خلوت دل

شاید بتونم با زندگی آشتی کنم

هجدهم آبان هزار و سیصد و ۹۵ هم شروع شد…
یه روز با آسمون صاف و کاملا آفتابی…
دو سه روزِ گذشته هوای ابری و بارونی داشتیم…
پری روز, دم دمای غروب, بارونِ خیلی قشنگی میبارید…
هوا تمیز و پاییزی بود…
بارون نم نم میبارید و سرد نبود…
از همون هواهای دو نفره که همه دوسش دارن…
منم که عاشق روزای بارونی هستم…
یه بارون و یه خیابون و منِ تنها….
فقط جای یه همراه کنارم خالی بود…
کسی که دستش توی دستم باشه و کنارم قدم بزنه و باهام حرف بزنه…
برای همدیگه درد و دل کنیم و در کنار هم غرقِ زندگی بشیم…
اون روز وقتی صدای خوردن قطره هاشو به پنجره شنیدم مثل بچه ها ذوق کنان و با سرعت از پله ها پایین رفتم و خودمو به بارون سپردم…
چقدر زیبا و آرام بخش بود…
اثرش خیلی خیلی بیشتر از قرص های آرام بخشی هستن که میخورم….
به سمت خیابون به راه افتادم…
مثل همیشه بوی باغچه های بارون خورده به مشام میرسید…
بازم صدای ویژ و ویژ ماشین ها شنیده میشد که توی خیابون های خیس پشت سر هم با عجله حرکت میکردن…
صبح های زود و غروب های شلوغ و پر سر و صدا…
انگار همه دیرشون شده!
همه عجله دارن که زود برسن, اما به کجا من که نمیدونم!
آخه خودم مدتهاست که هیچ عجله ای برای انجام هیچ کاری ندارم…
از کنار خیابون شروع به قدم زدن کردم و خودمو به خیابون اصلی رسوندم…
همون جایی که هر روز صبح سوار اتوبوس میشم و به اداره میام…
توی اون ساعت هیچ اتوبوسی پیدا نمیشه…
نمیدونم کجا میرن که ساعت پنج به بعد دیگه باید قید اتوبوس رو بزنی…
تاکسی هم که اصلا اون طرفا نمیاد چون به قول خودشون بد مسیره…
جز صبح ها که سر کار میرم هیچ وقتِ دیگه ای سوار اتوبوس نمیشم مگر مجبور بشم…
کلا حوصله ی نشستن توی اتوبوس برای مسیر های طولانی رو ندارم….
این راننده ها هم که به صورت لاک پشتی حرکت میکنن و هر چند متر یه بار هم نگه میدارن…
حرصم در میاد و حوصلم سر میره…
برای رفتن به مرکز شهر باید نیم ساعت بیشتر توی اتوبوس بشینی…
حالا اگه غروب باشه و خیابون ها شلوغ باشن دیگه واویلاست!!
خب منم عادت دارم همیشه غروب از خونه بیرون میرم و تقریبا آخرای شب بر میگردم…
وقتم رو به بطالت میگذرونم اما اگه این کارو نکنم یه جورایی دق میکنم….
قدم زدن تو خیابونها, نشستن تو قهوه خونه ها و مشغول شدن با چای و قلیون, گاهی اوقات دیدن یک دوست و هم صحبت شدن با اون, تک و توک خریدهای شخصی کوچولو مثل خریدن عطر و این چیزا کارهایی هستن که هر روز خودم رو با یکیشون سرگرم میکنم…
راستش هدفی ندارم و فقط دارم توی کوچه پس کوچه های این زندگی پوچ و بیهوده گیج میزنم…
به قول شاعر:
نه مونسی نه آشنایی…
نه دلبری نه دلربایی…
مهجوری, رسوایی, شیدایی, در این کنج تنهایی…
نه خیالی, نه وصالی, نه امیدی, نه به دل از عشقی سودایی…
خیلی تلاش کردم که یه برنامه و هدف مشخص برای خودم تعیین کنم اما نشد که نشد…
هنوز که هنوزه حالم خوب نشده و نسبت به دنیا و زندگی بی تفاوت و بدبین هستم…
گذشته رهام نمیکنه و خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد میشن…
شاید این حرفها تکراری شده و هیچ تازگی نداشته باشن اما این واقعیت زندگی منه که هر روز برام تکرار میشه و تغییری درش به وجود نمیاد…
من نمیتونم هر روز به مسافرت برم و خودم رو یه جوری مشغول کنم چون نه جایی رو دارم که برم و نه کسی رو دارم که همراهیم کنه…
من نمیتونم هر روز با یکی باشم و هر چند وقت یه بار دوست تازه پیدا کنم چون نه به کسی اعتماد دارم و نه حوصله ی کسی رو دارم…
مدتهاست هیچ دوست تازه ای پیدا نکردم جز همون یه نفر که چند وقت پیش رفت پی زندگی خودش…
دیگه قادر نیستم با کسی ارتباط برقرار کنم…
از همه ی آدمها میترسم و فرار میکنم…
یه جورایی با تنهایی اخت شدم و بهش عادت کردم…
تمام مسنجر ها و گروه های نابینایی رو حذف کردم و جز لحظه ای که توی خلوتم میام ارتباط دیگه ای با اینترنت و فضای مجازی برقرار نمیکنم…
گروه هایی که خیلی از نابیناها به قدری جدی گرفتن که فکر میکنن واقعا مالک جایی یا چیزی هستن…
متاسفانه ما ایرانی ها از وسایل ارتباطی طوری استفاده میکنیم که شورش در میاد و حال به هم زن میشه…
هر کسی رو میبینی یه گوشی دستش گرفته و داره توی تلگرام و اینستا گرام و فیصبوک میچرخه و به دنبال سوژه های مختلف میگرده…
به قدری متن و جک و این چیزها برای همدیگه فرستادیم که دیگه همشون تکراری شدن و حرف تازه ای نمونده…
منتظریم تا یه اتفاقی بیفته تا براش جک درست کنیم و توی گروه های مختلف برای دیگران بفرستیمش…
توی مهمونی ها جای اینکه باهم باشیم و بگیم و بخندیم از توی گوشیمون برای دیگران جک میخونیم که خیلی هاشون برای بار چند صدم خونده میشن…
یا اینکه عکس ها و کلیپ های مزخرف و بی سر و ته رو به هم نشون میدیم…
کارمون شده مسخره کردن همدیگه و برای هر چیزی داب اسمش درست میکنیم…
ما نابیناها هم که نرم افزار واتساپ رو به نام خودمون زدیم و از صبح تا شب خودمون رو با گروه های متعددش علاف کردیم…
هر کدوممون توی چندین و چند گروه عضو شدیم و روزانه چند صد یا حتی چند هزار پیام دریافت میکنیم که خیلی هاشون تکراری و به درد نخور هستن…
تازه بعضی هامون هم چندین گروه در موضوعات مختلف ساختیم و سعی میکنیم توسط اونها عقایدمون رو به دیگران تحمیل کنیم…
اون قدر بی ادب و بی تربیت هستیم که همه چیز رو توی گروه هامون با همدیگه به اشتراک میذاریم از جکهای مثبت ۱۸ گرفته تا عکس ها, کلیپها و فایلهای مستهجن…
بعدش هم ادعای با کلاسی و به روز بودن, روشن فکری و این چیزها رو میکنیم…
هر از چند گاهی با یکی دوست میشیم و بعد از چند وقت فکر میکنیم که عاشق هم شدیم, بعد از یه مدتی یا با هم دعوامون میشه و کارمون به جدایی میرسه یا اینکه فرد بهتری پیدا میکنیم و میریم دنبال اون…
اونایی هم که بعد از جدا شدن دنبال کس دیگه ای نمیرن ادعای خوردن شکست عشقی میکنن و توی گروه ها متنهای عاشقانه و دلتنگی و جدایی منتشر میکنن…
آخر سر هم خسته میشن و برای اینکه تنها نباشن با یکی دیگه دوست میشن و روز از نوع روزی از نوع…
یه جورایی هممون همدیگه رو به بازی گرفتیم و هیچ اتفاق جدیدی نمی افته و هیچ تغییری به وجود نمیاد…
توی این دوست شدن ها و جدا شدن ها حتی یک ازدواج هم اتفاق نمی افته…
فقط هر روز گروه های مختلف با موضوعات مختلف میسازیم, با همدیگه توی گروه ها دعوا میکنیم و جدا میشیم و میریم یه گروه دیگه درست میکنیم و دوستامون رو میبریم اونجا…
یه مدت که میگذره یا تغییر موضوع میدیم یا دیگه هیچ چیزی پیدا نمیکنیم توی گروهامون بذاریم پس پاکش میکنیم…
خلاصه جای اینکه از تکنولوژی برای زندگیمون استفاده کنیم برعکس داریم از زندگیمون برای تکنولوژی بهره میگیریم…
واتساپ و گروه هاشون به قدری جدی گرفتیم که انگار تمام وجودمون بهش وابسته شده و چه دعواها توی گروه ها که راه نمیندازیم و چه اتفاقاتی که نمیفته…
حتی گاهی اوقات با آبروی همدیگه بازی میکنیم…
هرکسی یه گروه ساخته و یک سری به اصطلاح قوانین رو وضع کرده که اکثرشون شبیه هم هستن…
چت کردن ممنوعه و هیچ کس حق نداره توی پی وی اعضا بره و خاطی بلافاصله حذف میشه… خخخخخخ…
همه هم تو پی وی همدیگه میرن و آخرش هم دعوا میشه… خخخخخ…
و این داستان همین طوری ادامه داره…
راستی قبل از اینکه این واتساپ و گوشی های اندرویدی به دست ما نابیناها برسه چیکار میکردیم و با چه کارهایی خودمون رو مشغول میکردیم؟…
هر چی فکر میکنم میبینم گذشته خیلی بهتر از حال و آینده هستش….
هر چقدر بیشتر به سمت الکترونیکی شدن و دیجیتالی شدن پیش رفتیم دلهامون سنگتر شده و تنها تر شدیم…
پیشرفت و تکنولوژی همه چیز رو ازمون گرفته…
فعالیتهای روزانه, دید و بازدید ها, گردش رفتن ها, ورزش, دور هم بودنها, بازی و تفریح, مطالعه و خیلی چیزهای دیگه رو فدای تکنولوژی و اینترنت کردیم…
جالب اینجاست که همه توی فضای مجازی با هم مهربون هستن و قربون صدقه ی همدیگه میرن…
حرفای با کلاس میزنن و لفظ قلم صحبت میکنن, اما توی خیابون روشون رو از همدیگه میدُزدن!
دایی خود من توی تلگرام چنان حرفهای محبت آمیزی بهم میزد که توی عمرم نشنیده بودمشون و همیشه آرزو داشتم توی عالم واقعی و وقتی که در کنار هم نشستیم ازش بشنوم…
عجب دنیای وانفسایی شده واقعا!
مدتی هستش از این چیزها خودم رو دور کردم و راستش دوست هم ندارم با این چیزها خودم رو مشغول کنم…
دیدن آدمها رو از نزدیک بیشتر دوست دارم تا اینکه توی گوشی باهاشون چت کنم…
دوست شدن با افراد واقعی که بتونم لمسشون کنم برام دلچسبتر از اینه که توی یه گروهی با یکی دوست بشم که هیچ شناختی ازش ندارم و مواقع دلتنگی و تنهایی نمیتونم باهاش توی خیابون قدم بزنم…
نهایتا تنهایی رو به گردش و چرخش توی فضاهای مجازی ترجیح میدم…
هر دو رو امتحان کردم و دیدم که تنهایی خیلی بهتره از اینکه هر روز استرس داشته باشی…
بگذریم… اصلا صحبت در موردش هم بی خوده…
بالاخره دیروز تونستم انتقالیم رو بگیرم و امروز توی اتاق جدید و قشنگم نشستم و مشغول کار شدم…
یه اتاق بزرگ با دو تا همکار…
میزم رو کنار پنجره گذاشتم و اتاق رو با سلیقه ی خودم چیدم…
فضای آروم و دلچسبی داره…
یه اتاق جدید توی طبقه ی دوم با وظایف جدید…
البته اون دو تا زیاد توی اداره نیستن و کم پیش میاد توی اتاق باشن…
بنابراین من اکثر اوقات تنها هستم و میتونم از این تنهایی به بهترین شکل استفاده کنم…
کارم سبُکتر شده و حالا میتونم توی فواصلی که بیکار هستم مطالعه کنم یا حتی به رادیو گوش بدم…
سعی دارم از این فواصل به نحو احسنت استفاده کنم و ازشون بهره بِبَرَم…
چند تا کتاب خوب توی گوشیم کپی کردم که توی فرصتهای مختلف خودمو با مطالعشون سرگرم میکنم…
بیشتر اوقات رو هم با گوش دادن به موسیقی و تجزیه و تحلیل اونها میگذرونم…
البته این گوش دادن به موسیقی رو در طول روز توی خیابون و تاکسی و حتی موقع قدم زدن میشه انجام داد…
هندسفری رو توی یه گوشم میذارم و با گوش دیگه حواسم به اطرافه که به چیزی برخورد نکنم یا توی جوبی, چاله ای, چیزی نیفتم…
فقط تنها کاری که خیلی وقته انجام نمیدم نواختن سازه…
اصلا یادم نمیاد آخرین باری که پشت پیانو نشستم و یه قطعه نواختم کی بوده؟!
شاید اگر کاری پیدا کنم که مجبورم کنه ارتباط دوباره ای با ساز برقرار کنم کمک بزرگی در تقویت روحیه ی از دست رفتم باشه…
دارم به تدریس موسیقی در یکی از آموزشگاه های فنی و حرفه ای به کودکان فکر میکنم…
اگر این اتفاق بیفته و بپذیرن که برای بچه هاشون کلاس موسیقی بذارن یا حتی یه گروه سرود تشکیل بدن خیلی عالی میشه و این همه بی هدف و علاف توی خیابونها نمیچرخم…
خلاصه دارم به این یقین میرسم که دور از فضای مجازی هم میشه زندگی کرد و جای خالیشو میشه با خیلی کارها و چیزها پر کرد به شرط اینکه حوصله داشته باشی و انگیزه ی زندگی توی وجودت باشه…
باید این جملات رو با خودم تکرار کنم…
میشه کتاب خوند.
میشه تنها قدم زد.
میشه تنها مسافرت رفت.
میشه با دیگران و در کنار دوستان بود.
میشه از هوای پاییزی لذت برد و از غروبهای پاییزی نترسید.
میشه دوست تازه پیدا کرد.
میشه به آینده فکر کرد.
میشه کارهای جدیدی شروع کرد و عیده های نوعی در سر پروراند.
و مهمتر از همه میشه تنها هم زندگی کرد و از زندگی لذت برد, مثل خیلی ها که دارن این کار رو انجام میدن…
اگر روزی بتونم به این باور برسم که میشه با زندگی آشتی کرد و از زندگی لذت برد شاید دیگه اون وقت آرزوی هر شبم بیدار نشدن صبح فردا نباشه…
نعمت سلامتی یکی از چیزهایی هستش که توی چند سال اخیر ازش بهره مند نبودم…
اگر یه روزی سلامتی کاملم رو به دست بیارم و اوضاع اون طوری بشه که گفتم دیگه جای گله و شکایتی نمیمونه….
بعضی ها میگن که من مشکلم با خودمه و باید یک سری مسائل رو توی خودم حل کنم و به خودم هالی کنم که بعضی چیزها و بعضی آدما دیگه از دست رفتن و دیگه بدست نمیان…
بعضی اتفاقها دیگه افتادن و هیچ طوری نمیشه جلوی اتفاقاتی که بعدها قراره بیفتن رو گرفت…
باید از مرور خاطرات گذشته لذت برد نه اینکه رنج کشید…
اینها همه چیزهایی هستن که خودم میدونم ولی هیچ وقت نمیتونم بهشون عمل کنم…
وقتی خاطرات رو مرور میکنم نا خود آگاه سیگارهای پشت سر هم هستن که دود میشن…
وقتی یاد جوانی از دست رفته میفتم قطره های اشک هستن که از گونه هام سرازیر میشن…
و اون موقع هستش که به زمین و زمان بدبین میشم و آرزو میکنم صبح فردایی در کار نباشه….

One thought on “شاید بتونم با زندگی آشتی کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *