خلوت دل

بشنو از محسن, حکایت می‌کند.

سلام.
همیشه وقتی می‌خوام مطلبی رو توی سایت پست کنم, می‌مونم که از چی, از کی, و از کجا شروع کنم!!
چون اونقدر اتفاقات توی زندگیم زیاد هستن که سر و ته خیلی‌هاشون از دستم در رفتن..
امروز هم همین طوری شروع به نوشتن می‌کنم تا ببینم آخرش چی از آب در میاد و به کجا می‌رسم..
همون طور که قبلا گفته بودم تصمیم گرفتم که دیگه هر روز به استودیوی دوستم محمودرضا نرم و هر جوری که هست این عادت رو از سرم بیرون کنم. الآن دو سه هفته‌ای هست که این کار رو شروع کردم…
اوایلش خیلی برام سخت بود به هر حال مدت خیلی زیادی بود که بعد از ظهر‌های هر روزمو اونجا می‌گذروندم حتی روز‌های تعطیل..
به شدت احساس افسردگی می‌کردم. به آدم مرده‌ای تبدیل شده بودم که فقط قدرت حرکت داره.
خیلی وقت بود که تصمیم داشتم یه فکری برای این وضعیتم بکنم ولی خب نمی‌تونستم. باید یه جایگزینی پیدا می‌کردم تا بعد از ظهر‌ها احساس تنهایی و دلتنگی نکنم…
بالاخره با مشورت پزشکم قرار بر این شد که بخشی از ساعت‌های خالی رو با ورزش کردن پر کنم چون اون معتقد بود ورزش می‌تونه توی روحیه من تاثیر بذاره و از حالت افسردگی درم بیاره…
حالا یک روز در میون به یک باشگاه بدن سازی می‌رم و یکی دو ساعت از وقتمو اونجا می‌گذرونم. شاید هنوز زوده که اثراتشو روی خودم احساس کنم ولی خب یه مدتی صبر می‌کنم تا ببینم چه اتفاقی میفته…
نکته‌ی جالب اینه که: باشگاهی که توش ثبت نام کردم توی محله ای از شهره که منزل عشق من اونجاست. جالبتر اینکه استدیوی دوستم محمودرضا هم توی همون محله قرار داره. یه دوست دیگه هم دارم که دقیقا سر کوچشون مغازه داره. یعنی یه جورایی من اکثر روز‌هامو توی محله‌ی عشقم میگذرونم…
چند روز پیش که مادرم فهمید باشگاهی که میرم هم توی اون قسمت شهره خیلی تعجب کرد و پرسید: چه دلیلی داره که تو باشگاهتم باید بری اون ور شهر مگه باشگاه نزدیکتری وجود نداره؟! منم گفتم: که دلیل خاصی نداره و چون همکارم به اون باشگاه میره منم به خاطر اینکه تنها نباشم و باهم بریم و بیاییم اونجا رو انتخاب کردم…
البته این موضوع حقیقت هم داره… چون چند وقتی هست که یک همکار جدید به ادارمون اومده که اهل ورزش و این چیزاست. به دلیل اینکه من در زمینه موسیقی فعالیت می‌کنم و این همکار جدیدمون هم علاقه زیادی به موسیقی و هنر داره یه جورایی رابطمون خوب و صمیمی شد.. راستش ایشون هم در رفتنم به باشگاه تاثیر به سزایی داشت چون همش تشویقم می‌کرد که این کارو بکنم و بالاخره هم موفق شد…
خواهر زاده‌ی محمودرضا “مسعود” هم یکی از کسانیه که با ما همراه شده و به باشگاه میاد…
ولی از این حرفا که بگذریم باطنا خودم دوست دارم همش اونورا باشم… چون احساس می‌کنم که بهش نزدیکم و تو هوایی نفس می‌کشم که اون نفس می‌کشه.
شاید به خاطر همین کارهامونه که خیلی‌ها بهمون میگن: عاشق‌های احمق.
چون از نظر اون‌ها این کارا احمقانه هستش…
من معتقدم که آدم تا خودش توی شرایط کسی قرار نگرفته نمی‌تونه دربارش نظر بده و این‌ها باید خودشون عاشق بشن تا درد ماهارو بفهمن…
روزهایی که باشگاه نمیرم رو هم یه جوری میگذرونم شده با پرسه زدن تو خیابون‌ها و انجام کار‌های بی سر و ته…
چند وقتیه یه کار دیگه هم انجام میدم…
اونم اینه که: با دوستا و همکارام شوخی می‌کنم, بلند بلند و به طرز مسخره‌ای می‌خندم. یه خنده‌ی الکی و ساختگی…
حالا دلیل اینکه چرا این کارو می‌کنم بر‌میگرده به چند سال پیش…
یادمه یه همکاری داشتیم که خیلی شاد و پر انرژی بود با همه می‌گفت و می‌خندید, شوخی می‌کرد و بلند بلند قهقهه می‌زد…
همیشه فکر می‌کردم که اون چقدر آدم شاد و سر حالی هستش… هیچ مشکلی نداره و دنیا به کامش می‌چرخه…
تصور می‌کردم توی رفاه کامل زندگی می‌کنه و هیچ درد و رنجی نداره…
یه روز که توی اتاق من نشسته بود راز این شاد بودنش رو ازش پرسیدم…
چیز‌هایی از زندگیش برام گفت که بغض گلوم رو گرفت به طوری که کم مونده بود بزنم زیر گریه…
واقعا چقدر درد و رنج داشت و چقدر مشکلات روی سرش تلنبار شده بود!!
چند روزی فکرم مشغولش بود و هر وقت صدای خنده‌هاش رو می‌شنیدم براش خیلی ناراحت می‌شدم…
حالا دو سالی هست که از اداره ما انتقالی گرفته و یه جای دیگه مشغول به کاره…
چند وقت پیش با خودم فکر کردم که چرا من مثل اون نباشم و غصه هامو پشت نقاب پنهان نکنم…
اینطوری حداقل کسی نمیفهمه مشکل داری و هی ازت نمیپرسن که فلانی چرا ناراحت هستی و این حرفا…
شاید من مثل اون همکارم بازیگر خوبی نیستم و خوب نمی‌تونم ادای آدم‌های شاد رو در بیارم و فکر می‌کنم اون خیلی ماهرتر از من بود…
چون من بعضی وقتها که باهام شوخی می‌کنن فوری از کوره در میرم و جنبه اش رو ندارم…
بگذریم… بذارین به چند ماه پیش برگردم.
روزی که تلفن محل کارم زنگ خورد و وقتی گوشی رو برداشتم صدای عشقمو از پشت خط شنیدم. همیشه هر وقت صداشو میشنوم قلبم به طرز شدیدی به تپش میفته… ولی خب هر طوری بود خودمو کنترل کردم و باهاش صحبت کردم…
خودشم تعجب کرد که من چطور با اون آرامش و مهربونی باهاش صحبت کردم میگفت: انتظار داشتم وقتی صدامو میشنوی تلفنو روم قطع کنی, کاری که خودش بارها و بارها با من کرده بود…
داخل پرانتز این توضیح رو بدم که افراد نابینا برای استفاده از موبایل یا کامپیوتر باید نرم افزاری رو روی سیستم و گوشیشون نصب کنن تا موارد روی صفحه رو براشون بخونه…
دو سه سالی هست که این امکان فراهم شده که نابیناها هم بتونن از گوشی‌های اندروید استفاده کنن
عمل خوندن مطالب روی صفحه گوشی اندروید رو نرم افزاری به نام تالکبک انجام میده…
این روزها شبکه های اجتماعی زیادی وجود داره که مردم از طریق گوشی های اندروید در اونها فعالیت میکنن و از طریق اونها باهم ارتباط دارن…
نرم افزاری که این روزها بین مردم باب شده نرم افزار تلگرام هستش ولی ما نابیناها متاسفانه یا خوشبختانه نمیتونیم ازش استفاده کنیم چون محیطش طوری ساخته شده که نرم افزار تالکبک قادر به خوندن مطالب داخلش نیست…به همین دلیل نابیناهایی که توی دنیای اندروید هستن به جای تلگرام از نرم افزار واتساپ استفاده میکنن و اونجا یه عالمه گروه ساختن که هر کدوم توی زمینه های مختلف فعالیت میکنن.
از لطیفه گرفته تا مطالب علمی و فرهنگی و موسیقی…
من جزو اولین کسانی بودم که وارد دنیای اندروید شدم و توی این شبکه های اجتماعی فعالیت دارم. یادمه عشقم ازم خواست که براش یه گوشی اندروید بخرم و من این کار رو براش کردم چون همیشه توی این زمینه ها مهارت داشتم و همه برای خرید لپتاپ و گوشی و این طور چیزا ازم مشورت میگرفتن…
و حالا برسیم به اینکه چرا اون به من زنگ زده بود…
من توی یه گروهی عضو بودم که موضوعش موسیقی بود. گاهی وقتها از کارهای خودم برای اعضای اونجا می‌فرستادم.
یه روز که داشتم مطالب گروه رو نگاه میکردم یه هو دیدم که یکی عشق منو داخل گروه اضافه کرد…
از دیدن اسمش شکه شدم طاقت نداشتم ببینم باهم توی یه گروه هستیم, اون جلوی چشممه و من ندارمش…
بلافاصله از اون گروه بیرون اومدم…درست فردای همون روز بود که باهام تماس گرفت…
حرفش این بود که چرا ازش فرار میکنم و میگفت: به خاطر من به اون گروه اومده تا کارهای منو بشنوه…
اون میخواست که ما باهم مثل دوتا دوست معمولی باشیم. اجازه میخواست که گاهی به من تلفن کنه و به قول خودش جویای حالم باشه.
دو سه ساعتی باهم صحبت کردیم, بهش التماس کردم که برگرده و مثل گذشته کنارم باشه ولی اون باز به گریه ها و التماس هام اهمیت نداد و گفت: فقط میتونه با شرایطی که خودش میگه بامن باشه…
پذیرفتن این شرایط برای من خیلی سخت بود…خیلی سخت بود که چشم به راه بشینم و منتظر بمونم تا اون هر وقت که دلش خواست به من تلفن کنه. از طرفی من دوست داشتم گاه گاهی همدیگرو ببینیم و اون با این قضیه هم مخالف بود…من می‌خواستم رابطمون مثل گذشته بشه و اون نمی‌خواست… بنابراین صحبت‌های اون روز هم به نتیجه نرسید و باز هم اون رفت…
فقط اومد و دوباره هواییم کرد تا چند روز بعدش بد جوری تولک بودم. شبها تا دیر وقت مینشستم و به اون فکر میکردم و اشک میریختم…
تا دیروز هیچ خبری ازش نداشتم حتی خواهرش هم بهم زنگ نمیزد آخه من با خانوادش هم رفت و آمد داشتم.
خیلی وقتها برای رفع مشکلات لپتاپ عشقم یا خواهرش و یا حتی آموزش کار با کامپیوتر و اینترنت به منزلشون میرفتم…
البته خانوادش از اونچه که بین ما بود خبر نداشتن.
من همیشه دوست نداشتم که اون وارد دنیای مجازی بشه چون میترسیدم که دنیای مجازی و آدمهاش اونو ازم بگیرم و من برای همیشه از دستش بدم این بزرگترین نگرانی من بود
از دست دادن یکی که بیشتر از جونم دوستش دارم…
اما اون فکر میکرد که من میخوام محدودش بکنم و دوست ندارم اون آزاد باشه…
اون دوستان زیادی داشت و علاقه مند بود روز به روز به تعدادشون اضافه کنه و من همیشه ترس از این داشتم که اونقدر سرش شلوغ بشه که منو فراموش کنه…
افسوس که هر اونچه که بهش فکر میکردم سرم اومد و اون منو تنها گذاشت…
دیروز با خالش تماس گرفتم تا یه جوری از حالش خبردار بشم…
خالش گفت که: پنجشنبه به خاطر تولد عشق من دور هم جمع شده بودن…درست همون موقع من تنها و دور از اون اشک میریختم…
حتی جرات این رو پیدا نکردم که یک پیامک تبریک براش ارسال کنم و فقط توی سایت براش پست گذاشتم..
پستی که شاید اون هیچ وقت نخونه… البته این فقط یه شایده و بعید نیست که اون اینجا رو هم پیدا کنه مثل وبلاگهای قبلی…
دیروز بعد از اینکه با خالش خداحافظی کردم یه جورایی افکارم رو به هم ریخته دیدم بنابراین عصر رو مثل خیلی روزهای دیگه به پرسه زدن توی خیابون و کوچه و بازار سپری کردم…
خیلی جالب بود شب که به خونه اومدم و گوشیم رو چک کردم با کمال تعجب دیدم که از طرف عشقم یه پیام صوتی دارم…
با هیجان زیاد و ترس ولرز پیامشو گوش دادم صداش میلرزید و نفس نفس میزد شاید اون هم وقتی میخواست برای من پیام بذاره هیجان داشته…
درخواستش این بود که من هاردهای اکسترنالی که دارم رو براش بفرستم تا اون مطالب داخلشو اعم از کتابهای صوتی و نرم افزارها و آهنگها رو برای خودش کپی کنه…
میگفت که هارد خودش فرمت شده و مطالبی که قبلا از من گرفته بود رو از دست داده…
به قدری شکه شدم که هنوز هم نتونستم جوابشو بدم وقتی صداشو شنیدم تمام استخوان های بدنم به لرزه افتاد…
شب تا صبح بیدار بودم و چندین بار به پیامش گوش دادم و اشک ریختم… شب سختی رو گذروندم دم دمای صبح خوابم برد طوری که خواب موندم و ساعت ده به محل کارم رسیدم…
از وقتی که رسیدم مشغول نوشتن این پستم سرم خیلی شلوغه و هر از چند گاهی دو سه خطی مینویسم…
چند دقیقه پیش بود که یک پیامک ازش دریافت کردم…
نوشته بود کاش میگفتی هارد هارو نمیدی ولی جوابمو میدادی…
من هنوز شکه هستم و اصلا نمیدونم چیکار باید بکنم و چی جوابشو بدم…
هر چند در گذشته خیلی وقتها پیش اومده که من بهش پیام دادم یا تلفن کردم و اون اصلا جوابمو نداده…
من آدمی نیستم که دنبال انتقام و تلافی باشم ولی شاید حالا بفهمه که اون وقتها من چه حالی پیدا میکردم وقتی جوابمو نمیداد..
به هرحال باید به حالت عادیم برگردم تا بتونم یه تصمیم درست بگیرم هرچند میدونم هیچ وقت دلم نمیاد که هاردهامو بهش ندم…
باز هم به قول خودش خودم رو به دست زمان میسپارم تا خودش همه چیز رو حل کنه…
چیزهایی رو که تا به امروز حل نکرده…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا معادله ی امنیتی را حل کنید *