سالی که نکوست از بهارش پیداست.


سالی که نکوست از بهارش پیداست.

از قدیم گفتن: سالی که نکوست از بهارش پیداست.
بله پاییز شروع شد و درست روز اولش منِ بخت برگشته دوباره سرما خوردم.
توی محل کارم نشسته بودم و داشتم به قضایای پیش اومده برای سایت با تو فکر میکردم که یه دفعه لرز شدیدی تمام وجودم رو گرفت.
کت یکی از همکارانم رو گرفتم و پوشیدم اما افاقه نکرد و داشتم مثل بید از سرما میلرزیدم.
کم کم درد تمام بدنم رو فرا گرفت و سرم داغ شد.
با هر بدبختی که بود تا آخر وقت اداری صبر کردم و بعدش خودمو به خونه رسوندم.
کمی قرص و شربت توی شکمم ریختم و پتو رو روی سرم کشیدم و جلوی آفتاب که از پنجره توی اتاق افتاده بود پخش زمین شدم.
مدتی که گذشت گرمم شد اما درد بدن و ذوق ذوق سینم بهم هشدار میداد که کارت زاره پسر.
بعضی وقتها توی ریه هام درد شدیدی احساس میکردم که میگرفت و ول میکرد.
به زور مسکن و قرص و شربت تونستم یه ساعتی بخوابم.
اما وقتی بیدار شدم انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود!
لباس پوشیدم به آژانس تلفن کردم و خودم رو به دکتر رسوندم.
اون هم چند تا آمپول و قرص برام تجویز کرد و از مطبش اومدم بیرون.
آمپولها رو تزریق کردم و برگشتم خونه.
یکی دو روز حال خوشی نداشتم و همش تب و لرز میگرفتم.
الانم طبق معمول با پالتو نشستم تا احساس سرما نکنم!
هنوز بدنم درد میکنه, بی حالم و آب ریزش چشم و بینی دارم.
همکارام میگن: تو از الان زمستون رو آوردی!
اما نمیدونن که بابا منم مجبورم اینطوری لباس بپوشم و دست خودم نیست…
پنجشنبه گذشته که یه دفعه حالم خراب شد خواهر عشقم هم توی اون هیر و ویر باهام تماس گرفت اما فقط تونستم بهش بگم: خودم باهات تماس میگیرم و گوشی رو گذاشتم.
نمیدونم چیکار داشت و هنوز بهش تلفن نکردم.
آهان… گفتم که: داشتم به اتفاقات پیش اومده توی سایت با تو فکر میکردم…
بالاخره نسخه ی اونجا رو هم پیچیدم و تکلیفش رو مشخص کردم…
یعنی یه جورایی از سرم بازش کردم…
افسوس که چنین فعالیتهایی توی اجتماعات نابینایی همیشه همراه با حاشیه و دردسر بوده…
خودم قبلا پیشبینی کرده بودم که آخر کار چی میشه و همینجا ابراز امیدواری کردم که مشکلی برام به وجود نیاد…
شش ماه وقتم رو برای اونجا گذاشتم و فقط سه ماه اول موفق شدم همه چیز رو رو به راه کنم…
بعدش حواشی و مسخره بازی های بعضی افراد باعث شد که سایت صِیر نزولی پیدا کنه و تبدیل به یه جای متروکه بشه…
اگر یادتون باشه چند وقت پیش ماجرای سفرم به تبریز رو اینجا نوشتم…
سفری که توش فهمیدم تنها تر از اون چیزی هستم که فکرشو میکردم…
درسته که خودم اونجا کار داشتم ولی یکی دو روز زودتر رفته بودم تا بتونم در کنار دوستانم باشم…
خب هدف اصلی بودن با سیروس مدیر قبلی سایت با تو بود که اون موقع فکر میکردم رفاقتمون عمیقتر از این حرفاست…
اما متاسفانه اون به دلایلی که بعدا برام نوشت منو توی شهر غریب تنها گذاشت و به جز بعد از ظهری که شرحش رو دادم دیگه به دیدنم نیومد و خبری ازش نشد…
حتی بعد از برگشتنم با من تماس نگرفت تا بپرسه که آیا به خونم رسیدم یا نه!!
خب دلایل اون از نظر من توجیه بودن و قابل قبول نبودن…
البته مطمئن هستم اگر اینجا هم مینوشتمشون شما هم تصدیق میکردید که دلایل قابل قبولی برای تنها گذاشتن من نبودن…
به هر حال یه جورایی از دست سیروس ناراحت شدم, دلم ازش شکست و چند وقتی سراغش رو نگرفتم و به سایتش هم سر نزدم…
اون هم سراغی از من نگرفت تا ببینه چرا ازش دلگیر شدم و چرا ازم خبری نیست!
اون حتی به رسم دوستی ازم دلجویی هم نکرد…
چند روزی که گذشت و کمی حالم جا اومد متوجه شدم که سایت رو از دسترس خارج کرده…
اول عکس العملی نشون ندادم ولی بعد با خودم فکر کردم که چرا باید این کار صورت بگیره و تا کی باید این بگیر و ببندها تکرار بشه…
بهش پیام دادم و خواستم تا سایت رو به حالت اولش برگردونه…
اون هم این کار رو کرد ولی انصراف خودش رو از مدیریت با تو اعلام کرد و به کل خودش رو کنار کشید و همه چیز رو به گردن من انداخت…
خب بعد از رفتن غفور نادری تامین هزینه های سایت هم به عهده من گذاشته شده بود پس بنابراین همه چیز نا خواسته بر دوش من گذاشته شد…
خیلی ها توی این مدت بهم تهمت زدن که من سایت رو از هم پاشوندم و عقده ی مدیریت اونجا رو داشتم و قصد داشتم با نقشه و نیرنگ مدیریت اونجا رو خودم به عهده بگیرم…
اما خدای بالا سری شاهده که من به درخواست خود سیروس شکاری به تیمشون ملحق شدم و فقط قصدم کمک به ایشون بود…
به هر حال تلاش کردم تا کسی رو پیدا کنم تا مدیریت سایت رو به عهده بگیره ولی به هر کس که پیشنهاد دادم نپذیرفت و خودش رو کنار کشید…
سیروس هم مثل این آدمایی که مشکل سیاسی دارن و از کشور فرار میکنن و در کشور دیگه ای پناهنده میشن به سایت گوش کن رفت و در اونجا نوشت که من دیگه مدیر با تو نیستم و از این حرفا…
رفتارش کاملا بچه گانه بود و عاقلانه به نظر نمیرسید…
جالبه… اولین کسی هم که بهش خوش آمد گفته بود عشق من بود!!
همون طوری که خودش بارها نوشته سیروس فردی بسیار احساساتی هست که خیلی وقتها طاقت شنیدن حرف حق و انتقاد رو نداره…
من باید دم دمکی بودن رو هم به خصوصیاتش اضافه کنم…
این خصوصیتها باعث شده بود که سیروس در مدیریت با تو ثبات نداشته باشه و در طول یک و نیم سال فعالیت سایت چندین بار خودش رو کنار کشیده بود و جا زده بود…
به هر حال با مشورتی که با چند تن از همدلان داشتم به این نتیجه رسیدیم که هزینه کردن برای سایت کار عبس و بی هوده ای هستش…
چرا که هیچ کس هیچ فعالیتی توش انجام نمیداد و هیچ پستی منتشر نمیکرد…
از طرفی هم وقتی صاحب خونه توی خونش نبود دلیلی نمیدیدم که من توی سایت بمونم و مثل خنگها مسئولیت اونجا رو برای همیشه بر عهده بگیرم…
بنابراین پستی نوشتم و از همه خواستم بیان و پستها و مطالب مورد نیازشون رو از روی سایت بردارن تا در صورتی که دیگه سرویس پشتیبانی سایت رو تمدید نکردیم و کل سایت رفت روی هوا کسی چیزی رو از دست نده…
درست فردای اون روز یکی از هم سرنوشتی ها اعلام آمادگی کرد که مدیریت سایت رو به عهده میگیره…
من هم از خدا خواسته بلافاصله موافقت کردم و روز اول مهر ایشون رو به عنوان مدیر جدید معرفی کردم و خودم رو برای همیشه کنار کشیدم…
البته اینها کل ماجرا نیست و اتفاقات دیگه ای هم این وسط مسطها می افتاد که شاید بهتر باشه از روشون بگذرم…
اتفاقاتی مثل انتشار پستی از طرف غفور توی سایتش و تهدیدات تلفنیش بر علیه من…
انتشار پستهای سیروس توی سایت گوش کن و مظلوم نمایی هاش…
کامنتهای برخی از دوستان مبنی بر اینکه من مقصر هستم و باعث افتادن تمام این اتفاقات شدم…
به هر حال هر چه که بود گذشت و با اینکه خودم عاقبت کار رو میدونستم باز هم تن به این اتفاقات سپردم…
نمیدونم چرا با اینکه خیلی چیزها رو پیشبینی میکنم باز هم توجهی به تجربیاتم نمیکنم و کارهایی که نباید رو انجام میدم…
انگار منم آدم بشو نیستم و به قول مادرم حیا ندارم…
یه اتفاق دیگه هم دیروز افتاد که در نوع خودش جالب بود…
اونم تماس مدیر سایت گوش کن مجتبی خادمی با من بود که برای اولین بار اتفاق افتاد…
خیلی سال بود که همدیگه رو میشناختیم اما هیچ وقت مستقیما با همدیگه صحبت نکرده بودیم…
اینکه چه صحبتهایی با هم کردیم بماند اما کلی به اتفاقات پیش اومده با همدیگه خندیدیم…
اما از اینها که بگذریم این پاییزه که با اومدنش همه ی اوضاع منو به هم ریخته…
غروبا که میشه بغض سنگینی گلومو فشار میده و ابر تیره ای توی آسمون چشمام شروع به باریدن میکنه…
این روزها اصلا حال و حوصله ندارم…
غرق در سکوتم و صدایی ازم در نمیاد…
غروبهای دلگیر پاییز و تنهایی ها دمار از روزگارم در میاره…
نه دوستی که باهاش بیرون برم و نه کسی که هم صحبتم باشه…
همیشه از پاییز ترسیدم و غروبهای پاییزی دلم رو چنگ زدن…
تنها وقتی عشقم رو در کنارم داشتم از پاییز ترسی نداشتم و حتی ازش لذت هم میبردم…
چه خاطراتی که توی همین پاییز با هم داشتیم و چه کارهایی که نکردیم…
اما وقتی که رفت هم بهارم رو پاییز کرد و هم پاییزم پاییزتر از همیشه شد…
این روزها خیلی سخت میگذره…
شلوغی اولِ صبحِ خیابون ها…
سر و صدای بچه هایی که هلهله کنان برای رفتن به مدرسه سوار اتوبوس میشن…
ویژ و ویژِ ماشین هایی که با سرعت و پشت سر هم و با عجله توی خیابون ها حرکت میکنن…
مثل این که همگی دیرشون شده…
قار قار کلاغهایی که روی تیرهای برق و درخت ها میشینن و انگار که آواز مردن رو سر میدن…
نسیم سردی که صبح ها میوزه…
آدمهایی که یا منتظر اتوبوس نشستن یا منتظر تاکسی و یا اینکه در انتظار سرویس ایستادن…
هیچ کدوم تاثیری در من نداره و بی تفاوت و آرام از کنار همه ی این ها میگذرم…
تابستون رفت و تمام آرامشش رو به شلوغی و سر و صداهای پاییز بخشید….
اتوبوس هایی که اول صبح کم مسافر و خلوت بودن الان پر از بچه های سرتق و پر سر و صدا شدن که از سر و کول همدیگه بالا میرن…
نمیدونم چرا نشاط و شادابی بچه ها رو دوست ندارم…
حتی از شلوغ شدن خیابونها و پر شدنشون از ماشینهای جور با جور خوشحال نیستم و همشون یه جورایی روی اعصابم راه میرن…
تا اونجایی که یادمه فقط دوره ی ابتدایی رو نسبتا بی حاشیه گذروندم و بعدش هیچ دل خوشی از مدرسه و دبیرستان نداشتم…
واسه همین از مدرسه و کلاس و میز و نیمکتهای داخلش متنفرم…
راستش به جای تمام بچه هایی که مدرسه میرن غصه ام میگیره!
اون موقع ها همیشه تو مدرسه و کلاس به خاطر اتفاقاتی که داشت برای چشمهای قشنگم می افتاد اذیت شدم و چه کتک هایی که به خاطر ندیدنم از ناظم و معلم و مدیر و اولیا نخوردم…
تمسخر هم کلاسی ها و هم مدرسه ای ها که با انگشت نشونم میدادن و به خاطر اتفاقی که داشت برای چشمام میفتاد بهم میخندیدن رو هیچ وقت فراموش نمیکنم…
اون موقع ها تازه داشتم ندیدن برخی چیزها رو تجربه میکردم و خیلی وقتها نمیدونستم چیکار باید بکنم…
این ندیدن باعث افت تحصیلیم شده بود و هیچ کس این مشکلم رو درک نمیکرد…
بعضی وقتها نا خواسته با آدمها برخورد میکردم و همه سرزنشم میکردن که چرا توی خیابون سر به هوا راه میرم و جلوی پامو نگاه نمیکنم….
و این ندیدن تمام روح حساسم رو خشه دار میکرد…
آخرش هم تاب نیاوردم و از مدرسه فرار کردم…
بعد از یک هفته به خانوادم خبر دادن که فلانی به مدرسه نمیاد و من هیچ وقت نتونستم بگم دلیل نرفتنم به مدرسه چی بوده…
اون روزها هم تنهایی و عذاب بود که همراهیم میکرد و من هیچ وقت کسی رو نداشتم که مرحمی برای زخم هام باشه…
تمام اون اتفاقات از من فردی ساخت که در برابر فصلی چون پاییز چیزی برای گفتن ندارم و هم چون برگی خشک از وزش نسیمی بر روی زمین می افتم و زیر پاهای عابران ذره ذره میمیرم…
کاش عشقم در کنارم بود تا سردی پاییز و زمستان رو در آغوش گرم اون احساس نمیکردم…
تا غروبهای دلگیر پاییزی اینطور بی رحمانه به سمت من هجوم نمی آوردن…
عشق من کاش بودی و دستهای سردم رو توی دستات میگرفتی و از دریای آرامشت قطره ای به من میبخشیدی…
کاش میفهمیدی بی تو پاییز فصل مرگ منه…
کاش باور میکردی که من هنوز هم بی انتها دوستت دارم….

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

10 دیدگاه در سالی که نکوست از بهارش پیداست.

  • به جای او که نیست  می گوید:

    می گم یه دفعه اسم عشقتو بگو خلاصمون کن دیگه این عاشق بودن نیست که داری عشقتو جار میزنی فقط اسمشو نگفتی که همه میدونن چیه منم مثل تو مردم اما هیچ وقت عشقم رو پیش مرد و نا مرد خراب نکردم تو هم مواظب احساساتت باش داره عشقتو لگدمال میکنه داره اسم عشقتو میندازه سر زبونا رسم عاشقی این نیست پسرم

    0
    • محسن  می گوید:

      درود بی پایان بر شما.
      دیدگاه شما را با دل و جان میپذیرم.
      خدا را شاهد میگیرم که بنده چنین قصدی ندارم و تنها خواسته ام واقعیت ها را بنویسم.
      اما باور کنید که در هیچ کجای دنیا دوست داشتن کسی جرم و گناه نیست.
      اگر من به جای عشقم بودم قطعا از اینکه کسی به این اندازه دوستم دارد به خود میبالیدم و ذره ای دلگیر نمیشدم.
      همچنین اگر آنگونه که شما مرا خطاب نمودید شما به قدری بزرگتر از من باشید که من جای فرزند شما باشم فقط در برابر شما و دیدگاهتان سر تعظیم فرود می آورم و زین پس توجه بیشتری به نوشته هایم خواهم کرد هرچند اینجا را خانه ی دل خود میدانم و گمان میکردم میتوانم تمام حقایق زندگیم را در آن بنویسم.
      پیروز و شادکام باشید

      0
  • به جای او که نیست  می گوید:

    درود از پاسخت معلومه که فرد با منطقی هستی پسر خوبم اگه اینجا خونه دلته لینکش چرا تو یه سایت پر بازدیده در خونه دلتو به روی هر کسی باز نکن عشقت نابیناست اون سایت هم سایت نابیناهاست پس مطمئن باش نابیناهای زیادی از خونه دلت دیدن می کنن و شاید چندتاییشونم دوست عشقت باشن و به یه چشم دیگه ببیننش من میدونم و درک میکنم که تو اونو دوست داری ولی این بیان به نفعش نیست و نخواهد بود پسرم من درد کشیده هستم و نمیخوام تنفر عشقت رو ببینی عشق اگه تبدیل به نفرت بشه جبران ناپذیر می شه مواظب دلت و عشقت باش من دعا میکنم یه روز متعلق به هم بشید

    0
  • محسن  می گوید:

    درود مجدد بر شما.
    از لطف و محبت شما سپاسگزارم.
    باور کنید بنده اینجا را در هیچ سایتی لینک نکردم اگر هم کسی این کار را انجام داده بنده کاملا از آن بی اطلاع بوده ام و به خواسته ی من انجام نشده.
    ضمنا گمان نمیکنم تا به امروز سخنی خلاف ادب یا نادرست اینجا نوشته باشم هر چه بوده حقیقت بوده و حرف دل.
    به هر روی از یاد آوری و تذکر به جای شما بی نهایت سپاسگزارم.
    اما در صورت ایجاد تنفر نیز عشق من پا بر جا خواهد بود هرچند به هیچ عنوان علاقه ندارم چنین اتفاقی رخ دهد.
    باز هم از شما و محبتتان سپاسگزارم.
    شاد و سرافراز باشید.

    0
  • به جای او که نیست  می گوید:

    چون می گی خبر ندارم می گم که سایتت لینک سایت با تو شده اگه امکانشو داری لینک سایتت رو از اون سایت پر بازدید بردار چیزی رو می گم که به نفعته داداش من

    0
  • محسن  می گوید:

    درود بر شما.
    سایتی رو که فرمودید بررسی کردم اما چیزی یافت می نشد.
    همه جا رو خوب دیدم اما نبود که نبود.
    به هر روی از لطف و حسن نیت شما بی نهایت سپاسگزارم بزرگوار.
    پاینده و برقرار باشید.

    0
  • نادیا  می گوید:

    سلام داداش محسن من قبلا رو اسمت زدم این سایت باز شد الانم رو اسمت زدم خیلی قشنگگگگگ سایتت باز شد

    0
  • محسن  می گوید:

    سپاس آبجی بررسی میکنم ممنون که گفتی

    0
  • رعد بارانی  می گوید:

    محسن وقتی توی سایت با تو روی اسمت کلیک میکنیم وارد اینجا میشیم .
    پس اینجا جایی که نابیناهای زیادی اونو می خونن . در ضمن فقط کافیه دو نفر از موضوعی آگاه بشن یک کلاغ چهل کلاغ میشه .
    نمیدونم چی بگم . ولی در رفتار شما رد پای عشق دیده نمیشه .بهتر میبینم ادامه ندم

    0
  • محسن  می گوید:

    درود بر شما
    من هنوز خودمم نمیدونم چطوره که اینطوره اصلا نمیفهمم ولی بالاخره مشکلو پیدا میکنم هرچند شاید کمی دیر شده باشه.
    اما اگر لازم بشه در اینجا رو برای همیشه تخته خواهم کرد.
    شما از دل و روزگار من اطلاعی ندارید پس زود قضاوت نکنید.
    خیلی ها مثل من خیلی مسائل رو تو رفتارشون نشون نمیدن.
    منم نخواستم که این اتفاق بیفته و کاملا غیر عمدی بوده هرچند معتقدم دوست داشتن و عشق ورزیدن نه جرم محسوب میشه نه گناه اما از اونجایی که ما نابیناها عادت داریم که از کاه کوه بسازیم و انگشت توی هر سوراخی فرو میکنیم مشخصه که حتی اگر فردی مثل من فرستاده ی خدا هم باشه ته ماجرا مقصر و محکوم خواهد بود تو جامعه ی ما همه چیز جرمه و اشتباه حتی مشق عشق.
    سرافراز باشید.

    0

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *