خلوت دل

پاییز، آذر، یلدا

چقدر صدای آمدنِ پاییز، شبیهِ صدای قدمهای تو بود..
ملتهب، مرموز، دوست داشتنی!

چقدر هوای پاییز، شبیهِ دستهای توست..
نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف!

چقدر صدای خِش خِشِ برگها، شبیهِ صدای قلبِ من است..
که خواست، افتاد، شکست!

چقدر پیاده‌روها، پر از آرزوهای من است..
نارنجیِ یکدست، پر از آدمهای دست در دست، مست!

چقدر پاییز، شبیهِ دلتنگیست..
شبیهِ کسی که بود، رفت، کسی که دیگر نیست..

آذر

آذر ته تقاریِ پر احساس ترین فصلِ خداست..
آذر و صدای خِش خِشِ برگ های خیابون..
آذر و یک دلِ سیر قدم زدن زیرِ بارون..
بعضی روزای آذر بغضِ عجیبی داره، مثلِ همین آخرین روزش..
نه میباره، نه آروم میشه!
انگار اونم دلتنگمون میشه!
به نظرم آذر هنرمنده..
یک نقاش که با رنگهای نارنجی، سبز، زرد، خیابون رو برای عاشقا نقاشی کرده..
چرا بعضی ها آذر رو مثلِ فصلِ بعدش سرد میدونن؟!
اتفاقا آذر مثلِ عنصرِ وجودِ متولدینش آتش، خیلی هم گرمه..
گرماش رو میشه از یلداش، دورِ هم بودن و گرفتنِ فالِ حافظش حس کرد..
فالِتون و حال و روزتون خوب، یلداتون مبارک..

یلدا

همیشه زرد و نارنجی میپوشید..
پاییز رو دوست نداشت، میپرستید، اما دستِ دلش رو رو نمیکرد..
نجیب بود و خویشتن دار..
این اواخر معلوم بود که یه کوهِ غم داره تو دلش سنگینی میکنه و نمیذاره بغضش بترکه..
اصلا چشمه ی اشکش خشک شده بود..
وقتی چمدونش رو میبست، مصمم نبود ولی وانمود میکرد که همه چیز آرومه..
اما یه دفعه شونه هاش لرزید، شهرم لرزید با همه ی آدماش..
بعدش هم بغضش ترکید، مثلِ یه رعد و برق..
خیلی بی سر و صدا..
کسی صدای حنجرش رو نشنید..
سکوت بود و سیاهی و یک شبِ طولانی..
چادرش رو که سر کرد یک نگاه به آسمون انداخت..
مروارید های اشکش از گوشه ی چشمای عسلیش سُر خوردن و رویِ گونه های زمین غلتیدن..
گیسوانِ یلدا خیس شد..
آخه یلدا پشتِ برگای پاییزی قایم شده بود و رفتنِ اون رو کمین میکشید..
چی میگم؟!
یلدا؟ یلدا؟ اون دخترِ زیبا رویِ بی پروا؟!
همونی که شبِ آخر سر و کَلَش پیدا شد؟!
اصلا، اصلا نکنه یلدا رغیبِ آذر بود؟!
آره.. رغیب.. رغیب..

پی نوشت

و به همین زودی فصلِ سومِ سال هم به آخرین شبش رسید..
پاییز با همه ی بغضش تموم شد و به زودی جاشو به ننه سرمای معروفِ قصه ها میده..
دلم مثلِ همین غربتِ پاییز گرفته..
یه بغضِ سنگینی راهِ گلوم رو بسته..
دلم میخواد گریه کنم اما نمیتونم..
امروز درست از همون روزهایی هستش که حس میکنم تنهاترین آدمِ دنیا هستم..
مثلِ کسی که هیچ کس و هیچ چیزی تو دنیا نداره..
مثلِ کسی که همه ی داشته هاشو و همه ی عزیزاشون به یکباره از دست داده..
انگار تمامِ غمهای دنیا توی دلم پر شده..
حسِ غریبی دارم..
از اون حس هایی که میگه: یلدا میاد که چی بشه..
میاد که به رسمِ هر سال آدما رو مجبور کُنه که برای چند ساعت دورِ هم جمع بشن..
جمع بشن که چی بشه؟!
که رسم و رسوم آبا و اجدادی رو به جا بیارن!
اما آیا آدمای امروز با آدمای اون موقع یکی هستن؟!
اونا کجا و ما کجا؟!
هرچقدر اونا به هم نزدیک بودن، همون قدر ما از هم دوریم..
نمیدونم چی شد که اینطور شد..
چه اتفاقی افتاد که همه از هم دور شدیم و بینمون فاصله افتاد؟!
همه یه جورایی توی تنهاییِ خودشون غرق شدن..
همه دنبالِ یه جای خلوت میگردن..
جایی که تنها باشن و کسی کاری به کارشون نداشته باشه..
راستی چرا آدما این قدر از هم دیگه فرار میکنن؟!
یکی از این آدما خودمم..
کسی که از شلوغی فرار میکنه..
دلم میخواد تو جمع باشم ولی نمیتونم..
وقتی که واردِ جمع میشم، بعدش دوست دارم که از اونجا فرار کنم..
نمیدونم چرا اینهمه بی حوصله شدم..
البته همیشه هم اینطوری نیست ولی خب بیشتر وقتها همین حس رو دارم..
شاید خیلی های دیگه هم مثل من هستن..
انگار منتظرِ یه چیزی هستیم که خودمون هم نمیدونیم چیه..
چیزی که باید باشه تا حالمون کمی بهتر بشه..
امروز و امشب حوصله ی هیچ چیزی رو ندارم..
نه یلدا و نه هیچ چیزِ دیگه..
البته امیدوارم تا شب حالم بهتر بشه و اتفاقاتِ خوبی بیفته..
اما همیشه اینطوریه که هیچ تضمینی برای بهتر شدنِ حالم وجود نداره..
براتون یلدایی آرزو میکنم که جزءِ بهترین یلداهای عمرتون باشه..
یلداتون مبارک..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *