خلوت دل

پاییزِ غریب

شبهای آخرِ پاییز در زنجان

امسال چه غریب بود پاییز!
انگاری هیچکس ازش استقبال نکرد و حالا هم که میخواد بِرِه هیچکس واسه بدرقه نِمیره..
کسی نیست که یه کاسه آب پشتِ سرش بریزه و بگه: خوش اومدی پاییز، زود برگرد، چشم به راهت می مونیم..
چه تنها بودی پاییز!
کجا بودن اون عاشقهایی که دست در دستِ هم روی برگهایی که زیرِ پاهاشون میریختی قدم میزدن و لبخندِ عشق رو لباشون نقش میبست؟!
چی شدن اونایی که زیرِ بارونت بدونِ چطر تا انتهای خیابون رو پیاده میرفتن؟!
میگم: ما باهات خوب تا نکردیم یا اینکه تو خودت امسال خیلی پاییز نبودی؟!
اما نه!
تو همون پاییز بودی..
گیر از طرفِ ما بوده..
یکیش خودِ من..
همش کِز کردم گوشه ی خونه و تنبلی و بی حوصلگی نذاشت بیام پیشت..
فقط از پشتِ پنجره و روی تراس یه نگاهِ کوچولو بِهِت انداختم و تا بادِ سردت رو به صورتم کوبیدی زود رنجیدم و فرار کردم توی اتاقِ گرم و نرمم..
آره پاییز من امسال بی وفا شدم و رفیقِ همیشگیِ راهت نبودم..
آخه میدونی خیلی هم تقصیرِ ما نیست..
یه ویروسِ لعنتی افتاده به جونِ آدما و همه رو ترسونده..
آره هممون از ترسِ جونمون توی خونه هامون پناه گرفتیم و بیرون نِمیریم..
تو هم که اومدی همه گفتن: مواظب باشید پاییز اومده..
پاییز که بیاد شیوعِ این ویروسه بیشتر میشه و ممکنه آدمهای بیشتری دچارش بشن..
خب انتظار داشتی چیکار کنیم پاییز جان؟!
اونقدر توی گوشمون خوندن که بشینید توی خونه و بیرون نرید، ما هم آدمای حرف گوش کنی شدیم و از کنارِ بخاری ها و شوفاژها تکون نخوردیم..
وِلو شدیم روی مبل و کاناپه و فرش، یه پتو هم کشیدیم رومون و گوشی به دست با دیگران چت کردیم و تو کوچه پسکوچه های دنیای مجازی پرسه زدیم..
حالا پرسه نزن کی بزن!
شب و روز همین شده کارمون..
ما آدما همینطوری رفیقِ نیمه راهیم پاییز جان..
تا تقی به توقی بخوره و منافعِ خودمون رو توی خطر ببینیم میریم دنبالِ کارمون..
البته هممون اینطوری نیستیما، بعضیامون این شکلی هستیم..
اما تو به دل نگیر پاییز..
ما همیشه دوستت داشتیم و داریم..
من که منتظرِ برگشتنت میمونم..
قول میدم این دفعه که برگشتی، حسابی از خجالتت در بیام..
قول میدم نذارم یه لحظه هم تنها بمونی..
میام و کنارت میشینم، سفره ی دلم رو برات باز میکنم، اونقدر برات حرف میزنم که خسته بشی..
امسال همه ی حَرفام توی دلم موند و نشد که باهات درد و دل کنم..
عیبی نداره نگهشون میدارم واسه دفعه ی بعد که اومدی..
البته اگه باشم..
تو که همیشه هستی و هیچ وقت بد قولی و بد عهدی نمیکنی..
این ما آدما هستیم که بی معرفت و بی وفا از آب در میاییم..
تو همیشه سرِ قولی که میدی وای میسی..
پس دعا کن که منم باشم و سرِ قرارمون حاضر بشم..
منو ببخش که امسال رفیقِ نیمه راه بودم..
من میگم تقصیرِ ویروسه تو هم قبول کن..
میدونم اونقدر مهربونی که حرفم رو قبول میکنی..
از اولش هم تهِ مرام و معرفت بودی..
راستی پاییز جان، تو میدونی این ویروسه کی دست از سرِ ما بر میداره؟!
درسته امسال همش تو فکرِ خودمون و حفظِ جونمون بودیم، اما باور کن همش دلمون پیشِ تو بود..
من که دلم لک زد واسه یه لحظه حس کردنت..
الان هم که وقتِ رفتنت رسیده، این ویروسِ لعنتی نمیذاره که بیاییم و دور هم جمع بشیم و برات یه جشنِ توپ بگیریم و بعدش هم راهیت کنیم..
باز هم بهمون میگن که کنجِ خونه هاتون بشینید و به دیدنِ عزیزاتون نرید..
نکنه بِرید و باعثِ منتشر شدنِ این ویروسِ لعنتی بشید!
از همون پشتِ گوشی با عزیزاتون حرف بزنید و به همین قانع باشید..
میبینی پاییز جان، تا دیروز میگفتن: شبِ یلدا که میرسه گوشی و فضای مجازی رو بذارید کنار و بشینید با عزیزاتون گل بگید و گل بشنوید، اما حالا میگن گوشی هارو بگیرید تو دستتون و به دیدنِ هیچ احدالناسی نرید..
میبینی چی به سرمون اومده؟!
تازه این که چیزی نیست..
یلدای امسال خیلی ها عذا دار هستن و عزیزاشون رو یه ویروسِ کوچولو که نمیدونم از کجا پیداش شد، ازشون گرفته..
دلم براشون کباب میشه..
یکی دو نفر که نیستن!
میدونی هر روز که تو توی خیابونا مشغولِ ریختنِ بَرگای دِرَختا بودی، چقدر آدم جونشون رو به خاطرِ یه ویروس از دست میدادن؟!
آره پاییز حکایت این بوده..
پس از ما دلگیر نشو..
امیدوارم سالِ دیگه که برگشتی، دیگه اثری از این لعنتی نمونده باشه..
عوضش ما هم قول میدیم حسابی مهمون نوازی کنیم..
اما امشب آخرین شبی هستش که مهمونِ مایی..
یلدا اومده که غزلِ خداحافظی رو بخونه و راهی بشی..
اما راستش ما حالمون هیچ خوب نیست..
هممون تنهاییم..
بغض بیخِ گلوهامون رو گرفته و نمیذاره نفس بکشیم..
یادته پارسال که میخواستی بِری، چه مراسمی واسه بدرقه کردنت گرفتیم؟!
اما امسال شرمندت شدیم..
ما همه دلامون پر از غُصَست پاییز جان..
همه عذادارِ عزیزایی هستیم که از دستشون دادیم..
هممون حسِ غریبِ دلتنگی داریم..
هممون خسته و از پا افتاده ایم..
دل و دماغی واسمون نمونده..
ببخشید که نمیتونیم خوب راهیت کنیم..
خودت آروم دامنِ هزار رنگت رو جمع کن و یواش یواش راه بیفت و ما رو با غصه هامون تنها بذار..
زمستون خیلی وقته پشتِ در منتظر نشسته..
منتظره تو بِری و جاتو بگیره..
ندیدی مگه دیشب از شدت عصبانیت چه کولاکی به پا کرده..
بیتابِ اومَدَنِه..
صبح که پا شدیم همه جا رو پر از یخ و برف و سرما کرده بود..
تا بیشتر عصبانی نشده بار و بندیلت رو ببند و برو..
برو که خدا پشت و پناهت باشه..
سالِ دیگه که برگشتی عشق و محبتِ بیشتری با خودت بیار..
دعا کن وقتی برگشتی حالِ هممون خوب شده باشه..
دعا کن وقتی اومدی همه رو شاداب و سرزنده و دلاشون رو لبریز از عشق و محبت ببینی..
انگار وقتِ رفتن رسیده..
به خدا میسپارمت پاییزِ هزار رنگ..
برو پاییز جان خدا نگهدار..

پی نوشت

راستش شروع به نوشتن که کردم فکر نمیکردم این طوری از آب در بیاد..
مثلا میخواستم یه تبریک واسه یلدا بنویسم و متن شادی از آب در بیاد..
اما باور کنید، خودم هم نمیدونم چرا اینطوری شد!
واسه همین اومدم اینجا یه تبریکی بگم و برم..
بهترین آرزوها رو براتون میکنم و امیدوارم جوجه های آخرِ پاییزتون به قدری زیاد باشن که نتونید بشمارید..
به یاد ماندنی ترین و زیباترین شبِ سال رو در کنارِ عزیزانتون براتون آرزو میکنم..
دلاتون گرم و لبریز از عشق، یلداتون مبارک..

One thought on “پاییزِ غریب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *