکنه…
حالا دیگه نه نوشتن, نه گریه کردن, نه سیگارهای پشت سر هم, نه فکر کردن به تو و نه قدم زدنهای وقت و بی وقت توی خیابون ها هیچ کدوم آرومم نمیکنن…
اصلا میخوام اینجا رو هم ول کنم و برم دنبال کارم…
مگه این همه مدت که از تو نوشتم چی شد…
مگه تونستم تغییری در تو ایجاد کنم و برت گردونم…
مهم تو هستی که دلت با من نیست…
چون اگر بود برمیگشتی و به تمام این بدبختیها پایان میدادی…
برمیگشتی تا من اینطوری خودم رو برای برگشتنت به آب و گل نزنم که بعدش پشت سر خودم و خودت هزارتا حرف درست بشه…
راستش رو بگو واقعا دلت برای من تنگ نشده؟!
ولی من به اندازه ی تمام آدمهای روی زمین دلم برات تنگ شده…
بد جور بریدم عشقم…
حال کسی رو دارم که آخرین روزهای زندگیشو میگذرونه…
آرزو میکنم واقعا همینطور باشه و توی روزهای آخر عمرم باشم…
اینجارو هم خیلی دوست دارم…
نمیدونم باهاش چیکار کنم…
از یه طرف بهش وابسته ام و از طرف دیگه…
اما اگر عمری باشه یه کاریش میکنم…
یا برای همیشه تعطیلش میکنم و برمیگردم به همون وبلاگی که برای اولین بار به عشق تو ساختمش…
یا میرم یه جای دیگه و یا کلا نوشتن رو برای همیشه بی خیال میشم…
شایدم همینجا موندم و بی تفاوت به آدمهای دور و برم به نوشتنم ادامه دادم…
نوشته هایی که شاید بعضی وقتها به کام بعضی ها تلخ باشه…
آخه خودت که بهتر میدونی حقیقت خیلی وقتها تلخه…
مثل خیلی وقتها که برای خود من تلخ بوده…
مثل حقیقت رفتنت…
هر چی که هست نمیخوام باعث بشم که تو از دستم برنجی…
اما به هر حال شاید این آخرین پستی باشه که اینجا مینویسم…
نمیدونم همه ی چیزهایی رو که باید رو گفتم یا نه؟!
اما قسم میخورم که جز حقیقت چیزی اینجا ننوشتم و باور کن همه ی این نوشتن ها, همه ی این برو بیاها و همه ی کارهایی که کردم فقط به خاطر این بوده که عاشقانه دوستت داشتم و دوری از تو مایه ی عذاب و بدبختیم بوده…
شاید هم اشتباهاتی مرتکب شده باشم که از روی عمد و به خواسته ی خودم نبوده…
بنابراین اگر تورو آزردم یا از خودم رنجوندم تو منو با قلب مهربانت و دل بزرگت ببخش…
یه بار دیگه و شاید برای آخرین بار میگم که مطمئن باش هیچکس توی این دنیای خاکی تورو به اندازه ی من دوست نداره و نخواهد داشت…
و حتی در صورتی که تو به اندازه ی تمام دنیا از من متنفر باشی من به همون اندازه دوستت دارم و تا آخر عمرم یاد تو و عشق تو رو از دلم بیرون نخواهم کرد…
چشم به راه همیشگی تو:
محسن.


خلوت دل

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

3 دیدگاه در شاید این آخرین پستم باشه.

  • محسن  می گوید:

    دوستی که به نام فردین کامنت گذاشتی فکر کردی خیلی زرنگی که مچ گرفتی؟ نه عزیزم من قبلا همه چیز رو شرح دادم نیازی به یاد آوری شما نیست پس نمیخواد برای موضوعی که ازش اطلاع نداری فردین بازی در بیاری و خونتو کثیف کنی آدم زنده وکیل لازم نداره. اگه فکر میکنی حق با تو هستش خب این کارو بکن. ضمنا بابت آرزویی که برام کردی ازت ممنونم.
    کامنتتو منتشر نکردم چون بی ادبی.
    خودتم ناراحت نکن چون به خاطر وجود افرادی چون شما اینجا برای همیشه تعطیل میشه. کامنتا رو هم میبندم چون حوصله ی بحث و قضاوتهای الکی رو ندارم.
    تو اگه جنم داشتی اسم خودت رو مینوشتی هرچند ماهیتت برام مشخصه.
    سپاس از حضورت.

    0
  • به جای او که نیست  می گوید:

    درود بر شما
    خیلی خیلی عذر میخوام که کامنتتون رو حذف کردم.
    این جسارت منو به بزرگی خودتون ببخشید.
    واسه این برداشتم تا بعضی ها سوء استفاده نکنن.
    ببینید شما از خیلی چیزها خبر ندارید و مطمئن باشید من هیچ دروغی رو اینجا ننوشتم نمیخوام بحث رو ادامه بدم چون فقط خواستم احترام به شما گذاشته باشم و دیگه چیزی ننویسم.
    اما به یگانگی خدا قسم من یک کلمه حرف دروغ اینجا ننوشتم.
    فقط یه سوالی دارم اینکه پس تاوان سالهایی رو که من عذاب کشیدم و بعد از این خواهم کشید رو کی میخواد بده.
    خواهش میکنم یک طرفه به قاضی نرید واقعا ازتون خواهش میکنم.
    من دیوانه نیستم که بیام اینجا خودم رو اسیر کنم تا جماعتی رو مچل خودم بکنم بزرگوار.
    اینایی هم که مینویسم همش از دردی هست که تمام زندگیمو به آتیش کشیده.
    فقط خواهش میکنم این دفعه اگر خواستید با من صحبت کنید از طریق فرم تماس با ما یا ایمیل
    moh.naderloo@gmail.com
    این کار رو بکنید چون دیگه نمیخوام بحث اینجا ادامه پیدا کنه.

    0
  • رعد بارانی  می گوید:

    نشریه زنان آزاد اندیش:
    ‍ می گویند : “مردها در عشق قانون ساده ای دارند بخواهندت برایت می جنگند، نخواهندت با تو میجنگند.”
    اما من مردهایی را می شناسم که درست وقتی می خواهندت با تو و خودشان می جنگند.
    آنقدر می جنگند تا از تو و خودشان ویرانه به جای بگذارند و کیست که ویرانه را دوست بدارد؟!
    آن روز دیگر دوستت ندارند و می روند.
    مردها چه دوستت بدارند چه ندارند یک روز یک جا #سراغت_را_می_گیرند #یادت_می_افتند
    #دلشان_تنگ_می_شود…
    اما ما زن ها یک جور خاص عجیبیم
    دوست داریم….
    دوست داریم….
    دوست داریم….
    دوست داشتنمان آرام است جنگی نیست
    نه برای به دست آوردن می جنگیم و نه از دست دادن !
    ما فقط در سکوت اتاق خوابمان برق چشم مردی را مرور می کنیم و چه باشد چه نباشد
    گرمای آغوشش را به خویش می پیچیم.
    می مانیم، می سازیم و عشق می ورزیم. اما اگر روزی خسته شویم و کاسه صبر حوصله ما لبریز شود
    یک شب ….
    دو شب ….
    سه شب ….
    بیدار می مانیم، اشک می ریزیم،دلتنگ می شویم و یک روز صبح بیدار می شویم و می بینیم عشق زندگی‌مان در قلبمان مرده است!

    از آن روز، از آن لحظه دیگر فکر نمی کنیم، دلتنگ نمی شویم، سراغی نمی گیریم .

    #ما_زن_ها_از_یک_روز_به_بعد_تمام_می_شویم.

    گروه نویسندگان اجتماعی نشریه زنان آزاد اندیش

    1+

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *