سال مرگ تولدم مبارک


سال مرگ تولدم مبارک

اکنون تجربه می کنم سی و سومین سالمرگ زندگیم را!
و تو بیا نگاه کن…
که چه زشت، زمان به لحظه های بی تو بودن می خندد!
شبِ قبل از مرگ است!
هوای دل ابری و آسمان چشم ها بارانی!
امشب واژه ها چه سخت به ذهن آبی ام تلمبار می شوند!
شاید گلایه خواهند کرد از نبود و نیامدنت…
تو بگو کدام شب را بی فکر من روز می کنی؟؟
کدام جادو لحظه هایت را پر کرده
که حتی نگاهی به تنهایی ام نمی کنی؟؟
روزِ مرگ من باز فرا می رسد…
من اینجام، اینجا!
گور من اینجاست. مرا پیدا کن…
خواستم چیزی بنویسم…
بیادت افتادم!
گفتم بگذار برای همه بنویسم…
باورتــــان میشــــود یکســــــال دیگـــــــر بــــــی او گذشـــــــت و…
مـــــــــن هنـــــــوز نفــــــس میکشــــم!
چقدر سخت جانم من!
امروز و امشب هم همانند هر روز و هرشب…
تنها اندکی سخت تر و درد آورتر…
غمگین تر و تنهاتر…
شب تولد من است…
تولدی از جنس قفس!
یک سال گذشت!
اما هیچکس نفهمید چطور!
چه درد ها که نیامدند و چه خوشی هایی که نرفتند!
مهمان بعدی روزگارم چیست؟!
*غم*
یا شاید شادی!
او رفت!
به همراه امید دست در دست هم رفتند…
خودم رفتنشان را دیدم…
حال دیگر من تنهایی بیش نیستم!
بعد از رفتنش روزگارم را زیر سایه ی غم سپری میکنم…
شب تولد من است…
چه خوابها!
چه خیالها!
و چه رویایی از این تاریخ, روز و ساعت درذهن می پروراندم!
افسوس که این قفس تن, آن خیالها راهم در خود زندانی کرد!
نگذاشت آن را به دست حقیقت بسپارم!
چه زندان بان سنگدلیست این جسم!
اما گویی او گناهی ندارد!
او مامور است و معذور!
او تنها از رسم روزگار و بی وفایی دستور میگیرد!
شب تولد من است…
ورق می خورد تقویم و می رسد به روزی که آمدنش هیچ کس را خوشحال نمی کند ،حتی خودم را!
تولدم را جشن می گیرم با یک کیک تنهایی!
چند شمع اشک و یک کادوی پیچیده به اندوه!
*تولدم مبارک*
این اولین و آخرین تبریکِ خودم بود به خودم!
ولی تولدم مبارک نیست!
شبِ تولد من است و من دلم غم دارد،غم جوانی ام!
هر سال این روزها دلگیر و آشفته میشوم!
چقدر کار ناتمام و راه نرفته باقیست!
جز خودم چه کسی افق آرزوهای مرا می بیند!
پهنایِ سادگی هایم را ؟ دل دیوانه ام را!
دلم گرفته از این یکسال هایی که چون باد می گذرد!
شب شده و شهر در سکوت فرو رفته…
و من هنوز در فکرِ کودکیم…
لحظه ها میگذرند!
و من بزرگ تر میشوم!
اما کیسه ی غصه هایم پر تر و پر تر میشود!
این همان قلب است که سال ها پیش شکست!
این همان احساسِ له شده ی زیر آوار است!
فقط آن موقع باز هم میتوانستم بلند شوم و دوباره و سه باره قلب کوچکم را چسب بزنم!
اما اکنون دیگر خُرد شده ام!
بنیانم خراب شده است!
با چسب زخم خود ساخته ام هم درست نمیشود!
تولدم مبارک نیست!
امروز روز من نیست!
این جا جای من نیست!
کسی روحم را نمیبیند!
چشم های خیسم را نمیفهمد!
تبریک های خشک و خالی نمیخواهم!
میخواهم بروم…
کابوس ها دیوانه ام کرده اند!
له شدم زیر بار غرور ها!
نمیتوانم باور کنم من همان کودک هستم!
همانی که فکر میکرد همیشه در برابر سختی های زندگی استوار است!
سختی ها دست به دست هم دادند!
یکباره فرو ریختم!
خداوندا دلیل آفرینشم چیست؟!
چه میشد اگر کسی مرا میفهمید!
مُسَکِنی میشد برای دردهایم!
خداوندا بغض هایم را دریاب…
صبر من صبر ایوب نیست!
عمر من عمر نوح نیست!
دیگر نمیتوانم…
چشم های خیسم پر از بغض است!
توان گریه را ندارم…
مرا دریاب…
یک سال دیگر هم گذشت!
اما امسال ناامید بودم!
امسال دلتنگ تر, شکسته تر و تنها تر از هر سال بودم!
سرنوشت من چیست؟!
خدایا تو میدانی تولدم مبارک نیست!
دلم گرفته و غمگینم!…

صدای ناله شبه ؛قلبمه ناجور می زنه
نگو نمی دونی اینو؛ امشب تولد منه

امشب تو تنهایی و غم ؛میلادمو جشن می گیرم
من ارزومه که بازم آغوشمو پس بگیرم

سرتو به سینَم بذاری؛درداتو مو به مو بگی
منم بگم که عاشقم ؛چه دردی داره عاشقی

امشب دیگه تنهاییام قد تمومه عالمه
چیزی ازم نمونده و سوختن من مثه شمعه

تو این شب شکفتنم ؛ من هستم و فقط خودم
یه حس خاصی بامنه, احساس مو به کی بگم

غرق اشک و ماتمم پس کی به دادم می رسی
سوختم تو تنهایی و غم، حتی نمونده نفسی

تو این شب تولدم لحظه به لحظش می شکنم
نمی خوام بدون تو شمع هامو من فوت بکنم

ببین چه کار کردی با من یه مرد دیوونه شدم
غمگین ترین شب منه ؛ همین شب تولدم ..


ساخت کد موزیک آنلاین

0

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

6 دیدگاه در سال مرگ تولدم مبارک

  • به جای او که نیست  می گوید:

    امروز خورشید درخشان‌تر است و آسمان آبی‌تر نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد و پرنده آواز جدید می‌سراید
    امروز بهاری دیگر است در روز تولد مهربان‌ترین در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است امروز را شادتر خواهم بود و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود
    ای مهربان‌ترین
    روزهای زندگی هر روز گوارا باد

    1+
    • محسن  می گوید:

      درود بی پایان بر شما دوست گرامی.
      با اینکه نمیدانم شما کیستید اما بی نهایت از ابراز محبت شما سپاسگزارم.
      بسیار خرسندم که هنوز کسانی هستند که مرا یاد میکنند هر چند من آنها را نشناسم.
      اما کاش واقعا انسانها میتوانستند جای خالی یکدیگر را پر کنند.
      باز هم از شما سپاسگزارم.
      پیروز و شادکام باشید.

      1+
      • به جای او که نیست  می گوید:

        خواهش میکنم دوست من
        منم قصد جایگزین شدن رو ندارم

        0
  • رهگذر  می گوید:

    دیر رسیدم به تولدت…هاههاهاها… ولی مهم اینه که رسیدم.. انشالله همیشه خوش باشی و از این پس زندگیت پر باشه از شادی…

    1+
  • رهگذر  می گوید:

    یادم رف بگم تولدت مبارک…خخخخخخخخخخخخ… تولدت مباااااااااااااااارک… تولدت مبااااااارک…

    1+
    • محسن  می گوید:

      درود بر رهگذر گرامی.
      به خلوت دل من خوش آمدید بانو.
      از لطف و محبت شما بی نهایت سپاسگزارم.
      همین که یادم بودید مرا بس. زنده باشید.
      باز هم از این کارها بکنید.
      با آرزوی بهترینها برای شما.

      0

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *