بدون عشق


بدون عشق

بدونِ عشق، کم کم مغزِ من از کار می افتد!

نوارِ قلبِ من بر چرخه ی تکرار می افتد!

شبیهِ آخرین برگِ درختی پیر، در طوفان،

که تا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد.

شبیهِ کودکِ محبوس در انباریِ خانه،

که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد!

به قدری خسته و دلتنگ و دلگیر و غم آلودم،

که هر عکسی که میگیرند از من، تار می افتد!

من از لطفِ خدا، تویِ فضای باز هم باشم،

بدونِ زلزله رویِ سرم آوار می افتد!

به قدری با سماجت قصدِ خود ویرانگری دارم،

که اغلب وقتِ خوابم از لبم سیگار می افتد!

یقین دارم که شکلِ مُردَنَم، مرگِ طبیعی نیست،

و حرفش در دهانِ مردمِ بازار می افتد!

زمین خوردم، شکستم، ریشه ام وا رفت، پژمردم،

چو گلدانی که با باد از لبِ دیوار می افتد!

به لطفِ بوسه بر عکسِ تو رویِ صفحه ی گوشی،

همین امروز یا فردا، لبم از کار می افتد!

2+

درباره نویسنده

با درود فراوان. محسن ندرلو هستم و در شهر زنجان زندگی میکنم. متولد 18 مرداد سال 1363 هستم و علاقه فراوانی به شعر, ادب و موسیقی دارم. فعالیت من در حوزه موسیقی از سال 78 آغاز شده و سازی که مینوازم پیانو می‌باشد. بسیار احساساتی و گوشه گیر هستم شاید هم افسرده. امید چندانی به آینده ندارم و اکثر روزهایم بدون هیچ برنامه قبلی سپری میشود. دوستان زیادی ندارم و تعداد آن‌ها به تعداد انگشتان دست نمیرسد. در یکی از ادارات دولتی مشغول به کار هستم و اول مرداد 86 اولی روز کاری من بوده است. از بدو تولد دچار مشکل بینایی بودم و با گذشت زمان 70 درصد بیناییم را از دست داده ام. نوشتن هم یکی از موارد مورد علاقه من است و دلیل اصلی ایجاد این وبسایت. پیروز و شادکام باشید.

پاسخ دهید

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *